خفته در دره

گودالی پرسبزه که رود آنجا ترانه می‌خواند،

و دیوانه‌وار، به علف‌های خمیده‌ی نقره‌ای‌فام می‌آویزد؛

آنجا خورشید از فراز کوهستانی پرغرور می‌درخشد.

این دره‌ی کوچکی است کف‌آلود از پرتوهای آفتاب

سربازی جوان، با دهانی باز، سری برهنه

و گردنی خیس از طراوت شاهی‌های آبی

زیر آسمان، با رنگی پریده

در بستر سبزش که نور بر آن می‌بارد، آرمیده است؛

پاهایش در گلایل‌ها،

لبخندزنان، گویی کودک بیماری می‌خندد، در خواب فرورفته

ای طبیعت به گرمی در آغوشش گیر،

سردش است

عطر گل‌ها شامه‌اش را نمی‌نوازد

زیر آفتاب، دست بر سینه، همچنان آرام خوابیده است؛

با دو سوراخ سرخ بر پهلوی راست خود

چطور یک نوجوان شانزده ساله می‌تواند چنین تابلوی جاودانی بر ضد جنگ و در تقدیس زندگی خلق کند، آن هم نه با رنگ و نقش که با متوقف کردن زمان در بند واژه‌ها؛ او «آرتور رمبو» است: بُت شعر مدرن و الهام‌بخش بزرگترین هنرمندان و شاعران نوگرای پس از خود که حتی نزدیک یک قرن بعد از مرگش و در عصر طلایی راک اند رول، می‌توان رد نام و شعر او را در لابلای سطور ترانه‌های باب دیلن، ون موریسون، جیمی موریسون، پتی اسمیت و . . . یافت.  او «آرتور رمبو» است: نماد ورِ سرکش و ناآرام بشر که به زندگی عادی تن در نمی‌دهد و برای فرار از روزمرگی و بیهوده بودن، از خانه و سرزمین مادری می‌گریزد، دل به جاده‌ها می‌زند، سر از آفریقا درمی‌آورد، زخمی می‌شود، تجارت اسلحه می‌کند، پیری زودرس می‌گیرد، به سرطان استخوان مبتلا می‌شود و در سی و چند سالگی می‌میرد؛ او «آرتور رمبو» است: نابغه‌ی نوجوانی که تمام اشعارش را در کمتر از 5 سال سروده و در نوزده سالگی عطای شعر را به لقایش می‌بخشد و آواره‌ی دنیا می‌شود. او برای حک کردن نام خود بر تارک شعر به عمر زیادی نیاز ندارد؛ زیرا او «آرتور رمبو» است: شیطان نابغه.

کار ما دیگه از این حرفا گذشته

 

دیگه خیلی به یادت نیستم. راستش به جز چند تا تصویر تو ذهن و چند تا عکس تو آلبوم، چیز دیگه‌ای ازت برام نمونده. خیلی وقته که تقریباً از زندگیم پاک شدی. گفتنش دردناکه ولی حقیقت داره؛ خیلی وقته که دیگه نیستی. خیلی وقته که دیگه حتی به خوابم هم نمیای و منم سر خاکت نمیام. خیلی وقته که دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.

نمیدونم الان کجایی و دونستنش هم مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من و تو از این حرفا گذشته. من سال‌های ساله که دیگه کاری به کارت ندارم. انقد که حتی یادم نمیاد آخرین بار کی اسمتُ زمزمه کردم. فقط می‌دونم که همه‌ی این سال‌ها حسابی ازت دلخور بوده‌م. حتی تا حالا برات گریه هم نکردم؛ باورت میشه؟ اون اولا که کوچیک‌تر و بُهت‌زده‌تر از اون بودم که اشکم دربیاد و بعد ها هم که انقد از دستت عصبانی بودم که کار به گریه نکشید. با این که می‌دونم بیشتر از هر کسی تو زندگیم، عزیز بودی و بزرگ؛ با این که می‌دونم یه جور تحسین‌برانگیزی با حرص و عقده غریبه بودی؛ با این که می‌دونم چقدر درد کشیدی و زخم زبون شنیدی از آدمایی که نمیفهمیدن تو این زمونه هم میشه آشغال و نون‌ به نرخ روز خور نبود و با انسانیت زندگی کرد؛ با این که می‌دونم هیشکی نفهمیدت، حتی زنت، مادرت و خواهرا و برادرات. بزرگتر از اون بودی که تو مغز کوچیک دور و بریات جا بگیره. اصلاً چرا پا گذاشتی به این سیاره‌ی مزخرف با این ساکنین بی‌مرام که حتی به آدمی مث تو هم رحم نکردن. تو که مال اینجا نبودی.

حسابی ازت دلگیرم، انقد که نمی‌تونی تصور کنی. میدونی! تموم حرف من اینه که اگه تو انقد بزرگ بودی که می‌تونستی اون‌همه ناملایماتُ تحمل کنی و دم نزنی، چطور فکر کردی که منم می‌تونم، اونم تنها و بی کمک تو. چطور تو سخت‌ترین روزهای زندگی ولم کردی به امان خدا. منی رو که بیشتر از هر کس و هر چیز تو دنیا دوستم داشتی. منی که شاید تنها رفیق واقعیت بودم. که «دوست من» بودم برات. منی که بدجوری بهت احتیاج داشتم و دارم. چطور تونستی منُ با خاطره‌ی پدری که یه دستش همیشه رو قلبش بود و درد می‌کشید اما تا منُ می‌دید لبخند می‌زد و به روی خودش نمی‌آورد، تنها بذاری. چطور دلت اومد اون تصویر هولناک از جنازه‌ی روی زمین افتاده‌تُ تو اون شب کذایی و کابوس‌وار آخر اردیبهشت توی ذهنم برای تموم عمر حک کنی. چطور دلت اومد پشتمُ خالی کنی. تو که خودت بی پدر بزرگ شده بودی و می‌دونستی یه پسر نوجوون زیر نگاه‌های مثلاً دلسوزانه‌ی دیگران چه احساسی پیدا می‌کنه. می‌دونستی پسرا به بلوغ که می‌رسن، دیگه نمی‌تونن همه‌ی حرفاشونُ به مادرشون بگن. حدیث جوونی و تنهایی و عاشقی و بی‌پولی رو می‌دونستی. قصه‌ی دل‌تنگی همیشگی آدمایی مث ما رُ می‌دونستی. هیچ‌وقت ازت چیز زیادی نخواستم، حتی اون موقع که ده سالم بود و همه‌ی بچه‌های کوچه به جز من دوچرخه داشتن و من خیلی می‌خواستم باهاشون باشم و نمی‌شد. دلم اما به تو گرم بود که بیشتر از پدر، رفیقم بودی و همه‌ی گردش و سینما رفتنامون با هم بود و به چند ماه نکشید که تو هم دیگه نبودی.

حسابی ازت دلخورم؛ به خاطر خیلی چیزا؛ به خاطر تموم این سال‌ها که نبودی؛ که بزرگ‌شدنمُ ندیدی؛ که هیچ‌کس جای خالیتُ پر نکرد؛ که تنهام گذاشتی با یه عالمه سؤال بی‌جواب؛ که تبدیل شدی به بزرگ‌ترین حسرت زندگیم؛ چه روزایی که داغون و سرخورده از روزگار، دلم می‌خواست با یه مرد، با یه پدر، با یه تکیه‌گاه از این زندگی کوفتی بگم و داد بزنم که دیگه کم آوردم و اون‌وقت با یه نوازش مردونه روی سرم و یه نگاه پدرانه بی هیچ حرفی، برم گردونی به زندگی. حسرتم وقتی بیشتر می‌شه که فکر می‌کنم که تو از اون پدرایی بودی که می‌تونستی بهترین دوست پسرت تو بحران‌های زندگی باشی. از اون پدرا که با نگاه، راه نشون میدن. افسوس که دیگه برای این حرفا خیلی دیره. الان دیگه نمی‌دونم تو کجایی و راستش دونستنشم دیگه مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من وتو از این حرفا گذشته و این زخم قراره تا ابد سر باز بمونه.

خیلی دور خیلی نزدیک


" اولین چیزی که یادم  آمد چیزی بود که شاید ده سال پیش پیش آمده بود. صبح زودی بود و من با پدرم داشتیم می رفتیم لب آب. هفته ای چند بار، صبح زود، به هوای حمام از خانه می آمدیم بیرون و به جای حمام می رفتیم لب آب. پدرم دوست داشت صبح زود آفتاب نزده توی رودخانه آبتنی کند. این کار او را سرحال می آورد. همیشه ، وقتی که می رفتیم لب آب، این شعر را که نمی دانم خودش ساخته بود یا کس دیگری ، با صدای بلند می خواند: میخوام برم تریاکو ترکش کنم / صبح ها برم رودخونه ورزش کنم """

 در بیمارستان هفت تیر شهر ری بدنیا آمدم و دوران بچگی را در خزانه بخارایی و علی آباد و نازی آباد گذراندم . دورانی که از  احساسات و خاطرات شیرین پُر شده است.دنیای خاک بازی، تیله بازی و توپ بازی، دنیای درس و مشق و دیکته ی شب و امتحانات خرداد و تعطیلات تابستانی و اردوهای مدرسه و مداد قرمزهای شکسته در جامدادی. آن دوره شیرین وقتی برایم  مزه ی شیرین تری می گرفت که پدرم، سایه بالای سرم و حامی همیشگی ام بود. وقتی نمره های  بیستم با بهترین تحسین هایش و کارنامه ام مایه غرورش می شد. یادم می آید که فاصله خانه تا کارگاه پدر فقط یک کوچه بود. دم غروب های تابستان که با چه کبر و غروری ،و با عنوان دهان پُرکنِ "شاگرد اول مدرسه شهدای هفتم تیر"، این کوچه را طی می کردم و با بچه های محل مشغول گل کوچیک می شدم، پدرم همراه دایی ام و رفقایشان برای کمی استراحت معمولا به بیرون کارگاه نجاری شان می آمدند و از بقالیِ رو به روی کارگاه، نوشابه های شیشه ای کوکاکولا و کانادادرای می خردیدند و سَر می کشیدند، من و هم سن و سالانم دنبال توپ دولایه پلاستیکی (که مدام باید از توی جوب آب در می آوردیم،) می دویدیم سر و کله می زدیم . وقتی پدرم تصمیم می گرفت از آن درب بزرگ آبی رنگ کارگاه بیرون بیاید، تلاش و تکاپویم برای گل زنی بیشتر می شد. استرس تمام بدنم را می گرفت. می خواستم در همان فاصله گل بزنم. فرصت کوچکی داشتم تا بتوانم گلی بزنم و شادی ام را با پدرم جشن بگیرم. خیلی کم پیش می آمد که این فرصت را تبدیل به خوشحالیِ دو نفره کنم ولی بالاخره زمانش که پیش می آمد و گلی می زدم تبدیل به خوشحال ترین بچه کوچه می شدم. معمولا کارم پریدن در بغل او بود. طعم بغل کردن پدری که بوی گردِ چوب های چسبیده به تن عرق کرده اش در کوچه پیچیده و از گل زدن فرزندش خوشحال شده بهترین حسِ دنیاست.

"یک بار پدرم خیسم کرد. یکی از همان صبح های سردی بود که با هم می رفتیم لب آب. پدرم لُخت شده بود و رفته بود توی آب. و آن قدر سر حال بود که به من هم گفت بیا توی آب . من مثل هر روز پهلوی ساک و لباس هایش ایستاده بودم و همان جا که بودم داشتم از سرما می لرزیدم اول فکر کردم شوخی می کرد اما دیدم از توی آب درآمد و خواست به زور لباسم را بکند و ببردم توی آب. دستم را گرفت و کشاندم تا لب آب و با لباس هلم داد تو آب از سرما نفسم بند آمده بود خودم را زیر دستش در بردم و آمدم بیرون اما دیگر خیس خیس شده بودم و همه جام آب می چکید داشتم یخ می زدم..." 

