بنشین تا بنشانی

این روزها که نگاهتان می کنم سرگذشت پسرک جوانی را مرور کنم که بعد مرگ مادر و ورود زن جدید به خانه ، بودن در خانه را تاب نمی آورد. تحصیل را رها می کند و به هوای  سربازی  به شهر بزرگ تر می رود ...   تنهاست . سختی های زیادی را تحمل می کند.بارها و بارها غرورش شکسته می شود. جاهای مختلفی می رود کار میکند .آهسته آهسته دوستان و یاران جدیدش را پیدا می کند. چندسال می گذرد . پسر جوان پول هایش را خورد خورد جمع کرده و زمین کوچکی توی یکی از محله های پایین شهر بزرگ می خرد.  خودش با دستان خودش آجر و خشت و گل دیوار دور زمین را می چیند . روزی که مشغول  برق کشی کابل های خانه کوچک بوده  خبر زلزله مهیب را بهش می رسانند. کل شهر کوچک تخریب گشته. نمی فهمد چطور . تمام راه های ورودی  به شهر کوچک زلزله زده را بسته اند . شبانه از میان کوه ها پیاده راه می افتد به سمت شهر کوچک. توی آن شب سخت هیچ تصویری ندارد جز تصویر پدرش  ... پدرش ... پدرش...

بعد سال ها برمی گردد به شهر کوچک تا پدر را نجات دهد. کم کم برادرهای دیگر سر می رسند. پدربزرگ برای همراه آمدن با پسر های جوان زیربار نمی رود . خانه پدر را احیا می کنند. در همان گیر و دار آشنایی کوچکی با یکی از دخترک های زلزله زده آن حوالی شکل می گیرد . ازدواجی خجسته شکل می گیرد... این روزها  گاه گاهی چشمان وحشت زده آن دخترک را از خلال عکس ها می بینم. نخستین سال بلوغ دخترک زلزله محیب رخ داده و دخترک که چندساعتی زیر آوار بوده اینک تنهاست. مادر و خواهرش را از دست داده و پدر سانحه دیده اش توی یکی از چادرهای نجات هلال احمر آرمیده. این روزها من چشمان آرام دخترک را می بینم ...

این روزها من آن دوتا چین عمیق روی پیشانی تان را تماشا می کنم و به گذار سال ها و تاریخ پرفراز و نشیب زندگی پربار شما می اندیشم. به آن چندماهی  که دور از ما بودید. که پدرتان سخت بیمار شده بود و تنها بود و برای پرستاری  تک وتنها رفتید توی شهر کوچک و توی واپسین دقایق حیاتش پیشش بودید .در نبود بقیه فرزندان اشهدش را خواندید و چشمانش را بستید... این روزها به خانه تان فکر می کنم . به مهمان نوازی های همیشگی تان به سفره های سرتاسر پهن توی خانه و درهای همیشه گشاده اش. به گرما و امنیت جاری تویش که هنوز که هنوزه  مامن امن و پناه فامیل و نزدیک و دوست و آشنا و محل رفع شکایت ها و دعواهای فامیل و دوست و آشنا بوده و هست ... به دست و دل بازی و کارراه اندازی های همیشگی تان حتی زمان هایی که دستتان تنگ بوده برای اهل محل و آشناها فکر می کنم... این روزها به بلند نظری و گشاده رویی شما فکر می کنم. روزهایی که بیماری جثه تان را سخت آزرد اما روحتان را نتوانست. به روزهایی فکر می کنم که توی بیمارستان بستری بودید و سخت ترین ها را می گذراندید اما دیگر بیماران وهمراهشان  آرام می کردید...به روحیه همیشه بشاش و سرزنده تان فکر می کنم ...

سخت است اما کاش آن قدر بزرگ باشم و بشوم تا توی روزهای سخت تکیه گاهتان باشم . می دانید اختلاف نظرهای همیشگی مان و فاصله گرفتن های گاه و بی گاهمان از هم برای من  که سنت شکن ترین و ساختار شکن ترین فرزندتان بوده ام به کنار باید که حواسم بیشتر به شما باشد. گاهی فکر می کنم خیلی وقت ها همین قدر کافی بوده تا چای تازه دم شده خوشرنگ را توی استکان های مخصوص فرانسوی مورد علاقه تان می ریخته ام و کنارتان می نشسته ام و به خاطره های همیشه شنیدنی تان گوش می داده ام. کاری ست که این روزها زیاد می کنم ... دوستتان دارم و قدرتان را می دانم و بهتان مفتخرم . آن گونه که اهل محل و کسبه محل دانه دانه جلوی پایتان بلند می شوند وسلام می کنند.

