تابستان....

با صدای زهره شکوفنده و تاکید ویژه بر نفس تازه کردن‌هاش:

ویزا درست نشده بود، و زمان داشت توان و سرعت دویدنش رو بی‌ رحمانه تحمیل می‌کرد.مثل پیکی یا پیغامی مهم...

کوله بارم رو بسته بودم و نقشه‌ها کشیده بودم.جزو دارودسته‌ی منکرهای ظاهری هستم. اونها که از همون اول هی نه میارن در ظاهر بلکه ندای بله و میشه‌ی دلشون رو کمتر و کمرنگ‌ تر بشنون. بسکه می‌ترسن از اینکه مبادا واقعا نشه و امیدشون نامید بشه.

پدر همیشه برای من قهرمان بوده.قوی، مرد، مغرور، کاربلد.بهش تکیه کردم و اعتماد.ولی وقتی خیلی خیلی کوچک می‌شم، خیلی خیلی می‌ترسم، خیلی خیلی اطمینان میخوام، به مادر اعتماد بیشتری دارم.انگار کلید طلایی آرامش دست اوست.

پدرم انقدر کار داشت که نمی‌رسید شب ها بیاد خونه. پس من از فرصت استفاده کردم به بهانه‌ی نبودنش لحاف و تشک جمع کردم و شب‌ها رفتم کنار مادرم بخوابم.

از اتاقی که روزها و شب‌ها باید به زور و تهدید و التماس من رو از توش می‌کشید بیرون، خودم خودم رو انداختم بیرون.بسکه سرد شده بود، نمور، بی روح، ترسناک.

کنار مادر مچاله می‌شدم و می‌خوابیدم. مادر بیدار بود. صداش نفس کشیدن‌های بلندش رو می‌شنیدم. غصه می‌خورد. از لال بودن این وقتهای من در عذابه. از چاله‌ی لجنی تو چشم‌هام.مثل یه لاک پشت پیر بدبخت می‌شم که داره آماده می‌شه برای مردن. به طرز بی‌شرمانه‌ای این طور وقت‌ها اطمینان می‌خوام. عطش دارم از دهن مادرم و فقط مادرم بشنوم: فدای سرت اگر جور نشد. دنیا تموم نمی‌شه.ما کنارتیم.

بی‌شرمانه چون خودم رو سرش سرزنش می‌کنم. به خودم می‌گم اگر همسن مادرت بودی شوهر می‌کردی الان یه بچه‌ی 10 ساله داشتی. تو این سن و سال خیلی زشته هنوز اینقدر محتاج اطمینان باشی.

حقیقتش اینطور وقت‌ها کلی هم ترفند دارم، چیزی شبیه مظلوم نمایی گربه‌ی چکمه پوش شرک. انقدر کوچک می‌شوم. انقدر موهامو دم اسبی می‌کنم. انقدر شانه‌ها را جمع می‌کند تا دل مادر به رحم بیاید.

اما مادر جمله‌ی طلایی همیشگی رو نمی‌گفت.هرکاری کردم نمی‌گفت.یه شب حتی خواب وحشتناکی دیدم و هوار راه انداختم. صبح گفت:بابت ویزا؟

گفتم:بله.

هیچ نگفت.و در سکوت فقط مانتوم رو اتو کرد.آژانس گرفت و منو راهی در سفارت کرد.

صبح‌ها با همراهی خاله می‌گذشت که «نمی شه» به معنای واقعی کلمه براش معنا نداره.یه جور سمجی مقاومت می‌کنه و کارش رو پیش می‌بره... و حال می‌کرد دست این «بچه» رو بگیره و کارها رو راه بندازه... و راه انداخت.

و اینطوری پا به این سرزمین گذاشتم. تنها، با دو چمدان، یک ساک، یک کوله‌پشتی و دو تا کارتون. لحظه‌ی اول اول لمس آُسفالت فرودگاه رو خوب یادمه، آفتاب می‌زد مغز کله‌م. ولی باد می‌اومد، یه لحظه ایستادم و به دوردست نگاه کردم. یه چیزی مغزمو می‌خورد که: الان خیلی خیلی از خونه‌ت دوری. خیلی ی ی ی... و این خ و ی و ل و ی بزرگ و بزرگتر می‌شد. هیولایی که باید رامش می‌کردم وگرنه من رو می‌بلعید.

.......................................

پائیز:

با صدای شهلا ناظریان و مهین کسمایی  و تاجی احمدی:

هیولا رام نمی‌شد. مثل کره خری نفهم و چموش خودش رو به در و دیوار می‌زد. خودش رو رها می‌کرد لا به لای آَشفته نویسی ها برای طاهره و اعتراف‌های چتی شیده. تنها هنر من شاید این بود که بلد بودم سر این هیولای چموش خر نفهم رو بگیرم و بندازمش تو خمره‌ی یشمی رنگ و چوب پنبه بزنم به در.