تفریح و سرگرمی پدرم دو چیز بوده و هنوز هم هست: گوش دادن به برنامه های  رادیوهای به اصطلاح بیگانه، و  فوتبال. شور و شوق هنگامِ فوتبال مثل جوانان دو آتشه است .نوجوان بودم که با اصرار پدر به عنوان یار ذخیره وارد تیم خاکی محله ، با مربی گریِ دایی ام، شدم: از شانس، یک روز که اعضای ذخیره ی تیم رفته بودند پی بدبختی شان و  به جز یک نفر همه غایب بودند، با فشار بیش از حد پدرم  وارد زمین بازی شدم. هیجان انگیزترین تجربه عمرم لمس کردن  توپ و بازی با جوانان و بزرگسالان  محله خزانه در زمین "نبی" بود . چند وقت پیش که سر الکس فرگوسن از فوتبال خداحافظی کرد غم سنگینی بر دلم ماند. فرگوسن و منچستریونایتد از اولین دلبستگی های کودکی ام در فوتبال بودند  و از اولین دلائل عشق من به آنها، سرخیِ خوش رنگ و بیش از حدِ لباس شان بود. همانند رنگ پیراهن پرسپولیس وقتی که برای اولین بار با پدرم در استادیوم آزادی برای تشویق تیم رفتیم. همانجا انگار عشق به سرخی از خونی به خون دیگر منتقل شده بود. 

"در یکی از افسانه های آفریقایی آمده است که پدر و پسری با هم به شکار می روند. پدر یک موش صحرایی شکار می کند و به دست پسر می دهد اما پسر موش پدر را دور می اندازد . پدر با تبر ضربه ای به پسر می زند و به راه خود ادامه می دهد کمی بعد پسر به هوش می آید. شبانه وارد کلبه پدر و مادرش می شود و لباس ها و اثاثیه اش را برمی دارد و خانه را ترک می کند." 

چطور می توانم داستان حمایت نکردن ها و عدم بروز احساساتش هنگام قبول شدن در کنکور یا مسخره کردن و بی عدالتی اش در مقابل رفتار و حرکاتم در این روزگار را فراموش کنم؟ چطور می توانم این تحقیری که نثارم می کند را فراموش کنم؟ اگر قبل ترها این را  با رگباری از کلمات به سمتم پرتاب می کرد، حالا بیشتر اوقات پوزخند تلخی می زند و روزه  سکوت می گیرد. مجبورم  برای شکستن این زنجیره ی تکراریِ سکوت و سردی و پوزخند ، من هم سکوت کنم ! چطور می توانم از زیر شلاق نگاهش خلاصی پیدا کنم؟ هنوز خشم را در چشمانش هنگام  اخراجم از دبیرستان  به اصطلاح نمونه دولتی می بینم. هنوز صدای سیلی اش بر صورتم، توی گوشم وز وز می کند و می پیچد. هنوز درد آن لگد جانانه اش موقع فرار از خانه را احساس می کنم. هنوز سگ لرزه های آن شب لعنتی در پارک بر تنم مانده. چطور می توانم کنایه هایش از حوادث این سالهای زندگی را از یاد ببرم؟ من تنها پسر و  دُردانه حسن کبابی اش بودم، همان که دوشادوشش کنار زمین های خاکی بزرگ شد، همان که  شریک غم هایش هست و خواهد بود، همان که وقتی گلایه از درد پایش را از پشت تلفن شنید دیگر نتوانست کار کند، همان که آهنگ صدای خسته اش را هنگام مراجعه به خانه می شنود می خواهد جان را در قالب کالبدش تقدیمش کند 

" تو اگر بودی و می شنیدی صدای ناله های او را در پای جنازه پسر، می فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند، چه کار مشکلی است: وای فرزندم! وای پسرم! وای نور چشمم! وای علی اکبرم! وای پاره جگرم! وای همه دلم! وای تمام هستی ام!
امام ، با دستهای لرزانش ، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی سترد و با او نجوا می کرد..."

آرزوهای یک جوان ممکن است ازدواج ، دیدن فرزندان یا سلامتی خانواده باشد. همه ی اینها  عالی و گوارا هستند امیدهایی هستند که اتفاقا ایمانم به آنها باعث چرخش ایام زندگی ام می شود ولی  آرزوی بی نهایتی هست که در گوشه ای از  قلبم مانده و  خاک می خورد: بزرگترین آرزوی من مرگ قبل از پدرم است. این آرزو یک بار،  بی موقع و هنگام دیدن فیلم "نوادگان" عود کرد ولی صحیح ترش همین روزهاست، روزهایی شبیه روز مادر یا روز پدر که ناگهان از ته قلبم کنده می شود و خودش را نشان می دهد. دوست دارم گریه پدرم را بر سر خاک  ببینم! به جای آن محبتی که مدت هاست به شکل سنتی دیگر نثارم نمی کند. می دانم که می گویید این بی رحمانه ترین و عجیب ترین و نامتعادل ترین دلیل برای این آرزو است اما دوست دارم بدانم پدرم لحظه مرگم چه می گوید. دوست دارم پدرم هر پنج شنبه یا جمعه ،که ممکن است بیاید سر قبرم، گفتنی هایش از سختی های زندگی را برایم بازگو کند و این سکوت سنگینش را بشکند . 

"در ان افسانه افریقایی آمده است که پسرک بعد از دور شدن از خانه و یک راه پیمایی طولانی در تاریکی به دهکده ای می رسد. رییس قبیله با دیدن  پسرک مِهرش در دلش می اُفتد و او را به جای فرزند کشته شده در جنگش می پذیرد و به زندگی در آنجا مشغول می شود تا اینکه بعد از سالها روزی از روزها پدر برای پیدا کردن پسر وارد دهکده می شود و به رییس قبیله می گوید که من پسرم را می خواهم..."

می دانم که توهم و خیال رنجِ سکوتش است که با من است و باعث پدید آمدن این اوهام پیچیده و احمقانه شده . این قسمت سیاه رابطه پدرـ پسری ماست و فکر می کنم که این تنها من نیستم که با این مساله درگیر هستم. هر شب و  روز خواب و رویایم درگیری ذهنی  با آمال و آرزوهای اوست اما حیف که این را نمی داند. با این حال هزاران بار شاکرم برای این که هست و کنارش نفس می کشم.

 

 

همه چیز درباره مادرم

 

بی‌بی قصه‌های مجید: تمام آرامش چهره‌ات که پناه ما بود و مجید.تمام چین و چروک‌های مقدس دست‌هات.

شب یلدا: تمام حضورت.تصویر ماتت پشت شیشه وقت ورودت.ظرف‌های غذا و سبزی خوردن و شیشه‌های مربای توی سبدت.اون کاسه‌ی دوغی که نصف شب دادی دست حامد. و تمام اشک‌هات.

شش پا پایین‌تر: تمام تلاش‌هات برای پر کردن خلاءها، فاصله‌ها.برای فهمیدن، فهمیده شدن.تمام بغض‌هات.

پاریس تگزاس: تمام شکوه لحظه‌ی آغوش کشیدن هانتر، جوری که نگاهش می‌کنی.جوری که لمسش می‌کنی.جوری که چرخ می‌زنی.جوری که می خندی.

من ترانه پانزده سال دارم: تمام اون لحظه که نگاه کنجکاو و حیرون و مشتاقت از نگاه دور و وری‌هات جدا شد و چیزی حس کردی، دیدی، فهمیدی.داشتی بزرگ می‌شدی... بزرگ... حالا دیگه خانواده‌ی تو از تو شروع می‌شه.

بازگشت (زویاگینتسف): تمام اون قاب خالی‌ای که تو یه گوشه‌اش ایستادی.تمام اون سال‌هایی که توی این قاب خالی، تنها ایستادی.تمام آنچه از تو دریغ شد.تمام خواستنت.تمام گذشتت.

اجاره نشین‌ها: تمام اضطراب‌‌هات برای دوره همی‌ها، برای بودن‌ها.با هم بودن‌ها.برای جمع.برای خانواده.

بازگشت (آلمادوار): تمام نگاه تو و نگاه رایموندا و تمام اشک‌هاتون.تمام زنانگی‌تون.تمام نیازتون.قدرت‌تون.موندگاری‌تون.

خوشه‌های خشم: تمام اون لحظه‌ی وداع.تمام اون غم تو چشمات.تمام آغوشت.

مادر: تمام حال خوبم از بودنت و ترسم از نبودنت.حتی تصور ترسناک و دردناک نبودنت.پیشواز رفتنت و قلب من که از جا کنده می‌شه وقتی تو دیگر جان نداری.

به همین سادگی: و تمامِ تمامِ تمامِ تنهایی‌هات.

درخت زندگی:

تنها راه شاد بودن عشق ورزیدن است.اگر عاشق نباشید، زندگی تو چشم به همزدنی تموم می‌شه.

چطور می‌شه این رو فهمید؟ تمام این عشق رو؟

.

.

به تو فکر می‌کنم.به تو که گاهی تو رو در اینها می‌بینم.به تمام درد و رنج و عشق و شور و شادی‌ای که این‌سالها داشتی.به تو که خیلی چیزها رو در تو دیدم و شناختم.به تو که اینقدر بزرگی و به خودم که اینقدر کوچکم و به فاصله‌ای که بین‌مون نیست.گفتن از همه‌ی تو برام نشدنیه. 

بنشین تا بنشانی

این روزها که نگاهتان می کنم سرگذشت پسرک جوانی را مرور کنم که بعد مرگ مادر و ورود زن جدید به خانه ، بودن در خانه را تاب نمی آورد. تحصیل را رها می کند و به هوای  سربازی  به شهر بزرگ تر می رود ...   تنهاست . سختی های زیادی را تحمل می کند.بارها و بارها غرورش شکسته می شود. جاهای مختلفی می رود کار میکند .آهسته آهسته دوستان و یاران جدیدش را پیدا می کند. چندسال می گذرد . پسر جوان پول هایش را خورد خورد جمع کرده و زمین کوچکی توی یکی از محله های پایین شهر بزرگ می خرد.  خودش با دستان خودش آجر و خشت و گل دیوار دور زمین را می چیند . روزی که مشغول  برق کشی کابل های خانه کوچک بوده  خبر زلزله مهیب را بهش می رسانند. کل شهر کوچک تخریب گشته. نمی فهمد چطور . تمام راه های ورودی  به شهر کوچک زلزله زده را بسته اند . شبانه از میان کوه ها پیاده راه می افتد به سمت شهر کوچک. توی آن شب سخت هیچ تصویری ندارد جز تصویر پدرش  ... پدرش ... پدرش...

بعد سال ها برمی گردد به شهر کوچک تا پدر را نجات دهد. کم کم برادرهای دیگر سر می رسند. پدربزرگ برای همراه آمدن با پسر های جوان زیربار نمی رود . خانه پدر را احیا می کنند. در همان گیر و دار آشنایی کوچکی با یکی از دخترک های زلزله زده آن حوالی شکل می گیرد . ازدواجی خجسته شکل می گیرد... این روزها  گاه گاهی چشمان وحشت زده آن دخترک را از خلال عکس ها می بینم. نخستین سال بلوغ دخترک زلزله محیب رخ داده و دخترک که چندساعتی زیر آوار بوده اینک تنهاست. مادر و خواهرش را از دست داده و پدر سانحه دیده اش توی یکی از چادرهای نجات هلال احمر آرمیده. این روزها من چشمان آرام دخترک را می بینم ...

این روزها من آن دوتا چین عمیق روی پیشانی تان را تماشا می کنم و به گذار سال ها و تاریخ پرفراز و نشیب زندگی پربار شما می اندیشم. به آن چندماهی  که دور از ما بودید. که پدرتان سخت بیمار شده بود و تنها بود و برای پرستاری  تک وتنها رفتید توی شهر کوچک و توی واپسین دقایق حیاتش پیشش بودید .در نبود بقیه فرزندان اشهدش را خواندید و چشمانش را بستید... این روزها به خانه تان فکر می کنم . به مهمان نوازی های همیشگی تان به سفره های سرتاسر پهن توی خانه و درهای همیشه گشاده اش. به گرما و امنیت جاری تویش که هنوز که هنوزه  مامن امن و پناه فامیل و نزدیک و دوست و آشنا و محل رفع شکایت ها و دعواهای فامیل و دوست و آشنا بوده و هست ... به دست و دل بازی و کارراه اندازی های همیشگی تان حتی زمان هایی که دستتان تنگ بوده برای اهل محل و آشناها فکر می کنم... این روزها به بلند نظری و گشاده رویی شما فکر می کنم. روزهایی که بیماری جثه تان را سخت آزرد اما روحتان را نتوانست. به روزهایی فکر می کنم که توی بیمارستان بستری بودید و سخت ترین ها را می گذراندید اما دیگر بیماران وهمراهشان  آرام می کردید...به روحیه همیشه بشاش و سرزنده تان فکر می کنم ...

