دیگه خیلی به یادت نیستم. راستش به جز چند تا تصویر تو ذهن و چند تا عکس تو آلبوم، چیز دیگه‌ای ازت برام نمونده. خیلی وقته که تقریباً از زندگیم پاک شدی. گفتنش دردناکه ولی حقیقت داره؛ خیلی وقته که دیگه نیستی. خیلی وقته که دیگه حتی به خوابم هم نمیای و منم سر خاکت نمیام. خیلی وقته که دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.

نمیدونم الان کجایی و دونستنش هم مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من و تو از این حرفا گذشته. من سال‌های ساله که دیگه کاری به کارت ندارم. انقد که حتی یادم نمیاد آخرین بار کی اسمتُ زمزمه کردم. فقط می‌دونم که همه‌ی این سال‌ها حسابی ازت دلخور بوده‌م. حتی تا حالا برات گریه هم نکردم؛ باورت میشه؟ اون اولا که کوچیک‌تر و بُهت‌زده‌تر از اون بودم که اشکم دربیاد و بعد ها هم که انقد از دستت عصبانی بودم که کار به گریه نکشید. با این که می‌دونم بیشتر از هر کسی تو زندگیم، عزیز بودی و بزرگ؛ با این که می‌دونم یه جور تحسین‌برانگیزی با حرص و عقده غریبه بودی؛ با این که می‌دونم چقدر درد کشیدی و زخم زبون شنیدی از آدمایی که نمیفهمیدن تو این زمونه هم میشه آشغال و نون‌ به نرخ روز خور نبود و با انسانیت زندگی کرد؛ با این که می‌دونم هیشکی نفهمیدت، حتی زنت، مادرت و خواهرا و برادرات. بزرگتر از اون بودی که تو مغز کوچیک دور و بریات جا بگیره. اصلاً چرا پا گذاشتی به این سیاره‌ی مزخرف با این ساکنین بی‌مرام که حتی به آدمی مث تو هم رحم نکردن. تو که مال اینجا نبودی.

حسابی ازت دلگیرم، انقد که نمی‌تونی تصور کنی. میدونی! تموم حرف من اینه که اگه تو انقد بزرگ بودی که می‌تونستی اون‌همه ناملایماتُ تحمل کنی و دم نزنی، چطور فکر کردی که منم می‌تونم، اونم تنها و بی کمک تو. چطور تو سخت‌ترین روزهای زندگی ولم کردی به امان خدا. منی رو که بیشتر از هر کس و هر چیز تو دنیا دوستم داشتی. منی که شاید تنها رفیق واقعیت بودم. که «دوست من» بودم برات. منی که بدجوری بهت احتیاج داشتم و دارم. چطور تونستی منُ با خاطره‌ی پدری که یه دستش همیشه رو قلبش بود و درد می‌کشید اما تا منُ می‌دید لبخند می‌زد و به روی خودش نمی‌آورد، تنها بذاری. چطور دلت اومد اون تصویر هولناک از جنازه‌ی روی زمین افتاده‌تُ تو اون شب کذایی و کابوس‌وار آخر اردیبهشت توی ذهنم برای تموم عمر حک کنی. چطور دلت اومد پشتمُ خالی کنی. تو که خودت بی پدر بزرگ شده بودی و می‌دونستی یه پسر نوجوون زیر نگاه‌های مثلاً دلسوزانه‌ی دیگران چه احساسی پیدا می‌کنه. می‌دونستی پسرا به بلوغ که می‌رسن، دیگه نمی‌تونن همه‌ی حرفاشونُ به مادرشون بگن. حدیث جوونی و تنهایی و عاشقی و بی‌پولی رو می‌دونستی. قصه‌ی دل‌تنگی همیشگی آدمایی مث ما رُ می‌دونستی. هیچ‌وقت ازت چیز زیادی نخواستم، حتی اون موقع که ده سالم بود و همه‌ی بچه‌های کوچه به جز من دوچرخه داشتن و من خیلی می‌خواستم باهاشون باشم و نمی‌شد. دلم اما به تو گرم بود که بیشتر از پدر، رفیقم بودی و همه‌ی گردش و سینما رفتنامون با هم بود و به چند ماه نکشید که تو هم دیگه نبودی.

حسابی ازت دلخورم؛ به خاطر خیلی چیزا؛ به خاطر تموم این سال‌ها که نبودی؛ که بزرگ‌شدنمُ ندیدی؛ که هیچ‌کس جای خالیتُ پر نکرد؛ که تنهام گذاشتی با یه عالمه سؤال بی‌جواب؛ که تبدیل شدی به بزرگ‌ترین حسرت زندگیم؛ چه روزایی که داغون و سرخورده از روزگار، دلم می‌خواست با یه مرد، با یه پدر، با یه تکیه‌گاه از این زندگی کوفتی بگم و داد بزنم که دیگه کم آوردم و اون‌وقت با یه نوازش مردونه روی سرم و یه نگاه پدرانه بی هیچ حرفی، برم گردونی به زندگی. حسرتم وقتی بیشتر می‌شه که فکر می‌کنم که تو از اون پدرایی بودی که می‌تونستی بهترین دوست پسرت تو بحران‌های زندگی باشی. از اون پدرا که با نگاه، راه نشون میدن. افسوس که دیگه برای این حرفا خیلی دیره. الان دیگه نمی‌دونم تو کجایی و راستش دونستنشم دیگه مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من وتو از این حرفا گذشته و این زخم قراره تا ابد سر باز بمونه.