جاش اونجا خوب بود. محصور بود و آرامش می‌گرفت. صبح‌های ساعت 11 که سلانه سلانه می‌رفتم پای تلویزون و آروم می نشستم پای گریز آناتومی... روزهایی بود که هیولا خودشو به در و دیوار می‌زد که: این خانه برای تو نیست.غریبی....خیلی غریبی بی‌چاره... و هی به آخر سریال که نزدیک می‌شد...به اوج گرفتن بیماری ایزی... به ادامه‌ی روز...به بارش برف....به ریزش  بی‌امان باران... به نفهمی زبان... به نادانی آدرس راه و چاه... به هیولای امتحان عملی... به دوری خانه... به جدایی دوستان بیشتر و بلندتر و وحشیانه‌تر «بی چاره» را فریاد می‌زد و آزارم می‌داد...

برای طاهره می‌نوشتم و برای شیده تعریف می‌کردم: یکروز مانده به امتحان تنبیه شدم... کم نیارم؟... نمی‌سازم... یاد می‌گیرم؟....لا به لای کوچه‌های قدیمی کودکی رها شدم هنوز، چطور آن دختر سر به زیر دبیرستانی با حد معتدل شیطنت و وابستگی عمیق به بازارچه و گذر و دالان و زورخونه و گود و مادربزرگ‌ها و مهمانی‌ها و آداب و رسوب را بکشم وسط گالری ویتوریو امانوئل و دوئومو و مک دونالد و بارهای آخر هفته؟... تعلق ندارم.... اهلی می‌شم؟.... می‌توانم؟

هیولا را راحت و رها نشانشان می‌دادم.خمره چرا؟... مثل باغی بودند اصلا... باغی امن و سبز با گیاه هایی شفادهنده...

گوش می‌دادند... واکنش نشون می‌دادند... اونها هم می‌نوشتن راحت و رها...اون‌ها هم هیولا نشون می‌دادند و این گفتگوی هیولاهامان چه قدر خوب بود... آن چیزها که به بقیه روی مان نمی‌شد نشان دهیم...اینجا برای هم راحت و رها نشون دادیم.

طاهره راه کارهای طلایی نشان می‌داد... تشویق می‌کرد...هیچ وقت ننشست کنارم با هم حسرت گذشته بخوریم...من رو هول داد به جلو... همیشه نگاهش به جلو بود... طاهره‌ی درون مهتاب را قوی کردم... قوی و قوی و قوی...

شیده یادم می‌نداخت... به آن‌ها که دارم... به آن‌ها که بودم... به یواشکی‌ها....به قوت‌ها... گوش می‌داد خوب و بعد نفسی می‌کشید و شروع می‌کرد... نقشه به نقشه... راه به راه... مسیر به مسیر... با جزئیات و نشانه ها... شیده‌ی درون مهتاب را قوی کردم... قوی و قوی و قوی...

خاله گفت: بهت برنخوره.... ولی تو نمی تونی با هیچ کس بسازی...

بهم برخورد... ولی طاهره و شیده‌ی درون مهتاب داشت قوی می‌شد... سازگاری می‌آموختم... ناسازگاری را رام می کردم... کم و کم و کم کم

........................

زمستان:                                                                

با صدای مینو غزنوی و فریبا شاهین مقدم:

شب عاشورا بود که شال و کلاه کردم برم عزاداری... دلم می خواست... چیزی مرا می کشید...این «چیزی» را خیلی خوب حس می‌کردم... شبیه تخم مرغ کوچکی که پرنده‌ی کوچک درونش یارای انتظار ندارد بیش از این...

آدرس بلد نبودم.... زبانم هنوز نمی‌لنگید که کامل فلج بود انگار...هنوز نگاهم محتاج کمک بود... پرنده اما توان تحمل دنیای تنگش را نداشت... صدایی شنیده بود انگار...

رفتم... شب بود و از مترو که پیاده شدم ترسیدم... چند تا پسر جوون جلوتر می‌رفتن و فارسی حرف می‌زدن...افتادم دنبالشون، آروم و محتاط و با فاصله... خدایا شکرت.

بهنوش همان «چیز» خوب بود. وقتی با چشم‌های درشت بی‌نهایت مهربان و زیبایش در آن ظلمات شب نزدیکم شد و گفت: ایرانی هستی؟

بله.

و چند ثانیه نگام کرد. بعد کنار هم راه افتادیم و راحت و بی محابا شروع کرد به دوستی... و درها باز و باز و بازتر می‌شد... درست که آدم چندان محتاطی نیستم. اما باز شدن درها بیشتر وقت‌ها دست خودم هست مگر اینکه نیرویی بیاید انقدر روشن و قوی که خود به خود درها باز شوند بی‌ اینکه اراده‌ی من دخیل باشد...