سخت است اما کاش آن قدر بزرگ باشم و بشوم تا توی روزهای سخت تکیه گاهتان باشم . می دانید اختلاف نظرهای همیشگی مان و فاصله گرفتن های گاه و بی گاهمان از هم برای من  که سنت شکن ترین و ساختار شکن ترین فرزندتان بوده ام به کنار باید که حواسم بیشتر به شما باشد. گاهی فکر می کنم خیلی وقت ها همین قدر کافی بوده تا چای تازه دم شده خوشرنگ را توی استکان های مخصوص فرانسوی مورد علاقه تان می ریخته ام و کنارتان می نشسته ام و به خاطره های همیشه شنیدنی تان گوش می داده ام. کاری ست که این روزها زیاد می کنم ... دوستتان دارم و قدرتان را می دانم و بهتان مفتخرم . آن گونه که اهل محل و کسبه محل دانه دانه جلوی پایتان بلند می شوند وسلام می کنند.

بقول آقای یک فنجان چای داغ :هرچقدرباباهای بیشتری می بینم قدر بابایم بیشتر می شود . شاید به همین دلیل است که کلید واژه های اصلی زندگی ام رسیدن به این ها شده است: انسان– امنیت – گرما – خانه .

 

ماهان

 

...ینی وقتی بازش می کنی انگار آزاد شده، می خنده، دل آدم ضعف می ره، همش می گه باهام بازی کن.وقتی تازه شیر خورده، شکمش سیره، انگار استرس داره. می گیرمش تو بغلم، چنگ می زنه به موهای سینم، تا سرشو می زاره رو سینم خوابش می بره. تو این مدت به بوم عادتش دادم...

من اسباب بازی می فروشم آقایون

کیومرث پوراحمد را به تلویزیون دعوت کرده‌اند.به روال برنامه از او می‌خواهند فیلمی انتخاب کند تا سکانسی از آن فیلم را برایش پخش کنند به مامان می‌گویم الان میگه اسپارتاکوس.... پوراحمد مکث می‌کند.... اسپارتاکوس.

یه حس‌هایی هست یه احساساتی یه زخم‌ها و دردهایی که خیلی نیاز نیست تجربه‌اش کنید که خداوند ابتدا حس بارور شده‌اش را در وجودمان قرار می‌دهد و بعد شاید... اگرلایق بودیم تجربه‌اش را نصیب‌مان کند مثل حال من، مثل حال این روزهای من این چند ماه من... حکایت نوشتن و ننوشتنم... حکایت ناتوانی‌ام در ادای کلمات... در گفتن... در تمیز و خوشرنگ گفتن که حکایتی زنی است شیرده با سینه‌هایی که آنقدر پُراند که شیر ناخودآگاه و بی‌حواس از نوک آن بیرون می‌ریزد و لباس را تر می‌کند... اما توان سیر کردن با زن نیست یا اگر هست نوزادی گرسنه برایش وجود ندارد...سینه‌هایم رگ رگی شده‌اند.


راهب در مورد هیزم‌شکن اشتباه کرده است هیزم‌شکن بچه را می‌پذیرد... منتی هم در کار نیست ادعا می‌کند که هفت بچه برایش با شش بچه فرقی ندارد تا خیالی هم اگر ناراحت هست راحت شود...از دریچه‌ی بزرگ معبد آسمان و نور دیدنی است... به درک که تاریکی سوراخی که هیزم‌شکن را در خودش جا داده توی ذوق می زند.


فروردین... سه سال پیش... نزدیک می‌شوم... سومین روز رفتن عموست... سه سال بعد از رفتن برادرش... مرگ عاشق خانواده‌ی ما شده... ول کنمان نیست بچه‌ها مسخره می‌کنند که دیگر با لباس سیاه کسی سر کار محلمان نمی‌گذارد... لباس عزا به تنمان زیادی خوش آمده خیال کندن ندارد... لرزش لب‌هایم کاری برای چشمانم نکرده اشک فقط کارش حلقه درست کردن شده نمی‌ریزد... نزدیک می‌شوم... دلم فامیل می‌خواهد فامیل بزرگ و پر جمعیتان را که عزیز شمردن تعدادشان را حرام اعلام کرده بود مبادا تحفه‌هایش کم شوند... دلم نیما می‌خواهد سارا می‌خواهد... ننه‌ی میشل فوکو...هفده شهریوری... نازی... دلم اشک‌هایم را می‌خواهد... نزدیک می شوم... اولین عزیز عزیزم است... آخ خدایا... به من قدرت بده... تمام شد.کی گفته خاک مرگ را باور می‌سازد. من همین الان باورم شد .. باور کردم از قامت این زن که دیگر راست نمی‌شود... باور کردم که دیگر دوتایی خندیدن برادرها تمام شد آخر می‌دانید خندیدن برادرها به مسائل همزمان است ربطی ندارد به سلیقه‌ی متفاوتشان در انتخاب الیویه و براندو... به مکتب‌های سیاسی چپ و راستشان. شاید به کودکیشان مربوط است اما زمان خنده‌ی برادرها در یک لحظه است... نزدیک می‌شوم...عزیز جلوتر آمده است ..چشمانم خوشحال می‌شوند به مغز قول سنگ تمام می‌دهند... حالاعزیز با چشمانم فاصله‌ای ندارد... رعشه‌اش دیگر فقط برای دستانش نیست همه وجودش به لرزه افتاده‌اند... در گوشم می‌گوید: عزیز بری آروم بدون اینکه کسی متوجه بشه یه گوشه بشینی‌ها... مردم تمام روز از غصه و خستگی هلاک شده اند... وقت اذان و ناهاره... حواست که هست؟ نه نیست... حواس من کجا می‌فهمد بزرگی تو را... عظمت تو را...غم تو را... چشم... نزدیک می شوم... بغلم کن... نزدیک نزدیک...


کی کوچیو بلند می‌شود دوربین همچنان نشسته و افقی است زوم می‌شود روی پاهای سامورایی که همین چند لحظه‌ی پیش اعتراف به دهقان زادگی‌اش کرده... از پاهایش نشانه می‌رود اصالتش از کجاست... آقام می‌فونه دارد حس را می‌اندازد به پاها... پاهای یک کشاورز است...

گفتم همه اینها رو گفتم که بیایید و باز به دل من بسازید ای عزیزترین عزیزان...همه‌ی همه‌ی شما که تحملم کردید سکوتم را دلگیری‌ام را و هر کدام به روش خودتان بودید و کنارم ماندید.نگذاشتید بفهمم که خسته‌تان کرده‌ام.دانستید که نگفتن از ایمان نداشتن به دوستی‌مان نیست.از نزدیک نبودن دلهای‌مان نیست. دانستید که آن روزها به هیچ چیزی به جز شما مومن نبوده‌ام. دانستید که نگفتن از ناتوانی من است.از الکن بودن زبانم از ضعف و شکنندگی‌ام...از غرور بی ربطم... که یاد نگرفتم مثل شما خوب حرف بزنم و بگویم که چقدر بودنتان افتخار دارد، چقدر بال و پر دارد... رنجشی اگر هست که حتما به حقه بر من و این روزهای عیدی ببخشایید. آخر شما نظرتان بلند است.دلتان بزرگ است.مقیاستان جهانی است... که بخشش کاری ندارد برایتان. سکانس پایانی اعتراض رضا و قاسم در رستوران خالی از جمعیت نشسته‌اند، رضا تند تند صندلی‌ها را جابه‌جا می‌کند تا یادش برود یکی دو ساعت پیش یار را در کنار دیگری دیده، دوستان مشترکشون رو که دور عروس حلقه زده بودند دیده.کار می‌کند تا همه چیز یادش برود... باران می‌بارد و رضا دلش به چشمهای قاسم خوش است... که براق و تمیز شده... تا همان نگاه براق روانه‌اش کند به پشت شیشه‌های رستوران... دوستانش آمده‌اند با لباس‌های عروسی با کراوت و پاپیون و کفش پاشنه بلند... با کلی خبر و غیبت از داماد و خانواده‌اش ‌جوری که لبخند رضا رو داشته باشند. که بالاخره زبانش باز شود به تیکه پرانی به رفقایش... و آنها هم که اصلا منتظر همین لحظه بودند جیغ‌هایشان به هوا برود که... اصلا مبارک تو... مبارک تو باشه.عمرا من رضای شل اعتراض باشم اما شما عجیب سپیده گلچین منید اونجا که دل رضا رو خنک می‌کند و می‌گوید به ما نمی‌خوردن... زیادی خوشبخت بودن... و نگاه خندان رضا... آِی می چسبد... آی می‌چسبد...


و اینکه از پشت‌صحنه هم لو بدهم که ما خیلی ذوقتان را داریما... اینجا با بیش از سیصد مِیل دسته جمعی راه افتاده با بسم الله و کل کشیدن بلند... با رقص و می‌‌ریزن نقل و نبات... بیایید زیاد بیایید و بذارید حظتان را ببریم.حظ تک‌تک‌تان را


 واتانابه همین را می‌خواهد، همین تاب‌ بازی زیر باران را هر کار دلش خواسته کرده و حتما لایق این است که دوربین از پشت سر به سمتش بیاید و آنقدر نور بزند که سیاهش کند و آسمان را سفید...همه چیز دو بعدی شده است... با خیال راحت می‌تواند بمیرد.

اسپارتاکوس... مامان لبخند می‌زند فکر می‌کند دخترش خیلی با مطالعه است لو نمی‌دهم که این ربطی به اطلاعات سینمایی من ندارد که اسپارتاکوس مال روزگار نوجوانی آقای کارگردان است. زمان صدای خش‌خش دمپایی دختر همسایه... زمان روزه‌ی سکوت... زمان بهاریه‌های مجله فیلم... و حالا فکر می‌کنم اگر از من بپرسند جوابم باز در راستای خوش‌بینی تا حدی افراطی نوجوانی است. برایم از کوروساوا بذارید.برایم"رویاها"یش را بگذارید تا کهنسالی آکیرای جان جانانم به حرف درآید: دوست ندارم شب‌هایم آنقدر پر نور باشند که ستاره‌ها رو نبینم.و حتما حواسم هست که این حرفها بعد خودکشی ناموفق آقام بیرون اومده... سال خوبی بود... الهی سال بعد نور و قدرت بیشتری کنار همه‌ی‌ مان باشد.

