خفته در دره

گودالی پرسبزه که رود آنجا ترانه می‌خواند،

و دیوانه‌وار، به علف‌های خمیده‌ی نقره‌ای‌فام می‌آویزد؛

آنجا خورشید از فراز کوهستانی پرغرور می‌درخشد.

این دره‌ی کوچکی است کف‌آلود از پرتوهای آفتاب

سربازی جوان، با دهانی باز، سری برهنه

و گردنی خیس از طراوت شاهی‌های آبی

زیر آسمان، با رنگی پریده

در بستر سبزش که نور بر آن می‌بارد، آرمیده است؛

پاهایش در گلایل‌ها،

لبخندزنان، گویی کودک بیماری می‌خندد، در خواب فرورفته

ای طبیعت به گرمی در آغوشش گیر،

سردش است

عطر گل‌ها شامه‌اش را نمی‌نوازد

زیر آفتاب، دست بر سینه، همچنان آرام خوابیده است؛

با دو سوراخ سرخ بر پهلوی راست خود

چطور یک نوجوان شانزده ساله می‌تواند چنین تابلوی جاودانی بر ضد جنگ و در تقدیس زندگی خلق کند، آن هم نه با رنگ و نقش که با متوقف کردن زمان در بند واژه‌ها؛ او «آرتور رمبو» است: بُت شعر مدرن و الهام‌بخش بزرگترین هنرمندان و شاعران نوگرای پس از خود که حتی نزدیک یک قرن بعد از مرگش و در عصر طلایی راک اند رول، می‌توان رد نام و شعر او را در لابلای سطور ترانه‌های باب دیلن، ون موریسون، جیمی موریسون، پتی اسمیت و . . . یافت.  او «آرتور رمبو» است: نماد ورِ سرکش و ناآرام بشر که به زندگی عادی تن در نمی‌دهد و برای فرار از روزمرگی و بیهوده بودن، از خانه و سرزمین مادری می‌گریزد، دل به جاده‌ها می‌زند، سر از آفریقا درمی‌آورد، زخمی می‌شود، تجارت اسلحه می‌کند، پیری زودرس می‌گیرد، به سرطان استخوان مبتلا می‌شود و در سی و چند سالگی می‌میرد؛ او «آرتور رمبو» است: نابغه‌ی نوجوانی که تمام اشعارش را در کمتر از 5 سال سروده و در نوزده سالگی عطای شعر را به لقایش می‌بخشد و آواره‌ی دنیا می‌شود. او برای حک کردن نام خود بر تارک شعر به عمر زیادی نیاز ندارد؛ زیرا او «آرتور رمبو» است: شیطان نابغه.

کار ما دیگه از این حرفا گذشته

 

دیگه خیلی به یادت نیستم. راستش به جز چند تا تصویر تو ذهن و چند تا عکس تو آلبوم، چیز دیگه‌ای ازت برام نمونده. خیلی وقته که تقریباً از زندگیم پاک شدی. گفتنش دردناکه ولی حقیقت داره؛ خیلی وقته که دیگه نیستی. خیلی وقته که دیگه حتی به خوابم هم نمیای و منم سر خاکت نمیام. خیلی وقته که دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.

نمیدونم الان کجایی و دونستنش هم مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من و تو از این حرفا گذشته. من سال‌های ساله که دیگه کاری به کارت ندارم. انقد که حتی یادم نمیاد آخرین بار کی اسمتُ زمزمه کردم. فقط می‌دونم که همه‌ی این سال‌ها حسابی ازت دلخور بوده‌م. حتی تا حالا برات گریه هم نکردم؛ باورت میشه؟ اون اولا که کوچیک‌تر و بُهت‌زده‌تر از اون بودم که اشکم دربیاد و بعد ها هم که انقد از دستت عصبانی بودم که کار به گریه نکشید. با این که می‌دونم بیشتر از هر کسی تو زندگیم، عزیز بودی و بزرگ؛ با این که می‌دونم یه جور تحسین‌برانگیزی با حرص و عقده غریبه بودی؛ با این که می‌دونم چقدر درد کشیدی و زخم زبون شنیدی از آدمایی که نمیفهمیدن تو این زمونه هم میشه آشغال و نون‌ به نرخ روز خور نبود و با انسانیت زندگی کرد؛ با این که می‌دونم هیشکی نفهمیدت، حتی زنت، مادرت و خواهرا و برادرات. بزرگتر از اون بودی که تو مغز کوچیک دور و بریات جا بگیره. اصلاً چرا پا گذاشتی به این سیاره‌ی مزخرف با این ساکنین بی‌مرام که حتی به آدمی مث تو هم رحم نکردن. تو که مال اینجا نبودی.