و درها هی باز می‌شدند... با لبخندش... با گرماش... با مهربانیش... با خلوصش...

بهنوش شد امین من....عزیز من... رفیق من...

حضورش مبارک بود برام... خوش یمن بود... نه فقط دوستیش...اصلا قدمش مبارک بود...آمد داشت...سازگار شدم...

می‌تونستم پیرهن مشکی خوش برشم را بپوشم... دستمال گردن ببندم و موهامو طوری ببندم بالای سر که تا حالا نبستم... که فکر می‌کردم مدلش از من دوره و حالا انقدر فیت بود...

می‌تونستم یک شب بارانی که دیگر بارانش آزاردهنده نبود راحت برم از سوپرمارکت محل شراب بخرم و بزارم تو پاکت طلایی رنگ و با شکلات ایتالیایی اعلا راهی خونه‌ش بشم و شب نشینی خودمونی گرمی داشته باشیم...

با مارکو بشینیم راجع به نیما یوشیج حرف بزنیم...

با ونگ و لانگ و جسیکا و النا و مینا بریم سمپیونه پارک... بریم مک دونالد قهوه و تیرامیسو بخوریم و گپ بزنیم...

با لانگ یه عصر کامل برم محله‌ی چینی‌ها...یک سوم هزینه‌ای که فکر می‌کردم برای درست شدن کامپیوترم پرداخت کنم...

با ونگ برم مغازه‌ی لباس‌های پانک ویا تورینو و یه دل سیر بخندیم...

من رو با زندگی اینجا آشتی داد... پوسته‌ی مرا شکست.

........................

اواخر زمستان:

با صدای ناصر طهماسب و ژاله کاظمی:

نشستم به خوندن متن همه‌ی چت‌هام با حسین. از همون اول اول که اصلا چطور شروع شد... چطور پیش رفتیم... چه روزگاری گذروندیم و چی شد که به اینجا رسیدیم...

انقدر خوب بود و نکته و نشونه داشت که برای ادامه‌ی امسال دستم همچین پر باشه... بهم کمک‌ها کرد با یه چیزهایی راحت‌تر و بهتر کنار بیام و ایضا دوباره یه چیزهایی رو در خودم احیا کنم...

........

تابستان و پائیز و زمستان امسال اینطور گذشت...این شکلی...این جوری... دلم می‌خواست از آدم‌های پررنگ سالی که گذشت یاد کنم. اونها که بیشتر از همه بودن و کمک کردن و شنیدن و همراه بودن...

و کنار اینها الباقی رفیق‌ها و نزدیکانم بودن با همراهی‌هاشون...

فریدای هومان بود که سختی ماه اول رو بر من هموارتر کرد...

جودی گارلند صالح بود محض همراهی صبورانه و سنگین تنهایی‌ها...

«تو فقط به خانه برگرد»احسان بود، محض اینکه «نه، تو تنها نیستی...»

«تا آخر نفسم تا نفس آخر باهاتم» بهروز بود، که در روزهایی که بهش نیاز داشتم دریغ نکرد...

فرندز وحید بود و چندلر و ریچلش که رفت بالای کتابخونه که چشمم هر صبح بهش بی‌افته...

رفاقت بی‌منت صوفیا بود که خودش می‌دونه بابت چی‌ها بهش مدیونم...

میثم بود و برنامه‌ی همیشگیش در اینکه هوای مادرم رو داشته باشه و آرامش گوشه‌ای از دنیاش رو با اون کلاسیک‌های نابش فراموش نکنه چه من نزدیک باشم چه دور

زهرا ستاری نازنینم بود و یواشکی‌هایی که خود دانم و خودش...

سال نزدیکی به زهرا طولابی و محمدعلی عرب و رضا بهروز و حامد سهرابی... تا به لیست رفقام، عزیزان دیگری اضافه بشن که به مصاحبت باهاشون مفتخرم.

...دلم برای صداهاتون تنگ شده. سال دوری از صداهای شما بود و من خیلی از نوشته‌ها و گفته‌هاتون رو با یادآوری لحن صداتون مرور کردم...

دلم برای آهنگ صداتون تنگ شده و این نوشته تقدیم می‌شه به صداهای شما که برای شنیدنش دلتنگم...

پ.ن:عکس سر درمون رو خیلی دوست دارم. به نظرم امسال با همه‌ی آزمون‌های پیدا و پنهانی که برام در رابطه با دوستی هام، جایگاه شما، دوری و نزدیکی‌تون، شناخت بهتر و بیشترتون و دست یافتن به تعریف تازه‌ای از رابطه‌م با شما داشت، باعث شد حالا در ابتدای این سال بتونم راحت‌تر وارد هواپیما بشم، صندلیم رو انتخاب کنم، بشینم و باهاتون همسفر بشم و بدونم چه قدر و چه اندازه می‌شه از هر عضو این دار و دسته انتظار داشت.

عیدتون مبارک.