پی نوشت: این پست تقدیم می‌شود به آذر... در شناسنامه‌ اسمش آذرمیدخت است.قد‌ بلند با پوستی روشن... نویسنده‌ی کتاب‌های جغرافیایی استان... برای دخترش آرزوی باله و ریاضی محض داشت... و به مهمان‌دوستی افراطی‌اش می‌گویند در خونه باز ...بر خلاف بقیه مادرها خجالت می‌کشد از بچه‌هایش تعریف کند... با این حال امسال تا توانست محبتش را علنی کرد و غم‌هایش از غم دخترش را درونی... برای تولد دختر جشن باشکوهی گرفت و شعری که برای بچه‌گی‌های دختر می‌خواند را تا توانست زمزمه کرد: نازی که اون نگاه و لبخند تو داره
سپیده صبح شب یلدا نداره... به مادرم

اسماعیل من، رویای من بود


ایستاده بودیم. با فاصله. سوز می‌آمد. نور آبی ِ ابری بود. صدامان به هم نمی‌رسید. صدامان به خودمان نمی‌رسید. حرفی نمانده بود. می‌دانستیم و نمی‌دانستیم. دایی پاهایم را نشان داده بود و گفت بود چقدر مودب. دو زانو، منقبض. هفت سالگی‌ام سر حرف دایی را گرفته بود و رسیده بود به پسردایی‌ها. یله، رها، کودک. همانطور که باید باشند. نوه عمه‌ی آقاجون به مودب بودن من قل‌قلی خندیده بود و سال، تحویل شده بود. مهرنوش زنگ زد و گفت که شب مهمانیم. تند کرده بود و حرف‌هایش را میان انگشت‌هایم گره می‌زد. من آهسته بودم. قدم‌هایش را تنظیم می‌کرد. دوباره تند می‌کرد. تنظیم می‌کرد. همراه می‌کرد. دوباره تند می‌کرد. آهسته‌تر شدم. سر بلند کرد و یک‌جوری انگار از روی گله درآمد که... الان تقریبا ایستاده‌ایما! ایستاده بودیم. با فاصله. خیابان تا انتها پیدا بود و گدا چرکی و کج، پولی قد یک وعده غذا می‌خواست. سینما سیاه پوش بود و دلم می‌خواست بغلش کنم و تسلیتی بگویم. فاصله پیدا بود. فاصله مال ما بود. آدم‌ها توی دوشنبه‌ی تعطیل‌شان قدم می‌زدند و می‌خواستند با کلمات مناسب، فاصله ما را پر کنند. خسته. شانه خمیده. مات ِ نقطه‌ای میان کفش‌هایش شده بود. پرنده‌های جلد افتاده توی شیشه، پشت شانه‌هایش اوج می‌گرفتند. لب‌خندی زد از سر کلافگی. شاید هم صدایم کرد. لب‌خندی بود که آدم را به اسم صدا می‌کرد. دست سردش را گذاشتم روی پیشانی سرخم. تا مترو. محمد افتاده بود دنبال میعاد و هی قربان صدقه‌اش می‌رفت. حامد شل و ول توی مبل نشست و سنگین نیش‌خند ‌زد. چه دوئل لوسی. چه مردمان دیوثی. میعاد کلافه دوید توی بغل من و محمد از رمیدن بچه ‌کیف کرد. استکان‌های چای دست‌نخورده روی میز ماندند و سرد شدند. عمه روی سینه‌ام نشست و به اکراه بوسی داد و گفت پدرسوخته! شدی سالی به سالی ها! رفتند. فریادی کشیدم. فریاد که نه، زوزه‌ای شبانه‌ بود... اتفاق، افتاده بود.

توی ایستگاه هرچقدر لفتش دادیم نشد. بالاخره که چه. رفت.

پشت سرش زده بودم زیر آواز. کولی‌ها توی سینه‌ام دور آتشی کهن، با هوهوی شعله‌ها و آواز من ضرب ‌‌گرفنته بودند و ‌‌می‌رقصیدند. عبدل با همان لحن ثابت و محکم همیشگی از بلندگوهای ایستگاه ندا ‌می‌داد که: گت یور شت توگدر... گت یور شت توگدر... گت یور شت توگدر...



شادی شکستن قلک پول


عادت داشت بعد از اینکه شیرینی را گاز می‌زند، آن را با دو انگشت روبروی صورت بگیردش و با دقت به خلل و فرج و طيف رنگي زرد تا قهوه‌اي‌اش دقت کند. خصوصاً قسمت نارنجی رنگش. تمركز مي‌كرد روي رد دندان‌هايش روي شيريني، كه چه مرتب و منظم شيريني را برش داده‌اند. نگاهش می‌رفت روی چين و چروك‌هايي كه خمير برداشته بود. برشتگي‌هاي قسمت‌هاي مختلفش را یک دل سیر تماشا می‌کرد.

بعد همانطور كه از طعم شیرینش لذت مي‌برد، فكر كرد اين شرینی‌ها به درد مهماني و جلوي مهمان نمي‌خورند. بايد در ظرفشان را بست و بردشان توي خلوت. جایشان زیر تخت است. تا نصفه شب‌های بهاری چهارزانو روی تخت بنشیند و با آداب خاصی درشان را آهسته باز کند، بویشان کند و آرام و آهسته آن‌ها را در کام گیرد. اینطوری می‌توانست راحت فاکی به ردیف مسواک‌های چندسره اورال بی‌اش هم بگوید. آن‌‌قدر شیرینی بخورد تا بالاخره روزی برسد برود تمام دندان‌ها را از نو بکارد. مثل شماره چشمانش.آن قدر سر عینک نزدن لجبازی میکند تا شماره‌اش خوب بالا رود و دکتر مهربان حاضر به لیزیک شود.

 امسال بهش آموخته شده بود كه داخل تمامي خميرها خامه بريزد تا هم خمیر پوک‌ تر شود و هم طعمش زير زبان لطيف تر گردد و این شرینی‌ها ..... به بهشت موعود رسيده بود. طعم پختگي مي‌داد. طعم برشتگي. طعمي كه وقتي رفت توي دهان تازه آغاز مي‌شود و بوی شبه تنوری‌اش مي‌رود پخش مي‌شود توي ريه‌ها.انگار كه با كنده درخت پخته باشندش. حتي دانه‌هاي پرتغال و نارنگي‌اش را مي‌شمرد. خوب می‌دانست هر پرتغال چندتا دانه و چند بچه دانه دارد. بعد‌ها رسيد به شمردن قاچ‌هاي گوجه فرهنگي و هندوانه و تعداد دانه‌هاي قهوه‌اي داخل سيب. سيب خوردنش هم اينگونه بود. آنقدر سيب را مي‌خورد فقط يك سرشاخه کوچک چوبی قهوه‌اي از آن باقی می‌ماند. 

 نارنجي مهربان و روشن و خر و چاق و بخشنده و بي‌ادعاست.از آن خریت‌هایی دارد كه از زيادي دانش و معرفت ناشي مي‌شوند.يك جور تنبلیت آخر هفتگی دارد. رنگ آفتاب. رنگ پابرهنه تنها راه رفتن روی شن‌های ساحل. رنگ زوربای یونانی. یا رنگ ‌آنهايي كه توي مهماني تك و تنها و سرخوش براي خودشان آن وسط بي‌خيال و بی‌قید دنيا و آخرت و مي‌رقصند. رنگ زنان چاق و شادمان آمریکای لاتین. پیرهن نخي دكلته راحت نارنجی و پوست شانه و دست آفتاب سوخته و موهاي شايد فرفري بلند و يك كلاه و صندل حصيري و تمام. 

موقع سابیدن کف سالن موسم خانه تکانی، داشت می‌اندیشید قطعا يكي از دلايل سرشار شدن این روزهایش از دنيا رنگ نارنجي‌ست. نارنجی رنگ مورد علاقه‌اش براي لباس و لاك و دكوري نبود به هيچ وجه نبود.اما اين رنگ امسال داشت كم كم بالا مي‌آمد و تصرفش مي‌كرد. مثل رنگ صورتی پارسال... موسم سابیدن کف سالن موعد خانه تکانی، گفت کاش امسال تا می‌تواند نارنجی باشد.اندکی خودخواهی رنگ زرد را داشته باشد اما سعی کند نارنجی باشد. موقع سابیدن کف سالن موسم خانه تکانی، تصمیم گرفت امسال خودش را ببخشد.

بهار بازم بیا عشقو بیارش، بده هر یاری رو دست نگارش

 

اولین بهاریه مو نوروز 87 نوشتم. سال 86 پر از اتفاق‌هایی بود که کلا مسیر زندگیم رو تغییر داده بود. کلی دوست جدید که خیلی‌هاشون هنوز هم برام موندن. یه عالمه دریچه رو به دنیاهای تازه. اما آخرش خوب نبود. همه رفقام ناراحت بودن. «دنیای تصویر» و «هفت» رو بسته بودن و روحیه‌ها خراب اما معجزه موسیقی باعث شد حالم خوب بشه. معجزه‌ »بوی عیدی، بوی توت» که تو بهاریه اون سال ازش نوشتم.

امسال دیگه قضیه به اون سادگی نبود. بهاریه نوشتن هر سال سخت‌تر میشه. چراشو نمی‌دونم. یا من دارم بزرگتر می‌شم و خدای نکرده از شدت و غلظت احساساتم کاسته می‌شه و به منطقم اضافه می‌شه که حس می‌کنم خب اساسا 1 فروردین 92 چه فرقی داره با 30 اسفند 91؟ یا بعد از ساعت دو و نیم چهارشنبه مثلا چه اتفاقی ممکنه بیفته که قبلش امکان وقوعش نیست؟هر چی که هست بهاریه نوشتن برام سخت شده. دیگه معجزه «با اینا زمستونو سر می‌کنم» فرهاد و رنگ کردن تخم‌مرغ و چیدن هفت‌سین ته یک سال سخت جواب نمی‌ده. دم عید انگار بیشتر یاد غم و غصه‌ها میفتم. یاد مهتاب که رفتنش آخرهای تابستون چه ضربه‌ای بود و چقدر تنهام کرد. یاد اینکه امسال چقدر به زندگی خودم گند زدم و یاد اینکه بعضی رفقا چقدر هوامو داشتن. یاد نصیحت‌هاشون که سعی می‌کردن کمکم کنن بزرگ بشم. مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی که دوستشون داریم از دل زخم‌ها و شکست‌ها به رستگاری برسم. ناامیدشون کردم؟شاید! امسال خیلی‌ها رو ناامید کردم و مهم‌تر از همه خودمو. قراره با اومدن سال جدید چیزی عوض بشه؟بعیده! تا اینجاش که نشون دادم همونی‌ام که بودم. فقط تلخ‌تر شدم احتمالا.

ولی خب هر چیزی یه قانونی داره. قانون بهاریه نوشتن هم اینه که مثل هوای بهار تر و تازه و دوست‌داشتنی باشی. پس باید یه جوری از پس خودم بربیام و موقع نوشتن این خط‌ها حال و هوامو بهاری کنم. چطوری میشه این کارو کرد؟شب از گذاشتن موسیقی «دسته سیسیلی‌ها» موریکونه شروع کردم. همون فیلمی که حتی قبل از دیدنش هم با شنیدن موسیقیش و دیدن عکس‌هایی که آلن دلون عزیزم و ژان گابن بزرگ توش بودن، می‌پرستیدمش. تا اینکه میثم، رفیق خوش سلیقه که همیشه بلده چه جوری حالتو خوب بکنه، فیلمو برام آورد و دیدم و رفت اون بالا بالاها کنار یه سری فیلمی که جدا از اینکه شاهکار تاریخ سینما هستن یا نه، فیلم‌های خیلی شخصی هستن. مثل «نامه زن ناشناس» افولس که حالا شده امضای همه نوشته‌هام. کد شناسایی‌م. اینا فیلم‌هایی هستن که فقط برای من ساخته شدن. مهم نیست منتقدها تحسینشون کرده باشن یا نه، مهم نیست که تو کارگردانی یا فیلمنامه‌شون نقطه ضعفی بشه پیدا کرد یا نه، به هر حال اینا مال دنیای منن. و البته یه جور کد روابطم. یه جور نخی که سریع می‌تونه منو به بعضی‌ها وصل بکنه و اون آدم‌ها هم بشن جزیی از زندگی و قبیله من. ولی باید یه اعترافی بکنم. موسیقی «دسته سیسیلی‌ها» برای اینکه حال و هوای بهاری بگیری اصلا خوب نیست. بیشتر تو رو یاد تنهاییات می‌ندازه. و رویای اینکه عضو گروهی باشی مثل دسته سیسیلی‌ها. تا آخرین نفس پشت هم. موسیقی موریکونه، موسیقی عروجه. نوای رستگاریه. صدای تنهاییه و در عین حال آواز رفاقته ولی بهاری نیست. پس اون شب بی‌خیال بهاریه می‌شم تا فرداش که حالم بهتر بشه، «آقای بنفش» گروه پالت رو بشنوم که تازه از شهرکتاب خریدم و چند تا از دوستام عاشقش بودن و من چون خیلی اهل موسیقی تلفیقی نیستم دل به دل آهنگ نداده بودم ولی وقتی تو کافه شهرکتاب، همون‌جایی که محل دیدارها و گپ و گفت‌های من و مهتاب و بعدا من و ندا و مهتاب بود، با فاطمه دوست جدیدم که عاشق اون روسری سرمه‌ای پر نقش و نگارش هستم، نشسته بودم یه دفعه موسیقی پخش شد که منو با خودش برد. ترک اول خوب، ترک دوم خوب و دیدم نه این خیلی خوبه. همه ش خوبه. باید ببینم چیه و بگیرمش. که رفتیم و پرسیدیم و دیدم ای بابا. اینکه همون «آقای بنفش» هستش. طبعا خریداری شد اما هنوز مونده تا آقای بنفش بتونه روزگار پاییزی کسی رو بهاری کنه. یاد پاییز امسال میفتم. که سال‌های پیش فصل موردعلاقه‌م بود و امسال دیگه مهتاب نبود که شریک راهپیمایی‌های پاییزی هم بشیم. جو «تهران امروز» به هم ریخته بود و دیگه فقط تک و توک دوستانم بودن که باعث می‌شدن دل بدم به نشستن و کار تو روزنامه. پاییز امسال خیلی زود گذشت. هیچ خاطره‌ای ازش نمونده. برعکس تابستون که اوج خستگی و مریضیم بود و یکی دو تا اتفاق که بیش از حد ظرفیتم بزرگ بودن. تابستونی که دوست دارم همه خاطراتش از یادم بره به جز وقتی ویژه نامه نیوزویک برای گروه «بیتلز» رو هدیه گرفتم که فقط لمسش باعث می‌شه روحم پرواز کنه و جشنواره فیلم کودک اصفهان که از جشنواره بودنش و فیلم‌هاش چیزی برام نمونده اما از رفاقت‌هاش چرا. و دورهمی‌هامون و شوخی‌هامون. و گشت و گذارهامون توی شهر. یاد محله جلفا و کلیسای وانک. اون عکاسی روبه‌روی کلیسا که ژوزف بود و روزی که خوشحال و خندون و رنگی رنگی رفتم پیش‌اش تا عکس‌های کلیسا رو بگیرم بهم یه سی‌دی موسیقی ارمنی هم خودش هدیه داد. تابستونی که برای اولین‌بار با اعتماد به نفس از این زبان دست و پا شکسته انگلیسی استفاده کردم و حرف زدم و دلم خواست به مهمون‌های خارجی جشنواره روی شاد جامعه مطبوعاتی ایران رو نشون بدم. که وقتی با اون ایتالیایی خوش‌تیپ، کریستیانو بورتونه که موهاش و لبخندش منو یاد جورج کلونی می‌نداخت(والبته که قیاس مع‌الفارغه و هنوزم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است) مصاحبه کردم، بهم لقب ژورنالیست زیبا بده و از رنگ لباسم تعریف کنه و من کیف کنم که بالاخره این لباس‌های رنگ و وارنگی که یه عمر خواهرم رو حرص داده بود، به چشم یکی مثل خودم قشنگ اومد!