حسابی ازت دلگیرم، انقد که نمی‌تونی تصور کنی. میدونی! تموم حرف من اینه که اگه تو انقد بزرگ بودی که می‌تونستی اون‌همه ناملایماتُ تحمل کنی و دم نزنی، چطور فکر کردی که منم می‌تونم، اونم تنها و بی کمک تو. چطور تو سخت‌ترین روزهای زندگی ولم کردی به امان خدا. منی رو که بیشتر از هر کس و هر چیز تو دنیا دوستم داشتی. منی که شاید تنها رفیق واقعیت بودم. که «دوست من» بودم برات. منی که بدجوری بهت احتیاج داشتم و دارم. چطور تونستی منُ با خاطره‌ی پدری که یه دستش همیشه رو قلبش بود و درد می‌کشید اما تا منُ می‌دید لبخند می‌زد و به روی خودش نمی‌آورد، تنها بذاری. چطور دلت اومد اون تصویر هولناک از جنازه‌ی روی زمین افتاده‌تُ تو اون شب کذایی و کابوس‌وار آخر اردیبهشت توی ذهنم برای تموم عمر حک کنی. چطور دلت اومد پشتمُ خالی کنی. تو که خودت بی پدر بزرگ شده بودی و می‌دونستی یه پسر نوجوون زیر نگاه‌های مثلاً دلسوزانه‌ی دیگران چه احساسی پیدا می‌کنه. می‌دونستی پسرا به بلوغ که می‌رسن، دیگه نمی‌تونن همه‌ی حرفاشونُ به مادرشون بگن. حدیث جوونی و تنهایی و عاشقی و بی‌پولی رو می‌دونستی. قصه‌ی دل‌تنگی همیشگی آدمایی مث ما رُ می‌دونستی. هیچ‌وقت ازت چیز زیادی نخواستم، حتی اون موقع که ده سالم بود و همه‌ی بچه‌های کوچه به جز من دوچرخه داشتن و من خیلی می‌خواستم باهاشون باشم و نمی‌شد. دلم اما به تو گرم بود که بیشتر از پدر، رفیقم بودی و همه‌ی گردش و سینما رفتنامون با هم بود و به چند ماه نکشید که تو هم دیگه نبودی.

حسابی ازت دلخورم؛ به خاطر خیلی چیزا؛ به خاطر تموم این سال‌ها که نبودی؛ که بزرگ‌شدنمُ ندیدی؛ که هیچ‌کس جای خالیتُ پر نکرد؛ که تنهام گذاشتی با یه عالمه سؤال بی‌جواب؛ که تبدیل شدی به بزرگ‌ترین حسرت زندگیم؛ چه روزایی که داغون و سرخورده از روزگار، دلم می‌خواست با یه مرد، با یه پدر، با یه تکیه‌گاه از این زندگی کوفتی بگم و داد بزنم که دیگه کم آوردم و اون‌وقت با یه نوازش مردونه روی سرم و یه نگاه پدرانه بی هیچ حرفی، برم گردونی به زندگی. حسرتم وقتی بیشتر می‌شه که فکر می‌کنم که تو از اون پدرایی بودی که می‌تونستی بهترین دوست پسرت تو بحران‌های زندگی باشی. از اون پدرا که با نگاه، راه نشون میدن. افسوس که دیگه برای این حرفا خیلی دیره. الان دیگه نمی‌دونم تو کجایی و راستش دونستنشم دیگه مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من وتو از این حرفا گذشته و این زخم قراره تا ابد سر باز بمونه.

برای ایوان و آلیوشا

 

می‌دونی, این که حال تو خوب نیست حال منم بد می‌کنه و بدیش اینه که می‌دونم چند وقت دیگه حال من خراب میشه و تو باید بشینی پای حرفام.شدیم یویو. یه روز من, یه روز تو. وضعیت خوبی نیست؛ یعنی راستش اصلاً خوب نیست. یه روزی باید بیاد که جفتمون سرحال باشیم و کِیف کنیم با هم یا این که حداقل هر دومون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط. چیه این یه بوم و دو هوا.

خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی می‌رسه. تو روزایی که حوصله‌ی خودمم ندارم. نمی‌دونم بهت گفته بودم یا نه, من خیلی عیدباز نیستم. یعنی راستش  تو روزای عید کلافه‌م, قاطی‌ام.مخصوصاً عید نوروزا که یه عالمه دلیل دارم برای بی‌حوصلگی. اولی و مهم‌تر از همه این که هر سال وقتی سال تحویل میشه, هنوز تو دوران نقاهت بعد از روز تولدمم.همون حسی که هممون خوب میشناسیمش. دلم نمی‌خواد ازش حرف بزنم, یعنی راستش انقد همه ازش گفتن و زیر و بمشو ریختن بیرون دیگه هیچ چیز گفتنی ازش نمونده. این که هر سال مث برق و باد می‌گذره و ترازوی شکست‌ها و موفقیت‌ها همیشه به سمت اولی سنگینتره و این که روز به روز داری نزدیک میشی به هیچ مطلق. البته این دومی رو اگه از اون ور نیگا کنی همچینام بد نیست.

سرتو درد نیارم. جون عمه جونم دارم بهاریه می‌نویسم. این نق و نوقای همیشگی هر سال که می‌گذره لباس خردمندانه‌تری می‌پوشه اما هنوزم نق و نوقه. هنوزم حال به هم زنه. هنوزم از یاد رفتنیه نه به یاد موندنی. هنوزم بی‌ارزشه. آدمای کار درست می‌سازن, خلق می‌کنن, حرف نمی‌زنن و به جاش عمل می‌کنن و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که یه عمری تو گوشمون خوندن. خوب همه‌ی این حرفا درست اما آخه لعنتیا این چیزا همه‌ش مال اوناییه که حوصله دارن. من که دیگه حوصله‌ای برام نمونده. نمی‌دونم متوجه شدی یا نه؛ من اساساً آدم بی‌حوصله‌ای‌ام. همین الان که دارم این چهار تا پاراگرافو می‌نویسم دل تو دلم نیست که پا شم برم به هزار تا کار دیگه‌ای که تو ذهنم دارن جفتک می‌زنن برسم و از همین حالا می‌دونم که به هیچکدوم اونا هم نمیرسم. نمی‌دونم مال روزگاره یا سن و سال ولی شایدم ارثی باشه. راستش این روزا هر چی که می‌گذره بیشتر به شباهت خودم و بابام پی می‌برم. جالبیش اینه که انگاری سرنوشتمونم یکیه. این که تموم عمرتو بین آدمایی بگذرونی که شبیه‌شون نیستی, که شبیهت نیستن؛ که باید نقاب بزنی و همون مزخرفات همیشگی که می‌دونی و می‌دونم.

باز دارم نق می‌زنم و بازم می‌خوام بگم که حالم از این نق زدنا به هم می‌خوره و باز فردا می‌شه و روز از نو و روزی از نو. خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی میرسه. راستی تا یادم نرفته بگم که یه چند تا آلبوم جدید توپ برات دارم. همین الان داره Yo la tengo می‌خونه؛ از اوناس که حتماً خوشت میاد؛ آروم و پر از تصویر. یه گروه جدید باحال هم کشف کردم به اسم Ivan & Alyosha. حال می‌کنی اسمو خدایی؟ مو به تن آدم راست میشه. دیوید بووی هم که بعد ده سال آلبوم داده و چه آلبوم درجه یکی هم. دپچ مُد هم که می‌دونم خیلی دوس داری برات میارم. چه کنیم دیگه. دنیای ما هم به همین چیزا خوشه. این که بهار از پس زمستون میاد یا پاییز از پس تابستون, راستش خیلی هم دیگه برام فرقی نمی‌کنه. به سن و سال رویاهای کوچیک رسیدم. خوشی‌های ریز. دم های غنیمت. چه خوب گفته رفیقمون که "انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود". وظیفه‌ی ما هم شاید همینه که هر سال تو این روزا از سر دل به هم بگیم " عیدت مبارک و صد سال به این سالا" و از ته دل آرزو کنیم که یه روز خوب بیاد. یه روزی که حال هر دومون خوب باشه و با هم کِیف کنیم یا اینکه حداقل جفتمون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط؛ آخه چیه این یه بوم و دو هوا.