وقتشه که به خودت یاد بدی

صدای برخورد توپ به دیوار پشت کوچه یعنی بریزید بیرون.هنوز سال تحویل نشده که ما یار کشیمون رو هم کردیم و جیغ و دادمون رو انداختیم تو کوچه پشتی.فحشهای همسایهها هم که همیشه بوده.مامانم به زور هم که شده میکشونه منو تا خونه و مجبورم میکنه لباس نوهام رو بپوشم.امسال نمیدونم از کجا دو تا پاپیون قرمز برای من و مجید گرفته و انگار از ما بیشتر ذوق داره.ولی من در بند لباس نو و مهمونی رفتن و عیدی گرفتن حتا نیستم.آخه هر دفعه به یک بهانهای تمام عیدیهام رو میگیرن.من فقط به فکر اینم که برنامهای که تا شروع دوباره مدرسهها برای خودم ریختم خراب نشه.فوتبال، فوتبال و بازم فوتبال.
تو راه مشهدیم.سال تحویل امسال تو قطاریم و خبر ندارم که قراره همه شوق و ذوق هر سالهام برای رسیدن، برای شب و روز سر کردن با پسرعموها و دخترعمهها، برای مهمونی رفتنا، برای سیزدهبهدر سی چهل نفرهمون یادم بره و همه هوش و حواسام بره پیش برق نگاه چشمهای شیطون دختر چهاردهسالهای که همسفر ما شده بود.بره پیش لبخندهای یواشکی و عطرش که ول شده بود توی کوپه.دلم تنهایی دو نفره میخواست و نمیخواست.وقت اولین و آخرین حضور خلوتمون که تا تاریک روشن صبح رفت.وقت زمزه کردن سیمین قانم تو گوشم و افتادن نفسش روی پوستم.وقت قاطی شدن سفیدی شالش و آبی دم صبح.... و صدای ترمز قطاری که اینبار شوق شنیدنش رو نداشتم.
کلی بهونه آوردم که حال و حوصلهی سفر ندارم و امسال مثلاً با بچهها برنامه داریم برای خودمون و خلاصه بذارید برای خودم باشم.حوصله هیچ چی و هیچ کس رو نداشتم.از اینکه همه چی بینمون تموم شده بود ناراحت نبودم.خودم میخواستم تموم بشه.از اول هم اشتباهی بودیم.شاید از همین عصبانی بودم.تلخم ولی به شکل عجیبی میخوام خودم رو تو همین تلخی غرق کنم.شاید فکر میکنم تهش اینجوری خلاص میشم.خودم رو با فیلمهام تو اتاقم حبس کردم.با اندوه ژولی، درد گلوریا، حسرت نودلز، شکستن فرانسیسکو، ترس بیلی ، گیجی آلوی ...
همهی حس و حال بهار برای من خلاصه شده تو اسفند.تو جنب و جوشش.تو عطر و بو و رنگش.تو آماده شدن برای رسیدن سال نو.انتظارش.کلاً آدمها دوست داشتنیتر میشن.اصلاً لحظهی وصال رو که رد میکنم حس و حالم هم میره.ولی اسفند امسال رو جور دیگهای دوست دارم و تو خاطرم میمونه.دارم بیشتر از قبل گره میخورم به دسته سیسیلیها.مهتاب هم هنوز نرفته.
سال نود و یک سال گندی بود.پر از کرختی، پر از استرس،پر از حسرت، پر از ترسهای جدید.پر از دویدن و نرسیدن.پر از گند زدن. پر از وا دادن.سال نود و دو اما برام داره با پذیرش شروع میشه.ترسهام هنوز هست.ولی جنس روبهرو شدن باهاشون دیگه فرق میکنه.مهتاب یه بار میگفت برای ما زوده.نمیدونم شاید درست میگه.ولی این پذیرش قطعاً نباید با سکون همراه باشه.این پذیرش یعنی قبل هر کس، خودم با خودم کنار بیام.و و این قوی شدن باهاشه.این خودخواهی باهاشه حتا.و امسال هم حتماً برام پر از دویدنِ و خواستن اینبار.خواستن به رسیدن تمام و کمال این پذیرش.