تو همین سفر اصفهان فهمیدم که چقدر سریع می‌شه با آدم‌ها رفیق شد. کافیه محبت‌ات رو نشون بدی و دست دوستی‌ت رو دراز کنی. من عاشق همین ویژگی ایرانی‌ها هستم. ماها آماده معاشرت و رفاقت کردنیم. چیزی که من بیشتر از هر چیزی تو دنیا ازش لذت می‌برم.

می‌دونم که موسیقی کلاسیک با وجود اینکه عزیزترین ژانره موسیقی برای منه حال و هوامو بهاری نمی‌کنه هرچند موقع فکر کردن بهش میرم تو فیس بوک و می‌بینم رالف فان رات اون پیانیست هلندی که جشنواره موسیقی امسال اومده بود و ایران و من یه مصاحبه سرسری باهاش کردم برام پیغام داده و یاد رسیتالش بیفتم که چقدر ناامید شدیم وقتی دیدم نوازنده مخصوص پیانوهای اشتاین‌وی و پسران، کارهای مدرن علیرضا مشایخی رو می‌زنه! بعد یاد صفحه‌های ویژه‌نامه «هفت صبح» می‌افتم که این مصاحبه اونجا کار شد و ذهنم می‌چرخه میره اواخر پاییز. وقتی رفتم با آرش حرف زدم و قرار شد که برم «هفت صبح». جدایی از دوستان «تهران امروز» برام خیلی سخت بود. 2-3 سال خونه م بود و اونجا خیلی‌ها رو دوست داشتم و دوستم داشتن اما می‌دونستم کاری که این اواخر انجام می‌دادم(یعنی درآوردن صفحه‌های جهان فرهنگ) با سیاست‌هاشون خیلی جور نیست این بود که رفتم «هفت صبح» و دوباره تجربه آرامش کار کنار آرش که دوست خوبیه و تو کار هم انقدر دلچسبه که احساس می‌کنی ممکن نیست مشکلی پیش بیاد و با همفکری آرش نتونی حلش کنی. بدون اینکه ذره‌ای بهت سخت بگذره و یادم افتاد خبر اینکه قراره پدر بشه و آنالی مادر، یکی از بهترین خبرهای سال گذشته بود برام. همون‌طور که خبر پدر شدن میثم اشک شوق به چشمم آورد. عمه شده بودم. عمه ماهان. ماهان که می‌خوام وقتی بزرگتر شد براش همه اون نوارها و کتاب‌هایی رو کادو بخرم که وقتی خودم بچه بودم باهاشون زندگی کردم. یه کتاب «حدیث بی‌قراری ماهان» شاملو هم بدم به میثم که بذاره تو کتابخونه‌ش و هر چند وقت یه بار یاد پسرش بیاره که چه اسم شاهکاری داره.

نشستم واسه بهاری شدن عکس‌هامو دونه دونه نگاه کردم. عکس‌های اصفهان، عکس‌های دورهمی‌ها باجول، عکس‌های مسافرت شمال خردادماه. این آخری بهترین چیزیه که از سال 91 یادم میاد. رهاترین و سرخوش‌ترین روزهای زندگیم. اون طلوع بی‌نظیر کنار دریا که در حقیقت هدیه ندا بود. جاده ماسوله با کاوه و عطا. روزهای بلند خندیدن، راحت گریه کردن، تو خیابون هروله کردن، روزهای آزادی مطلق.

بعد قاعدتا یاد فیس بوک افتادم که چند تا از این عکس‌ها رو تا حالا تو فیس‌بوک رونمایی کردم و چه عیشی کردم موقع یادآوری خاطره‌شون. قلبم دوباره رفت سمت مهتاب که از اون سر دنیا تو فیس بوک هوامو داره و اون پارتی‌های مجازی با آریا. آریا که رفیقمه، برادرمه، عزیزمه، پسرمه، نویسنده محبوبمه و بودنش یعنی آرامش خیال. آسایش. راحتی. یاد شبی افتادم که تو یکی از همین پارتی‌های شب تا صبح مجازی یکی لینک آهنگ «بهار» مارتیک رو گذاشت که من از بچگی عاشقش بودم. اصلا عاشق مارتیک بودم. بخاطر اسمش. بخاطر اون آهنگ شیرین: «یه دل دارم، دو دلبر...» که برای من یه داستان بود و همه شو حفظ کرده بودم.

بهار اومد، گلها وا شد، دل ما باز خاطرخواه شد

بهار اومد، هوا خوبه، نگار من چه محجوبه

آهنگ مارتیک رو گذاشتم پلی بشه. یه بار، دوبار، سه بار گوش دادم و بعد جوونه‌های درخت‌های توی حیاط رو بالاخره دیدم. یادم افتاد که سال جدید قراره با دوست‌های جدید خیلی خوب بریم سینما. یادم افتاد هنوزم فرصت سرخوشی و رهایی و عاشقی و خندیدن به وسعت دل و گریستن از سویدای جان رو دارم. گاهی برای بهاری شدن نباید زیادی دست و پا بزنی. باید بری سراغ اولین چیزی که اسم بهار توشه. بقیه ش خود به خود میاد. تازه یادت میفته امسال کلی دوست خوب پیدا کردی که قراره باهاشون بری و به یکی از رویاهای زندگیت تحقق ببخشی: حضور در یک کنسرت راک واقعی. اونم کنسرت کی؟آقامون راجر واترز.

کم‌کم داره صوفیای همیشگی سر و کله‌ش پیدا می‌شه. همونی که با یه آهنگ یا یه فیلم یا دیدن یه نفر تو تلویزیون می‌تونه چند روز سرخوشانه زندگی کنه و رویا ببافه. سر و کله همون صوفیای امیدوار که بزرگترین افتخارش اینه که همه زندگی براش یه معنی داره: ایمان و اعتماد به آدم‌ها و اعتقاد به اینکه ارزش همه آدم‌ها به چیزیه که تو قلبشونه و چیزی که تو مغزشونه.

همون صوفیایی که عاشق دوستاشه. یه وقت‌هایی دلش می‌خواد قدرتی داشت که همه عشق بی‌پایانشو بهشون نشون بده. همون صوفیایی که دوست داره با آدم‌های تازه معاشرت کنه، دنیاهای جدید کشف کنه و در عین حال جهان خودش رو حفظ کنه. گاهی فکر می‌کنم نکنه یه لاک‌پشت باشم؟ لاک‌پشتی که هر وقت چیزی زندگیشو تهدید می‌کنه به لاکش پناه می‌بره. لاک من رویاهامه. رویاهام که شامل کتاب‌هام، موسیقی‌هام، دوستام و هر چیز خوشگل دیگه‌ای تو دنیا می‌شه.

این‌ها که حرف‌های سالی بود که گذشت و ازش چند تا عکس مونده و چند تا خاطره و چند تا آدم که خیلی عزیزن برام. اما سالی که الان تازه اول راهشیم هیچ ایده‌ای بهش ندارم. نمی‌خوام به انتخاباتی فکر کنم که برای همه‌مون خیلی مهمه. نمی‌خوام حتی به سفر ترکیه و راجر واترز فکر کنم. نمی‌خوام به پاییز فکر کنم که مهتاب قول داده بیاد ایران. نمی‌خوام جلو جلو چیزی رو پیش‌بینی کنم. امسال شاید از اون سال‌هایی باشه که روز به روز زندگی کنم.  به تهش فکر نکنم. فقط یادم باشه می‌خوام همیشه امیدوار، عاشق و مومن باشم به همه چیزهایی که بهشون ایمان دارم و دوستشون دارم. امسال فقط می‌دونم باید قوی‌تر بشم. باید عاقل‌تر که نه، ولی آگاه‌تر بشم حتی اگه بخوام حماقت کنم. حتی اگه عقلمو سرکوب کردم و باز افسارمو به دست دلم دادم، لااقل آگاهانه این کارو بکنم. به آخرهای بهاریه که رسیدیم skyfall آدل رو گذاشتم که تیتراژش با این صدای جادویی یکی از زیباترین چیزهایی بود که امسال رو پرده سینما پردیس قلهک تجربه کردم. این بهار فقط می‌خوام به صوفیا بودن فکر کنم. کنار همه اونایی که دوستشون دارم. و در هر حالی تمام سعیمو بکنم که چراغ‌های امید رو تو دلم روشن نگهدارم. همه سال براتون بهار باشه و بهارتون همیشه پرامید.

پی نوشت 1: آخرش نفهمیدم که تونستم بهاریه بنویسم امسال یا نه. که این اصلا شبیه بهاریه شد یا کم آوردم. خوبیش این بود که از ترس تموم شدن ددلاین فرستادن مطالب فقط هر چی تو مغزم اومد نوشتم. به ساختار فکر نکردم. چیزی تو ذهنم آماده نبود. فقط حرف‌هایی بود که یه دفعه اومدن. اینکه ارزش نوشتن یا خوندن داشته باشن رو نمی‌دونم. مجبور بودم بنویسم. قرار بود بهاریه باشه. الان نمی‌دونم چیه فقط می‌دونم خوشحالم که بالاخره نوشتمش.

پی نوشت2: واسه این بهاریه خیلی عکس‌ها مد نظرم بود. از فیلم محبوب. سکانس محبوب. عکس با رفقا. ولی هر کدوم رو می‌ذاشتم بنظرم یه طرف دلم شاکی می‌شد که پس سهم من چی؟ اینه که فقط همین عکس رو میذارم. یه نقاشی از رو عکس خودم که حسام برام درستش کرده. حسامی که امسال مهربونیش همیشه همراهم بوده. مال یکی از بهترین روزهای سال 91 هستش. همون روزی که نصقه شب از اسکله برگشتیم و تا صبح بیدار موندیم و بعد من با لباس سفید و شال ترکمن قرمزی که عاشقشونم، برای اولین بار تونستم طلوع خورشید رو لب دریا ببینم. چه مبارک سحری بود...اون قاب تا آخر عمر یادم نمی‌ره. لحظه‌ای که حس کردم انقدر با دریا و آسمون یکی شدم که امکان نداره خدا منو به این وسعت یادش بره. امکان نداره منو نبخشه. امکان نداره بهم آرامش نده. بالاخره یکی هست که به اندازه همه عشق من، دوستم داره. این قراره صوفیای سال 92 باشه. امیدوارم که باشه. سفیدپوش ولی همراه با قرمز تندی که رنگ همیشگیشه. مسیرش پر از سبزه‌های تر و تازه و مقصدش جایی که دریا و آسمون به هم رسیدن.

