همه چیز درباره مادرم

 

بی‌بی قصه‌های مجید: تمام آرامش چهره‌ات که پناه ما بود و مجید.تمام چین و چروک‌های مقدس دست‌هات.

شب یلدا: تمام حضورت.تصویر ماتت پشت شیشه وقت ورودت.ظرف‌های غذا و سبزی خوردن و شیشه‌های مربای توی سبدت.اون کاسه‌ی دوغی که نصف شب دادی دست حامد. و تمام اشک‌هات.

شش پا پایین‌تر: تمام تلاش‌هات برای پر کردن خلاءها، فاصله‌ها.برای فهمیدن، فهمیده شدن.تمام بغض‌هات.

پاریس تگزاس: تمام شکوه لحظه‌ی آغوش کشیدن هانتر، جوری که نگاهش می‌کنی.جوری که لمسش می‌کنی.جوری که چرخ می‌زنی.جوری که می خندی.

من ترانه پانزده سال دارم: تمام اون لحظه که نگاه کنجکاو و حیرون و مشتاقت از نگاه دور و وری‌هات جدا شد و چیزی حس کردی، دیدی، فهمیدی.داشتی بزرگ می‌شدی... بزرگ... حالا دیگه خانواده‌ی تو از تو شروع می‌شه.

بازگشت (زویاگینتسف): تمام اون قاب خالی‌ای که تو یه گوشه‌اش ایستادی.تمام اون سال‌هایی که توی این قاب خالی، تنها ایستادی.تمام آنچه از تو دریغ شد.تمام خواستنت.تمام گذشتت.

اجاره نشین‌ها: تمام اضطراب‌‌هات برای دوره همی‌ها، برای بودن‌ها.با هم بودن‌ها.برای جمع.برای خانواده.

بازگشت (آلمادوار): تمام نگاه تو و نگاه رایموندا و تمام اشک‌هاتون.تمام زنانگی‌تون.تمام نیازتون.قدرت‌تون.موندگاری‌تون.

خوشه‌های خشم: تمام اون لحظه‌ی وداع.تمام اون غم تو چشمات.تمام آغوشت.

مادر: تمام حال خوبم از بودنت و ترسم از نبودنت.حتی تصور ترسناک و دردناک نبودنت.پیشواز رفتنت و قلب من که از جا کنده می‌شه وقتی تو دیگر جان نداری.

به همین سادگی: و تمامِ تمامِ تمامِ تنهایی‌هات.

درخت زندگی:

تنها راه شاد بودن عشق ورزیدن است.اگر عاشق نباشید، زندگی تو چشم به همزدنی تموم می‌شه.

چطور می‌شه این رو فهمید؟ تمام این عشق رو؟

.

.

به تو فکر می‌کنم.به تو که گاهی تو رو در اینها می‌بینم.به تمام درد و رنج و عشق و شور و شادی‌ای که این‌سالها داشتی.به تو که خیلی چیزها رو در تو دیدم و شناختم.به تو که اینقدر بزرگی و به خودم که اینقدر کوچکم و به فاصله‌ای که بین‌مون نیست.گفتن از همه‌ی تو برام نشدنیه. 

وقتشه که به خودت یاد بدی

 

صدای برخورد توپ به دیوار پشت کوچه یعنی بریزید بیرون.هنوز سال تحویل نشده که ما یار کشی‌مون رو هم کردیم و جیغ و دادمون رو انداختیم تو کوچه پشتی.فحش‌های همسایه‌ها هم که همیشه بوده.مامانم به زور هم که شده می‌کشونه منو تا خونه و مجبورم می‌کنه لباس نوهام رو بپوشم.امسال نمی‌دونم از کجا دو تا پاپیون قرمز برای من و مجید گرفته و انگار از ما بیشتر ذوق داره.ولی من در بند لباس نو و مهمونی رفتن و عیدی گرفتن حتا نیستم.آخه هر دفعه به یک بهانه‌ای تمام عیدی‌هام رو می‌گیرن.من فقط به فکر اینم که برنامه‌ای که تا شروع دوباره مدرسه‌ها برای خودم ریختم خراب نشه.فوتبال، فوتبال و بازم فوتبال.

تو راه مشهدیم.سال تحویل امسال تو قطاریم و خبر ندارم که قراره همه شوق و ذوق هر ساله‌ام برای رسیدن، برای شب و روز سر کردن با پسرعمو‌ها و دخترعمه‌ها‌، برای مهمونی رفتنا، برای سیزده‌به‌در سی چهل نفره‌مون یادم بره و همه هوش و حواس‌ام بره پیش برق نگاه چشم‌های شیطون دختر‌ چهارده‌ساله‌ای که همسفر ما شده بود.بره پیش لبخند‌های یواشکی و عطرش که ول شده بود توی کوپه.دلم تنهایی دو نفره ‌می‌خواست و نمی‌خواست.وقت اولین و آخرین حضور خلوت‌مون که تا تاریک روشن صبح رفت.وقت زمزه کردن سیمین قانم تو گوشم و افتادن نفسش روی پوستم.وقت قاطی شدن سفیدی شالش و آبی دم صبح.... و صدای ترمز قطاری که این‌بار شوق شنیدنش رو نداشتم.

کلی بهونه آوردم که حال و حوصله‌ی سفر ندارم و امسال مثلاً با بچه‌ها برنامه داریم ‌برای خودمون و خلاصه بذارید برای خودم باشم.حوصله هیچ چی و هیچ کس رو نداشتم.از اینکه همه چی بین‌مون تموم شده بود ناراحت نبودم.خودم می‌خواستم تموم بشه.از اول هم اشتباهی بودیم.شاید از همین عصبانی بودم.تلخم ولی به شکل عجیبی می‌خوام خودم رو تو همین تلخی غرق کنم.شاید فکر می‌کنم تهش این‌جوری خلاص می‌شم.خودم رو با فیلم‌هام تو اتاقم حبس کردم.با اندوه ژولی، درد گلوریا، حسرت نودلز، شکستن فرانسیسکو، ترس بیلی ، گیجی آلوی ...

همه‌ی حس و حال بهار برای من خلاصه شده تو اسفند.تو جنب و جوشش.تو عطر و بو و رنگش.تو آماده شدن برای رسیدن سال نو.انتظارش.کلاً آدم‌ها دوست داشتنی‌تر می‌شن.اصلاً لحظه‌ی وصال رو که رد می‌کنم حس و حالم هم می‌ره.ولی اسفند امسال رو جور دیگه‌ای دوست دارم و تو خاطرم می‌مونه.دارم بیشتر از قبل گره می‌‌خورم به دسته سیسیلی‌ها.مهتاب هم هنوز نرفته.

سال نود و یک سال گندی بود.پر از کرختی، پر از استرس،پر از حسرت، پر از ترس‌های جدید‌.پر از دویدن و نرسیدن.پر از گند زدن. پر از وا دادن.سال نود و دو اما برام داره با پذیرش شروع میشه.ترس‌هام هنوز هست.ولی جنس روبه‌رو شدن باهاشون دیگه فرق می‌کنه.مهتاب یه بار می‌گفت برای ما زوده.نمی‌دونم شاید درست می‌گه.ولی این پذیرش قطعاً نباید با سکون همراه باشه.این پذیرش یعنی قبل هر کس، خودم با خودم کنار بیام.و و این قوی شدن باهاشه.این خودخواهی باهاشه حتا.و امسال هم حتماً برام پر از دویدنِ و خواستن اینبار.خواستن به رسیدن تمام و کمال این پذیرش.