بقول آقای یک فنجان چای داغ :هرچقدرباباهای بیشتری می بینم قدر بابایم بیشتر می شود . شاید به همین دلیل است که کلید واژه های اصلی زندگی ام رسیدن به این ها شده است: انسان– امنیت – گرما – خانه .

 

شادی شکستن قلک پول


عادت داشت بعد از اینکه شیرینی را گاز می‌زند، آن را با دو انگشت روبروی صورت بگیردش و با دقت به خلل و فرج و طيف رنگي زرد تا قهوه‌اي‌اش دقت کند. خصوصاً قسمت نارنجی رنگش. تمركز مي‌كرد روي رد دندان‌هايش روي شيريني، كه چه مرتب و منظم شيريني را برش داده‌اند. نگاهش می‌رفت روی چين و چروك‌هايي كه خمير برداشته بود. برشتگي‌هاي قسمت‌هاي مختلفش را یک دل سیر تماشا می‌کرد.

بعد همانطور كه از طعم شیرینش لذت مي‌برد، فكر كرد اين شرینی‌ها به درد مهماني و جلوي مهمان نمي‌خورند. بايد در ظرفشان را بست و بردشان توي خلوت. جایشان زیر تخت است. تا نصفه شب‌های بهاری چهارزانو روی تخت بنشیند و با آداب خاصی درشان را آهسته باز کند، بویشان کند و آرام و آهسته آن‌ها را در کام گیرد. اینطوری می‌توانست راحت فاکی به ردیف مسواک‌های چندسره اورال بی‌اش هم بگوید. آن‌‌قدر شیرینی بخورد تا بالاخره روزی برسد برود تمام دندان‌ها را از نو بکارد. مثل شماره چشمانش.آن قدر سر عینک نزدن لجبازی میکند تا شماره‌اش خوب بالا رود و دکتر مهربان حاضر به لیزیک شود.

 امسال بهش آموخته شده بود كه داخل تمامي خميرها خامه بريزد تا هم خمیر پوک‌ تر شود و هم طعمش زير زبان لطيف تر گردد و این شرینی‌ها ..... به بهشت موعود رسيده بود. طعم پختگي مي‌داد. طعم برشتگي. طعمي كه وقتي رفت توي دهان تازه آغاز مي‌شود و بوی شبه تنوری‌اش مي‌رود پخش مي‌شود توي ريه‌ها.انگار كه با كنده درخت پخته باشندش. حتي دانه‌هاي پرتغال و نارنگي‌اش را مي‌شمرد. خوب می‌دانست هر پرتغال چندتا دانه و چند بچه دانه دارد. بعد‌ها رسيد به شمردن قاچ‌هاي گوجه فرهنگي و هندوانه و تعداد دانه‌هاي قهوه‌اي داخل سيب. سيب خوردنش هم اينگونه بود. آنقدر سيب را مي‌خورد فقط يك سرشاخه کوچک چوبی قهوه‌اي از آن باقی می‌ماند. 

 نارنجي مهربان و روشن و خر و چاق و بخشنده و بي‌ادعاست.از آن خریت‌هایی دارد كه از زيادي دانش و معرفت ناشي مي‌شوند.يك جور تنبلیت آخر هفتگی دارد. رنگ آفتاب. رنگ پابرهنه تنها راه رفتن روی شن‌های ساحل. رنگ زوربای یونانی. یا رنگ ‌آنهايي كه توي مهماني تك و تنها و سرخوش براي خودشان آن وسط بي‌خيال و بی‌قید دنيا و آخرت و مي‌رقصند. رنگ زنان چاق و شادمان آمریکای لاتین. پیرهن نخي دكلته راحت نارنجی و پوست شانه و دست آفتاب سوخته و موهاي شايد فرفري بلند و يك كلاه و صندل حصيري و تمام. 

موقع سابیدن کف سالن موسم خانه تکانی، داشت می‌اندیشید قطعا يكي از دلايل سرشار شدن این روزهایش از دنيا رنگ نارنجي‌ست. نارنجی رنگ مورد علاقه‌اش براي لباس و لاك و دكوري نبود به هيچ وجه نبود.اما اين رنگ امسال داشت كم كم بالا مي‌آمد و تصرفش مي‌كرد. مثل رنگ صورتی پارسال... موسم سابیدن کف سالن موعد خانه تکانی، گفت کاش امسال تا می‌تواند نارنجی باشد.اندکی خودخواهی رنگ زرد را داشته باشد اما سعی کند نارنجی باشد. موقع سابیدن کف سالن موسم خانه تکانی، تصمیم گرفت امسال خودش را ببخشد.