پی نوشت 3: این بهاریه، هرچند آشفته حال، تقدیم می‌شه به همه اونایی که دوستشون دارم: چه عضو خانواده م باشن، چه دوستان حقیقی که دیدمشون، چه دوستان مجازی که هنوز ندیدمشون. همه اونهایی که برای من جزو دار و دسته سیسیلی ها هستن و تا ته خط باهاشونم. 

موخره: اين همه نوشتم و يادم رفت مهم‌ترين اتفاقي رو كه تو همين اولين روزهاي بهار افتاده بنويسم. كه اگه قرار باشه سال 92 همين‌جوري شروع بشه، بهترين سال زندگيم ممكنه باشه. كسي چه مي‌دونه؟روز اولش با ناراحتي شروع شد و روز دومش با خبري كه معجزه محسوب مي‌شه. خداوندگارم، خواننده عزيزم، اندرو لاتيمر بزرگ دوباره گروه افسانه‌اي كمل رو دور هم جمع كرده تا اكتبر امسال كنسرت بذارن. كمل كه گمونم بعد از بيتلز و پينك فلويد اولين گروه راكي بود كه تو عالم بچگي شناختم با يه نوار بتاماكس كه يكي از دوستان دايي امير آورده بود و يكي از كنسرت‌هاي كمل بود و اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 انقدر هر روز و هر وقت مهموني ميومد خونه‌مون مي‌ديديمش كه روي هدش كلي خش افتاد و اين آخريا ديگه قابل ديدن نبود. اندرو لاتيمر كه سرطان گرفت، غصه دنيا رو دلم بود. وحشت اينكه روزي برسه كه لاتيمر ديگه نباشه. تا وقتي خبر سلامتي دوباره استاد رسيد و نيرو گرفتم. در حالي كه همون روزها يكي ديگه از اعضاي مهم گروه، پيتر باردنز در اثر سرطان درگذشت. حالا لاتيمر اعلام كرده كه يك دهه بعد از مرگ باردنز كمل براي بزرگداشتش دوباره برنامه اجرا مي‌كنن. دور هم جمع شدن كمل اگه معجزه نيست پس چيه؟حالم خوب شد. خيلي خوب. لاتيمر هنوز هست. ميخواد با انرژي زندگي كنه و ياد باردنز رو هم با اجراي يه كنسرت در ستايش زندگي و موسيقي زنده كنن. خدا كنه همه‌مون كنار هم مثل اندرو لاتيمر باشيم. همه‌مون يكي از اعضاي كمل. يكي براي همه و همه براي يكي. 

 

وقتشه که به خودت یاد بدی

 

صدای برخورد توپ به دیوار پشت کوچه یعنی بریزید بیرون.هنوز سال تحویل نشده که ما یار کشی‌مون رو هم کردیم و جیغ و دادمون رو انداختیم تو کوچه پشتی.فحش‌های همسایه‌ها هم که همیشه بوده.مامانم به زور هم که شده می‌کشونه منو تا خونه و مجبورم می‌کنه لباس نوهام رو بپوشم.امسال نمی‌دونم از کجا دو تا پاپیون قرمز برای من و مجید گرفته و انگار از ما بیشتر ذوق داره.ولی من در بند لباس نو و مهمونی رفتن و عیدی گرفتن حتا نیستم.آخه هر دفعه به یک بهانه‌ای تمام عیدی‌هام رو می‌گیرن.من فقط به فکر اینم که برنامه‌ای که تا شروع دوباره مدرسه‌ها برای خودم ریختم خراب نشه.فوتبال، فوتبال و بازم فوتبال.

تو راه مشهدیم.سال تحویل امسال تو قطاریم و خبر ندارم که قراره همه شوق و ذوق هر ساله‌ام برای رسیدن، برای شب و روز سر کردن با پسرعمو‌ها و دخترعمه‌ها‌، برای مهمونی رفتنا، برای سیزده‌به‌در سی چهل نفره‌مون یادم بره و همه هوش و حواس‌ام بره پیش برق نگاه چشم‌های شیطون دختر‌ چهارده‌ساله‌ای که همسفر ما شده بود.بره پیش لبخند‌های یواشکی و عطرش که ول شده بود توی کوپه.دلم تنهایی دو نفره ‌می‌خواست و نمی‌خواست.وقت اولین و آخرین حضور خلوت‌مون که تا تاریک روشن صبح رفت.وقت زمزه کردن سیمین قانم تو گوشم و افتادن نفسش روی پوستم.وقت قاطی شدن سفیدی شالش و آبی دم صبح.... و صدای ترمز قطاری که این‌بار شوق شنیدنش رو نداشتم.

کلی بهونه آوردم که حال و حوصله‌ی سفر ندارم و امسال مثلاً با بچه‌ها برنامه داریم ‌برای خودمون و خلاصه بذارید برای خودم باشم.حوصله هیچ چی و هیچ کس رو نداشتم.از اینکه همه چی بین‌مون تموم شده بود ناراحت نبودم.خودم می‌خواستم تموم بشه.از اول هم اشتباهی بودیم.شاید از همین عصبانی بودم.تلخم ولی به شکل عجیبی می‌خوام خودم رو تو همین تلخی غرق کنم.شاید فکر می‌کنم تهش این‌جوری خلاص می‌شم.خودم رو با فیلم‌هام تو اتاقم حبس کردم.با اندوه ژولی، درد گلوریا، حسرت نودلز، شکستن فرانسیسکو، ترس بیلی ، گیجی آلوی ...

همه‌ی حس و حال بهار برای من خلاصه شده تو اسفند.تو جنب و جوشش.تو عطر و بو و رنگش.تو آماده شدن برای رسیدن سال نو.انتظارش.کلاً آدم‌ها دوست داشتنی‌تر می‌شن.اصلاً لحظه‌ی وصال رو که رد می‌کنم حس و حالم هم می‌ره.ولی اسفند امسال رو جور دیگه‌ای دوست دارم و تو خاطرم می‌مونه.دارم بیشتر از قبل گره می‌‌خورم به دسته سیسیلی‌ها.مهتاب هم هنوز نرفته.

سال نود و یک سال گندی بود.پر از کرختی، پر از استرس،پر از حسرت، پر از ترس‌های جدید‌.پر از دویدن و نرسیدن.پر از گند زدن. پر از وا دادن.سال نود و دو اما برام داره با پذیرش شروع میشه.ترس‌هام هنوز هست.ولی جنس روبه‌رو شدن باهاشون دیگه فرق می‌کنه.مهتاب یه بار می‌گفت برای ما زوده.نمی‌دونم شاید درست می‌گه.ولی این پذیرش قطعاً نباید با سکون همراه باشه.این پذیرش یعنی قبل هر کس، خودم با خودم کنار بیام.و و این قوی شدن باهاشه.این خودخواهی باهاشه حتا.و امسال هم حتماً برام پر از دویدنِ و خواستن اینبار.خواستن به رسیدن تمام و کمال این پذیرش.

برای ایوان و آلیوشا

 

می‌دونی, این که حال تو خوب نیست حال منم بد می‌کنه و بدیش اینه که می‌دونم چند وقت دیگه حال من خراب میشه و تو باید بشینی پای حرفام.شدیم یویو. یه روز من, یه روز تو. وضعیت خوبی نیست؛ یعنی راستش اصلاً خوب نیست. یه روزی باید بیاد که جفتمون سرحال باشیم و کِیف کنیم با هم یا این که حداقل هر دومون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط. چیه این یه بوم و دو هوا.

خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی می‌رسه. تو روزایی که حوصله‌ی خودمم ندارم. نمی‌دونم بهت گفته بودم یا نه, من خیلی عیدباز نیستم. یعنی راستش  تو روزای عید کلافه‌م, قاطی‌ام.مخصوصاً عید نوروزا که یه عالمه دلیل دارم برای بی‌حوصلگی. اولی و مهم‌تر از همه این که هر سال وقتی سال تحویل میشه, هنوز تو دوران نقاهت بعد از روز تولدمم.همون حسی که هممون خوب میشناسیمش. دلم نمی‌خواد ازش حرف بزنم, یعنی راستش انقد همه ازش گفتن و زیر و بمشو ریختن بیرون دیگه هیچ چیز گفتنی ازش نمونده. این که هر سال مث برق و باد می‌گذره و ترازوی شکست‌ها و موفقیت‌ها همیشه به سمت اولی سنگینتره و این که روز به روز داری نزدیک میشی به هیچ مطلق. البته این دومی رو اگه از اون ور نیگا کنی همچینام بد نیست.

سرتو درد نیارم. جون عمه جونم دارم بهاریه می‌نویسم. این نق و نوقای همیشگی هر سال که می‌گذره لباس خردمندانه‌تری می‌پوشه اما هنوزم نق و نوقه. هنوزم حال به هم زنه. هنوزم از یاد رفتنیه نه به یاد موندنی. هنوزم بی‌ارزشه. آدمای کار درست می‌سازن, خلق می‌کنن, حرف نمی‌زنن و به جاش عمل می‌کنن و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که یه عمری تو گوشمون خوندن. خوب همه‌ی این حرفا درست اما آخه لعنتیا این چیزا همه‌ش مال اوناییه که حوصله دارن. من که دیگه حوصله‌ای برام نمونده. نمی‌دونم متوجه شدی یا نه؛ من اساساً آدم بی‌حوصله‌ای‌ام. همین الان که دارم این چهار تا پاراگرافو می‌نویسم دل تو دلم نیست که پا شم برم به هزار تا کار دیگه‌ای که تو ذهنم دارن جفتک می‌زنن برسم و از همین حالا می‌دونم که به هیچکدوم اونا هم نمیرسم. نمی‌دونم مال روزگاره یا سن و سال ولی شایدم ارثی باشه. راستش این روزا هر چی که می‌گذره بیشتر به شباهت خودم و بابام پی می‌برم. جالبیش اینه که انگاری سرنوشتمونم یکیه. این که تموم عمرتو بین آدمایی بگذرونی که شبیه‌شون نیستی, که شبیهت نیستن؛ که باید نقاب بزنی و همون مزخرفات همیشگی که می‌دونی و می‌دونم.

باز دارم نق می‌زنم و بازم می‌خوام بگم که حالم از این نق زدنا به هم می‌خوره و باز فردا می‌شه و روز از نو و روزی از نو. خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی میرسه. راستی تا یادم نرفته بگم که یه چند تا آلبوم جدید توپ برات دارم. همین الان داره Yo la tengo می‌خونه؛ از اوناس که حتماً خوشت میاد؛ آروم و پر از تصویر. یه گروه جدید باحال هم کشف کردم به اسم Ivan & Alyosha. حال می‌کنی اسمو خدایی؟ مو به تن آدم راست میشه. دیوید بووی هم که بعد ده سال آلبوم داده و چه آلبوم درجه یکی هم. دپچ مُد هم که می‌دونم خیلی دوس داری برات میارم. چه کنیم دیگه. دنیای ما هم به همین چیزا خوشه. این که بهار از پس زمستون میاد یا پاییز از پس تابستون, راستش خیلی هم دیگه برام فرقی نمی‌کنه. به سن و سال رویاهای کوچیک رسیدم. خوشی‌های ریز. دم های غنیمت. چه خوب گفته رفیقمون که "انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود". وظیفه‌ی ما هم شاید همینه که هر سال تو این روزا از سر دل به هم بگیم " عیدت مبارک و صد سال به این سالا" و از ته دل آرزو کنیم که یه روز خوب بیاد. یه روزی که حال هر دومون خوب باشه و با هم کِیف کنیم یا اینکه حداقل جفتمون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط؛ آخه چیه این یه بوم و دو هوا.

تنهایی مُرد ، زنده باد عاشقی

 

من از بهاریه خوشم نمی‌آید از دیدن و فکر کردن به بهاریه‌ها اذیت می‌شوم اما طبیعتا باید بگویم که سال نو شده، باز نوبت بهار شده، نوبت حرف‌های جدید، وعده‌های جدید. در طول دوازده ماه سال آدم وقتی مشغول به کاری یا دلگرم چیزی می‌شود بند دلش با اتفاقی گره می‌خورد اگر جستجو کند به طور حتم ریشه‌های ناخوداگاه‌ش را در همین نو شدن فصل خواهد دید. همان جایی که پیش خودش می‌گوید چون بهار شده بوی عید در تمام خانه پیچیده است پس باید همت کنم و چند کار جدید را امتحان کنم. کارهایی که خیلی وقت‌ها قرار بوده انجام بدهم ولی به هر دلیلی از انجام دادنش کوتاهی کرده‌ام. می‌دانید این حس کاملا درونی به طور ناخوداگاه در همه انرژیی که برای برآورده شدن نیت‌هایمان صرف می‌کنیم پیداست هر چند ممکن است تنبلی یا بدبیاری و حتی عدم لیاقت باعث شود به مقصود نرسیم. ولی قطعا در فاصله گپ زمانی روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین هر ایرانی تصمیم می‌گیرد چیزهای جدید را شروع کند. خیلی پیش می‌آید که بعد از مدتی از فکرمان خسته شویم و بعد از چند ماه فاصله وقتی به ایده‌مان فکر می‌کنیم احساس یاس و تاسف به ما دست بدهد. چه بسا از خودمان بدمان بیاید ( من معمولا بهاریه‌ها را تا چند روز بعد از فروردین می‌خوانم و برای مابقی سال از دیدن و شنیدن جملاتی مثل "سال نو شد باز نوبت بهار شد " به دلیل غفلت و روزمرگی و دیدن نیت‌های اولیه‌ام حالم بهم می‌خورد) علتش در تکرار اشتباهات است. تکرار کارهایی که آرزو می‌کنیم انجام ندهیم، تکرار رفتاری که در مقابل دیگران دوست داریم انجام بدهیم ولی انجام نمی‌دهیم، تکرار خطاهای سال گذشته که باز در این چرخه قرار می‌گیرد. بنابراین به من حق بدهید که از دیدن اسم بهاریه حتی در همان نیمه دوم فروردین ماه هم حالم بهم بخورد.

سرتان را درد نمی‌آورم نمی‌خواهم از مشکلات پارسال بنویسم.دوست ندارم بگویم کجاها واقعا نفسم گرفت. حالم بد می‌شود که به آنها حتی فکر کنم ولی بنا بر ماهیتشان مجبورم که فکر کنم و برای دفع شدنشان تلاش کنم و چه چیز بهتر از نو شدن فصل و آمدن بهار که باز انرژی بگیرم و کمی آن میل سرکوب شده را زنده کنم ( لعنت به تو حسین).

آن قدیم‌ترها زمانی که بچه بودم و دبستان می‌رفتم یادم هست وقتی والدینم دفتر نو 100 برگ یا 60 برگ برایم می‌خریدند همیشه از بو کردن دفتر لذت می‌بردم. بوی نو شدگی از تمام سوراخ و سنبه‌های دفتر بیرون می‌زد توی همان روزهای اول همیشه سعی می‌کردم که دفتر را پاکیزه و تمیز نگه دارم کنار هر صفحه را قشنگ با خودکار قرمز و خط کش مرتب و صاف خط کشی می‌کردم، سعی می‌کردم کلمات دقیقا داخل همان چارچوبی که تعیین کرده‌ام قرار بگیرد نوشته هایم یک خط در میان بود و کاملا مرتب و خوانا.از دو مداد استفاده می‌کردم: مداد سیاه برای نوشتن کلمه‌ها و جملات دُروسی مثل تصمیم کبری و چوپان دروغگو و دندان شیری و مداد قرمز برای درج نقطه در پایان هر جمله.این کار بعد از مدتی به دلیل تکراری بودن و خستگی و عدم پشتکار بنده در شیوه نگارش در دفتر تمام می‌شد بطوری که از برگ 30 یا 50 دوباره نوشتن به روال سابق برمی‌گشت: خطوط کج و شلخته می‌شد، خط‌ کشی‌های کنار صفحه رعایت نمی‌شد و اگر هم خط کشی بود لغات با ارفاق از خط میزد بیرون.حتی گاهگاهی از صفحات آخر دفتر مشق برای ساخت و تولید بدنه موشک کاغذی در فضای کلاس و مدرسه استفاده می‌شد.به این ترتیب آن ذوق و شوق اولیه با عدم پیگیری و کمی بی‌همتی تبدیل به یک چیز آزاردهنده می‌شد که در نوع خودش برای دکترهای روانشناس این تمایلات بنده قابل تعقیب و مورد پایان‌نامه‌ای محسوب می‌شود.اما جدا از این موضوع آن چیزی که الان برای گفتن اهمیت دارد آن لذت خرید جدید و خط کشی جدید و نوشتن لغات جدید در دفترهای جدید بود که همیشه‌ی خدا در من بود، هنوز که هنوز است.برق چشم‌هایم موقع باز کردن دفتر نو را می‌توانم تصور کنم و از به خاطر آوردنش شاد شوم.

دلم می‌خواهد مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی با قهرمانان تنها، مثل جان وین جویندگان جان فورد، وقتی در آن قاب انتهایی فیلم قرار می‌گیرد یا بلوندی، خوب زشت بد، وقتی نگاه خیره‌اش افق رو از جا می‌کَند برای دوستان و خانواده‌ام کاری بکنم.بعد بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از کنارشان بگذرم ولی می‌دانید چیست؟ احساسم به من می‌گوید که اینها همه دروغ است اگر دروغ نبود که راه به سینما نمی‌برد اصلا. اگر تنهایی دردش قابلیت اندازه گیری داشت که راه نمی‌کشید به سینما. سینمای دروغگوی آدم فریب از اُبهتش استفاده می‌کند تا جایی که جان در بدن داری و شوق دیدن به تو دروغ می‌گوید برای همین هم هست که از جان وین جویندگان جان فورد بیزارم، بلوندی سرجئو لئونه برایم جز بی‌تفاوتی چیزی به ارمغان نمی‌آورد. البته عوضش قهرمان‌های فیلم های جاد آپاتو یا همین اُلیو فیلم easy A  برایم زنده تر و پویاتر هستند. قهرمان‌هایی که دوست دارند زندگی کنند و به دیگران زندگی ببخشند...

 از چه حرف می‌زدم و به کجا رسیدم. قرار بود بهاریه بنویسم اما شبیه دل نوشته‌های پرت و پلا شده است. قرار بود بنویسم که من از حس اوائل شروع بهار مثل خط کشی‌های صفحات دفتر 100 برگ بچگی‌هایم خوشم می‌آید.می‌خواستم بنویسم که حس بهاریه‌نویسی به آدم زنده احساس فرح بخشی می‌دهد اما از تنفرم گفتم و تنهایی، تنهایی که فقط بیننده خوشبختی دوستان است اما خود از دورن علیرغم همه تلاش‌هایم صاحبِ رنجِ عظیمی است.امسال نمی‌خواهم برای اطرافیانم چنین شخصی باشم.دوست دارم که در تنهایی‌هایشان شریک باشم و در تنهایی‌هایم حضور داشته باشند. قبول دارم که کمی ذهن رویاپرداز و ایده آل‌گرا در این تصمیم‌گیری دخالت دارد اما مگر این مغایرت دارد با آرزوهای اول سال و دم عید؟ چه باک که آخر سال این چنین نشد. حداقل سعی‌ام را که می‌توانم بکنم.اصلا باید یک اعترافی کنم: مهمترین نقشه من برای امسال یک تجاوز گروهی است. دلم می‌خواهد به همه دوست‌ داشتنی‌هایم تجاوز کنم به همه چیزهایی که این روزها چشم و چراغ خانه دلم هستند تا وقتی قاضی دادگاه فرضی از من پرسید چرا این چنین کردی؟ با دل و قلبی مطمئن بگویم: چون دوستشان داشتم. نمی‌خواهم تنها باشند.چون عاشقشان بودم. اصلا برای سال پیش رو می‌خواهم عاشق شوم.

صداها

تابستان....

با صدای زهره شکوفنده و تاکید ویژه بر نفس تازه کردن‌هاش:

ویزا درست نشده بود، و زمان داشت توان و سرعت دویدنش رو بی‌ رحمانه تحمیل می‌کرد.مثل پیکی یا پیغامی مهم...

کوله بارم رو بسته بودم و نقشه‌ها کشیده بودم.جزو دارودسته‌ی منکرهای ظاهری هستم. اونها که از همون اول هی نه میارن در ظاهر بلکه ندای بله و میشه‌ی دلشون رو کمتر و کمرنگ‌ تر بشنون. بسکه می‌ترسن از اینکه مبادا واقعا نشه و امیدشون نامید بشه.

پدر همیشه برای من قهرمان بوده.قوی، مرد، مغرور، کاربلد.بهش تکیه کردم و اعتماد.ولی وقتی خیلی خیلی کوچک می‌شم، خیلی خیلی می‌ترسم، خیلی خیلی اطمینان میخوام، به مادر اعتماد بیشتری دارم.انگار کلید طلایی آرامش دست اوست.

پدرم انقدر کار داشت که نمی‌رسید شب ها بیاد خونه. پس من از فرصت استفاده کردم به بهانه‌ی نبودنش لحاف و تشک جمع کردم و شب‌ها رفتم کنار مادرم بخوابم.

از اتاقی که روزها و شب‌ها باید به زور و تهدید و التماس من رو از توش می‌کشید بیرون، خودم خودم رو انداختم بیرون.بسکه سرد شده بود، نمور، بی روح، ترسناک.

کنار مادر مچاله می‌شدم و می‌خوابیدم. مادر بیدار بود. صداش نفس کشیدن‌های بلندش رو می‌شنیدم. غصه می‌خورد. از لال بودن این وقتهای من در عذابه. از چاله‌ی لجنی تو چشم‌هام.مثل یه لاک پشت پیر بدبخت می‌شم که داره آماده می‌شه برای مردن. به طرز بی‌شرمانه‌ای این طور وقت‌ها اطمینان می‌خوام. عطش دارم از دهن مادرم و فقط مادرم بشنوم: فدای سرت اگر جور نشد. دنیا تموم نمی‌شه.ما کنارتیم.

بی‌شرمانه چون خودم رو سرش سرزنش می‌کنم. به خودم می‌گم اگر همسن مادرت بودی شوهر می‌کردی الان یه بچه‌ی 10 ساله داشتی. تو این سن و سال خیلی زشته هنوز اینقدر محتاج اطمینان باشی.

حقیقتش اینطور وقت‌ها کلی هم ترفند دارم، چیزی شبیه مظلوم نمایی گربه‌ی چکمه پوش شرک. انقدر کوچک می‌شوم. انقدر موهامو دم اسبی می‌کنم. انقدر شانه‌ها را جمع می‌کند تا دل مادر به رحم بیاید.

اما مادر جمله‌ی طلایی همیشگی رو نمی‌گفت.هرکاری کردم نمی‌گفت.یه شب حتی خواب وحشتناکی دیدم و هوار راه انداختم. صبح گفت:بابت ویزا؟

گفتم:بله.

هیچ نگفت.و در سکوت فقط مانتوم رو اتو کرد.آژانس گرفت و منو راهی در سفارت کرد.

صبح‌ها با همراهی خاله می‌گذشت که «نمی شه» به معنای واقعی کلمه براش معنا نداره.یه جور سمجی مقاومت می‌کنه و کارش رو پیش می‌بره... و حال می‌کرد دست این «بچه» رو بگیره و کارها رو راه بندازه... و راه انداخت.

و اینطوری پا به این سرزمین گذاشتم. تنها، با دو چمدان، یک ساک، یک کوله‌پشتی و دو تا کارتون. لحظه‌ی اول اول لمس آُسفالت فرودگاه رو خوب یادمه، آفتاب می‌زد مغز کله‌م. ولی باد می‌اومد، یه لحظه ایستادم و به دوردست نگاه کردم. یه چیزی مغزمو می‌خورد که: الان خیلی خیلی از خونه‌ت دوری. خیلی ی ی ی... و این خ و ی و ل و ی بزرگ و بزرگتر می‌شد. هیولایی که باید رامش می‌کردم وگرنه من رو می‌بلعید.

.......................................

پائیز:

با صدای شهلا ناظریان و مهین کسمایی  و تاجی احمدی:

هیولا رام نمی‌شد. مثل کره خری نفهم و چموش خودش رو به در و دیوار می‌زد. خودش رو رها می‌کرد لا به لای آَشفته نویسی ها برای طاهره و اعتراف‌های چتی شیده. تنها هنر من شاید این بود که بلد بودم سر این هیولای چموش خر نفهم رو بگیرم و بندازمش تو خمره‌ی یشمی رنگ و چوب پنبه بزنم به در.

جاش اونجا خوب بود. محصور بود و آرامش می‌گرفت. صبح‌های ساعت 11 که سلانه سلانه می‌رفتم پای تلویزون و آروم می نشستم پای گریز آناتومی... روزهایی بود که هیولا خودشو به در و دیوار می‌زد که: این خانه برای تو نیست.غریبی....خیلی غریبی بی‌چاره... و هی به آخر سریال که نزدیک می‌شد...به اوج گرفتن بیماری ایزی... به ادامه‌ی روز...به بارش برف....به ریزش  بی‌امان باران... به نفهمی زبان... به نادانی آدرس راه و چاه... به هیولای امتحان عملی... به دوری خانه... به جدایی دوستان بیشتر و بلندتر و وحشیانه‌تر «بی چاره» را فریاد می‌زد و آزارم می‌داد...

برای طاهره می‌نوشتم و برای شیده تعریف می‌کردم: یکروز مانده به امتحان تنبیه شدم... کم نیارم؟... نمی‌سازم... یاد می‌گیرم؟....لا به لای کوچه‌های قدیمی کودکی رها شدم هنوز، چطور آن دختر سر به زیر دبیرستانی با حد معتدل شیطنت و وابستگی عمیق به بازارچه و گذر و دالان و زورخونه و گود و مادربزرگ‌ها و مهمانی‌ها و آداب و رسوب را بکشم وسط گالری ویتوریو امانوئل و دوئومو و مک دونالد و بارهای آخر هفته؟... تعلق ندارم.... اهلی می‌شم؟.... می‌توانم؟

هیولا را راحت و رها نشانشان می‌دادم.خمره چرا؟... مثل باغی بودند اصلا... باغی امن و سبز با گیاه هایی شفادهنده...

گوش می‌دادند... واکنش نشون می‌دادند... اونها هم می‌نوشتن راحت و رها...اون‌ها هم هیولا نشون می‌دادند و این گفتگوی هیولاهامان چه قدر خوب بود... آن چیزها که به بقیه روی مان نمی‌شد نشان دهیم...اینجا برای هم راحت و رها نشون دادیم.

طاهره راه کارهای طلایی نشان می‌داد... تشویق می‌کرد...هیچ وقت ننشست کنارم با هم حسرت گذشته بخوریم...من رو هول داد به جلو... همیشه نگاهش به جلو بود... طاهره‌ی درون مهتاب را قوی کردم... قوی و قوی و قوی...

شیده یادم می‌نداخت... به آن‌ها که دارم... به آن‌ها که بودم... به یواشکی‌ها....به قوت‌ها... گوش می‌داد خوب و بعد نفسی می‌کشید و شروع می‌کرد... نقشه به نقشه... راه به راه... مسیر به مسیر... با جزئیات و نشانه ها... شیده‌ی درون مهتاب را قوی کردم... قوی و قوی و قوی...

خاله گفت: بهت برنخوره.... ولی تو نمی تونی با هیچ کس بسازی...

بهم برخورد... ولی طاهره و شیده‌ی درون مهتاب داشت قوی می‌شد... سازگاری می‌آموختم... ناسازگاری را رام می کردم... کم و کم و کم کم

........................

زمستان:                                                                

با صدای مینو غزنوی و فریبا شاهین مقدم:

شب عاشورا بود که شال و کلاه کردم برم عزاداری... دلم می خواست... چیزی مرا می کشید...این «چیزی» را خیلی خوب حس می‌کردم... شبیه تخم مرغ کوچکی که پرنده‌ی کوچک درونش یارای انتظار ندارد بیش از این...

آدرس بلد نبودم.... زبانم هنوز نمی‌لنگید که کامل فلج بود انگار...هنوز نگاهم محتاج کمک بود... پرنده اما توان تحمل دنیای تنگش را نداشت... صدایی شنیده بود انگار...

رفتم... شب بود و از مترو که پیاده شدم ترسیدم... چند تا پسر جوون جلوتر می‌رفتن و فارسی حرف می‌زدن...افتادم دنبالشون، آروم و محتاط و با فاصله... خدایا شکرت.

بهنوش همان «چیز» خوب بود. وقتی با چشم‌های درشت بی‌نهایت مهربان و زیبایش در آن ظلمات شب نزدیکم شد و گفت: ایرانی هستی؟

بله.

و چند ثانیه نگام کرد. بعد کنار هم راه افتادیم و راحت و بی محابا شروع کرد به دوستی... و درها باز و باز و بازتر می‌شد... درست که آدم چندان محتاطی نیستم. اما باز شدن درها بیشتر وقت‌ها دست خودم هست مگر اینکه نیرویی بیاید انقدر روشن و قوی که خود به خود درها باز شوند بی‌ اینکه اراده‌ی من دخیل باشد...

و درها هی باز می‌شدند... با لبخندش... با گرماش... با مهربانیش... با خلوصش...

بهنوش شد امین من....عزیز من... رفیق من...

حضورش مبارک بود برام... خوش یمن بود... نه فقط دوستیش...اصلا قدمش مبارک بود...آمد داشت...سازگار شدم...

می‌تونستم پیرهن مشکی خوش برشم را بپوشم... دستمال گردن ببندم و موهامو طوری ببندم بالای سر که تا حالا نبستم... که فکر می‌کردم مدلش از من دوره و حالا انقدر فیت بود...

می‌تونستم یک شب بارانی که دیگر بارانش آزاردهنده نبود راحت برم از سوپرمارکت محل شراب بخرم و بزارم تو پاکت طلایی رنگ و با شکلات ایتالیایی اعلا راهی خونه‌ش بشم و شب نشینی خودمونی گرمی داشته باشیم...

با مارکو بشینیم راجع به نیما یوشیج حرف بزنیم...

با ونگ و لانگ و جسیکا و النا و مینا بریم سمپیونه پارک... بریم مک دونالد قهوه و تیرامیسو بخوریم و گپ بزنیم...

با لانگ یه عصر کامل برم محله‌ی چینی‌ها...یک سوم هزینه‌ای که فکر می‌کردم برای درست شدن کامپیوترم پرداخت کنم...

با ونگ برم مغازه‌ی لباس‌های پانک ویا تورینو و یه دل سیر بخندیم...

من رو با زندگی اینجا آشتی داد... پوسته‌ی مرا شکست.

........................

اواخر زمستان:

با صدای ناصر طهماسب و ژاله کاظمی:

نشستم به خوندن متن همه‌ی چت‌هام با حسین. از همون اول اول که اصلا چطور شروع شد... چطور پیش رفتیم... چه روزگاری گذروندیم و چی شد که به اینجا رسیدیم...

انقدر خوب بود و نکته و نشونه داشت که برای ادامه‌ی امسال دستم همچین پر باشه... بهم کمک‌ها کرد با یه چیزهایی راحت‌تر و بهتر کنار بیام و ایضا دوباره یه چیزهایی رو در خودم احیا کنم...

........

تابستان و پائیز و زمستان امسال اینطور گذشت...این شکلی...این جوری... دلم می‌خواست از آدم‌های پررنگ سالی که گذشت یاد کنم. اونها که بیشتر از همه بودن و کمک کردن و شنیدن و همراه بودن...

و کنار اینها الباقی رفیق‌ها و نزدیکانم بودن با همراهی‌هاشون...

فریدای هومان بود که سختی ماه اول رو بر من هموارتر کرد...

جودی گارلند صالح بود محض همراهی صبورانه و سنگین تنهایی‌ها...

«تو فقط به خانه برگرد»احسان بود، محض اینکه «نه، تو تنها نیستی...»

«تا آخر نفسم تا نفس آخر باهاتم» بهروز بود، که در روزهایی که بهش نیاز داشتم دریغ نکرد...

فرندز وحید بود و چندلر و ریچلش که رفت بالای کتابخونه که چشمم هر صبح بهش بی‌افته...

رفاقت بی‌منت صوفیا بود که خودش می‌دونه بابت چی‌ها بهش مدیونم...

میثم بود و برنامه‌ی همیشگیش در اینکه هوای مادرم رو داشته باشه و آرامش گوشه‌ای از دنیاش رو با اون کلاسیک‌های نابش فراموش نکنه چه من نزدیک باشم چه دور

زهرا ستاری نازنینم بود و یواشکی‌هایی که خود دانم و خودش...

سال نزدیکی به زهرا طولابی و محمدعلی عرب و رضا بهروز و حامد سهرابی... تا به لیست رفقام، عزیزان دیگری اضافه بشن که به مصاحبت باهاشون مفتخرم.

...دلم برای صداهاتون تنگ شده. سال دوری از صداهای شما بود و من خیلی از نوشته‌ها و گفته‌هاتون رو با یادآوری لحن صداتون مرور کردم...

دلم برای آهنگ صداتون تنگ شده و این نوشته تقدیم می‌شه به صداهای شما که برای شنیدنش دلتنگم...

پ.ن:عکس سر درمون رو خیلی دوست دارم. به نظرم امسال با همه‌ی آزمون‌های پیدا و پنهانی که برام در رابطه با دوستی هام، جایگاه شما، دوری و نزدیکی‌تون، شناخت بهتر و بیشترتون و دست یافتن به تعریف تازه‌ای از رابطه‌م با شما داشت، باعث شد حالا در ابتدای این سال بتونم راحت‌تر وارد هواپیما بشم، صندلیم رو انتخاب کنم، بشینم و باهاتون همسفر بشم و بدونم چه قدر و چه اندازه می‌شه از هر عضو این دار و دسته انتظار داشت.

عیدتون مبارک.

خدا هممون رو حفظ کنه!

 

فصل نهم، قسمت شانزدهم: فیبی به یک باره حقیقتی را می فهمد که تا همین چند لحظه پیش به خاطر شوق و شور زیستن، تصمیم داشت نادیده اش بگیرد:

دوستانش که توی این باغ ها نیستند، هنوز دارند بابت خرحمالی کردن برای اساسی کشی این دو تا نق می زنند. همه چیز یک دفعه رنگ دیگری پیدا می کند. دیگر نه آن نق ها مهم است، نه حرف هایی که پشت سرش می زدند و نه حتا این جدا شدن یک دفعه ای و فیبی وار. کسی سرزنشش نمی کند. کسی سعی نمی کند میانجی گری کند تا آشتی شان بدهد. خبری هم از دخالت نیست.می ایستند. نگاه می کنند و وقتی همه چیز تمام شد آغوش همه دوستانش باز است تا او را پناه دهند:

درستش هم همین است . این که برای دوستانت فرقی نکند در چه حال و روزی هستید و چه کاری کرده اید. برایشان مهم این است که تنهایتان نگذارند و مگر دوستی و دوست داشتن غیر از این است که بابت شاد بودن تان خوش حال باشند، برای ناراحتی های تان غمگین بشوند، در تنهایی ها پناه تان باشند؟

این جا قرار است یک چنین جایی باشد: جایی شبیه به خانه‌ی مونیکا که بدانیم هر چی شد، جایی هست، آغوشی هست، پناهی هست و بهتر از آن می شود شادی ها را آنجا برد تقسیم کرد. جایی برای شادی ها و غم ها. برای جشن گرفتن و دورهمی ها ، مواظبت از بچه راس ، توی تاریکی یاد چیزهای خوب و بد کردن ، خواستگاری چندلر و مون، دعواهای راس و ریچل ، دیوانه بازی های فیبی و... 

پس بیاید با دعا شروع کنیم: