خیلی دور خیلی نزدیک


" اولین چیزی که یادم  آمد چیزی بود که شاید ده سال پیش پیش آمده بود. صبح زودی بود و من با پدرم داشتیم می رفتیم لب آب. هفته ای چند بار، صبح زود، به هوای حمام از خانه می آمدیم بیرون و به جای حمام می رفتیم لب آب. پدرم دوست داشت صبح زود آفتاب نزده توی رودخانه آبتنی کند. این کار او را سرحال می آورد. همیشه ، وقتی که می رفتیم لب آب، این شعر را که نمی دانم خودش ساخته بود یا کس دیگری ، با صدای بلند می خواند: میخوام برم تریاکو ترکش کنم / صبح ها برم رودخونه ورزش کنم """

 در بیمارستان هفت تیر شهر ری بدنیا آمدم و دوران بچگی را در خزانه بخارایی و علی آباد و نازی آباد گذراندم . دورانی که از  احساسات و خاطرات شیرین پُر شده است.دنیای خاک بازی، تیله بازی و توپ بازی، دنیای درس و مشق و دیکته ی شب و امتحانات خرداد و تعطیلات تابستانی و اردوهای مدرسه و مداد قرمزهای شکسته در جامدادی. آن دوره شیرین وقتی برایم  مزه ی شیرین تری می گرفت که پدرم، سایه بالای سرم و حامی همیشگی ام بود. وقتی نمره های  بیستم با بهترین تحسین هایش و کارنامه ام مایه غرورش می شد. یادم می آید که فاصله خانه تا کارگاه پدر فقط یک کوچه بود. دم غروب های تابستان که با چه کبر و غروری ،و با عنوان دهان پُرکنِ "شاگرد اول مدرسه شهدای هفتم تیر"، این کوچه را طی می کردم و با بچه های محل مشغول گل کوچیک می شدم، پدرم همراه دایی ام و رفقایشان برای کمی استراحت معمولا به بیرون کارگاه نجاری شان می آمدند و از بقالیِ رو به روی کارگاه، نوشابه های شیشه ای کوکاکولا و کانادادرای می خردیدند و سَر می کشیدند، من و هم سن و سالانم دنبال توپ دولایه پلاستیکی (که مدام باید از توی جوب آب در می آوردیم،) می دویدیم سر و کله می زدیم . وقتی پدرم تصمیم می گرفت از آن درب بزرگ آبی رنگ کارگاه بیرون بیاید، تلاش و تکاپویم برای گل زنی بیشتر می شد. استرس تمام بدنم را می گرفت. می خواستم در همان فاصله گل بزنم. فرصت کوچکی داشتم تا بتوانم گلی بزنم و شادی ام را با پدرم جشن بگیرم. خیلی کم پیش می آمد که این فرصت را تبدیل به خوشحالیِ دو نفره کنم ولی بالاخره زمانش که پیش می آمد و گلی می زدم تبدیل به خوشحال ترین بچه کوچه می شدم. معمولا کارم پریدن در بغل او بود. طعم بغل کردن پدری که بوی گردِ چوب های چسبیده به تن عرق کرده اش در کوچه پیچیده و از گل زدن فرزندش خوشحال شده بهترین حسِ دنیاست.

"یک بار پدرم خیسم کرد. یکی از همان صبح های سردی بود که با هم می رفتیم لب آب. پدرم لُخت شده بود و رفته بود توی آب. و آن قدر سر حال بود که به من هم گفت بیا توی آب . من مثل هر روز پهلوی ساک و لباس هایش ایستاده بودم و همان جا که بودم داشتم از سرما می لرزیدم اول فکر کردم شوخی می کرد اما دیدم از توی آب درآمد و خواست به زور لباسم را بکند و ببردم توی آب. دستم را گرفت و کشاندم تا لب آب و با لباس هلم داد تو آب از سرما نفسم بند آمده بود خودم را زیر دستش در بردم و آمدم بیرون اما دیگر خیس خیس شده بودم و همه جام آب می چکید داشتم یخ می زدم..." 

تفریح و سرگرمی پدرم دو چیز بوده و هنوز هم هست: گوش دادن به برنامه های  رادیوهای به اصطلاح بیگانه، و  فوتبال. شور و شوق هنگامِ فوتبال مثل جوانان دو آتشه است .نوجوان بودم که با اصرار پدر به عنوان یار ذخیره وارد تیم خاکی محله ، با مربی گریِ دایی ام، شدم: از شانس، یک روز که اعضای ذخیره ی تیم رفته بودند پی بدبختی شان و  به جز یک نفر همه غایب بودند، با فشار بیش از حد پدرم  وارد زمین بازی شدم. هیجان انگیزترین تجربه عمرم لمس کردن  توپ و بازی با جوانان و بزرگسالان  محله خزانه در زمین "نبی" بود . چند وقت پیش که سر الکس فرگوسن از فوتبال خداحافظی کرد غم سنگینی بر دلم ماند. فرگوسن و منچستریونایتد از اولین دلبستگی های کودکی ام در فوتبال بودند  و از اولین دلائل عشق من به آنها، سرخیِ خوش رنگ و بیش از حدِ لباس شان بود. همانند رنگ پیراهن پرسپولیس وقتی که برای اولین بار با پدرم در استادیوم آزادی برای تشویق تیم رفتیم. همانجا انگار عشق به سرخی از خونی به خون دیگر منتقل شده بود. 

"در یکی از افسانه های آفریقایی آمده است که پدر و پسری با هم به شکار می روند. پدر یک موش صحرایی شکار می کند و به دست پسر می دهد اما پسر موش پدر را دور می اندازد . پدر با تبر ضربه ای به پسر می زند و به راه خود ادامه می دهد کمی بعد پسر به هوش می آید. شبانه وارد کلبه پدر و مادرش می شود و لباس ها و اثاثیه اش را برمی دارد و خانه را ترک می کند." 

چطور می توانم داستان حمایت نکردن ها و عدم بروز احساساتش هنگام قبول شدن در کنکور یا مسخره کردن و بی عدالتی اش در مقابل رفتار و حرکاتم در این روزگار را فراموش کنم؟ چطور می توانم این تحقیری که نثارم می کند را فراموش کنم؟ اگر قبل ترها این را  با رگباری از کلمات به سمتم پرتاب می کرد، حالا بیشتر اوقات پوزخند تلخی می زند و روزه  سکوت می گیرد. مجبورم  برای شکستن این زنجیره ی تکراریِ سکوت و سردی و پوزخند ، من هم سکوت کنم ! چطور می توانم از زیر شلاق نگاهش خلاصی پیدا کنم؟ هنوز خشم را در چشمانش هنگام  اخراجم از دبیرستان  به اصطلاح نمونه دولتی می بینم. هنوز صدای سیلی اش بر صورتم، توی گوشم وز وز می کند و می پیچد. هنوز درد آن لگد جانانه اش موقع فرار از خانه را احساس می کنم. هنوز سگ لرزه های آن شب لعنتی در پارک بر تنم مانده. چطور می توانم کنایه هایش از حوادث این سالهای زندگی را از یاد ببرم؟ من تنها پسر و  دُردانه حسن کبابی اش بودم، همان که دوشادوشش کنار زمین های خاکی بزرگ شد، همان که  شریک غم هایش هست و خواهد بود، همان که وقتی گلایه از درد پایش را از پشت تلفن شنید دیگر نتوانست کار کند، همان که آهنگ صدای خسته اش را هنگام مراجعه به خانه می شنود می خواهد جان را در قالب کالبدش تقدیمش کند 

" تو اگر بودی و می شنیدی صدای ناله های او را در پای جنازه پسر، می فهمیدی که این رضا شدن به رضای خداوند، چه کار مشکلی است: وای فرزندم! وای پسرم! وای نور چشمم! وای علی اکبرم! وای پاره جگرم! وای همه دلم! وای تمام هستی ام!
امام ، با دستهای لرزانش ، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی سترد و با او نجوا می کرد..."

آرزوهای یک جوان ممکن است ازدواج ، دیدن فرزندان یا سلامتی خانواده باشد. همه ی اینها  عالی و گوارا هستند امیدهایی هستند که اتفاقا ایمانم به آنها باعث چرخش ایام زندگی ام می شود ولی  آرزوی بی نهایتی هست که در گوشه ای از  قلبم مانده و  خاک می خورد: بزرگترین آرزوی من مرگ قبل از پدرم است. این آرزو یک بار،  بی موقع و هنگام دیدن فیلم "نوادگان" عود کرد ولی صحیح ترش همین روزهاست، روزهایی شبیه روز مادر یا روز پدر که ناگهان از ته قلبم کنده می شود و خودش را نشان می دهد. دوست دارم گریه پدرم را بر سر خاک  ببینم! به جای آن محبتی که مدت هاست به شکل سنتی دیگر نثارم نمی کند. می دانم که می گویید این بی رحمانه ترین و عجیب ترین و نامتعادل ترین دلیل برای این آرزو است اما دوست دارم بدانم پدرم لحظه مرگم چه می گوید. دوست دارم پدرم هر پنج شنبه یا جمعه ،که ممکن است بیاید سر قبرم، گفتنی هایش از سختی های زندگی را برایم بازگو کند و این سکوت سنگینش را بشکند . 

"در ان افسانه افریقایی آمده است که پسرک بعد از دور شدن از خانه و یک راه پیمایی طولانی در تاریکی به دهکده ای می رسد. رییس قبیله با دیدن  پسرک مِهرش در دلش می اُفتد و او را به جای فرزند کشته شده در جنگش می پذیرد و به زندگی در آنجا مشغول می شود تا اینکه بعد از سالها روزی از روزها پدر برای پیدا کردن پسر وارد دهکده می شود و به رییس قبیله می گوید که من پسرم را می خواهم..."

می دانم که توهم و خیال رنجِ سکوتش است که با من است و باعث پدید آمدن این اوهام پیچیده و احمقانه شده . این قسمت سیاه رابطه پدرـ پسری ماست و فکر می کنم که این تنها من نیستم که با این مساله درگیر هستم. هر شب و  روز خواب و رویایم درگیری ذهنی  با آمال و آرزوهای اوست اما حیف که این را نمی داند. با این حال هزاران بار شاکرم برای این که هست و کنارش نفس می کشم.

 

 

تنهایی مُرد ، زنده باد عاشقی

 

من از بهاریه خوشم نمی‌آید از دیدن و فکر کردن به بهاریه‌ها اذیت می‌شوم اما طبیعتا باید بگویم که سال نو شده، باز نوبت بهار شده، نوبت حرف‌های جدید، وعده‌های جدید. در طول دوازده ماه سال آدم وقتی مشغول به کاری یا دلگرم چیزی می‌شود بند دلش با اتفاقی گره می‌خورد اگر جستجو کند به طور حتم ریشه‌های ناخوداگاه‌ش را در همین نو شدن فصل خواهد دید. همان جایی که پیش خودش می‌گوید چون بهار شده بوی عید در تمام خانه پیچیده است پس باید همت کنم و چند کار جدید را امتحان کنم. کارهایی که خیلی وقت‌ها قرار بوده انجام بدهم ولی به هر دلیلی از انجام دادنش کوتاهی کرده‌ام. می‌دانید این حس کاملا درونی به طور ناخوداگاه در همه انرژیی که برای برآورده شدن نیت‌هایمان صرف می‌کنیم پیداست هر چند ممکن است تنبلی یا بدبیاری و حتی عدم لیاقت باعث شود به مقصود نرسیم. ولی قطعا در فاصله گپ زمانی روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین هر ایرانی تصمیم می‌گیرد چیزهای جدید را شروع کند. خیلی پیش می‌آید که بعد از مدتی از فکرمان خسته شویم و بعد از چند ماه فاصله وقتی به ایده‌مان فکر می‌کنیم احساس یاس و تاسف به ما دست بدهد. چه بسا از خودمان بدمان بیاید ( من معمولا بهاریه‌ها را تا چند روز بعد از فروردین می‌خوانم و برای مابقی سال از دیدن و شنیدن جملاتی مثل "سال نو شد باز نوبت بهار شد " به دلیل غفلت و روزمرگی و دیدن نیت‌های اولیه‌ام حالم بهم می‌خورد) علتش در تکرار اشتباهات است. تکرار کارهایی که آرزو می‌کنیم انجام ندهیم، تکرار رفتاری که در مقابل دیگران دوست داریم انجام بدهیم ولی انجام نمی‌دهیم، تکرار خطاهای سال گذشته که باز در این چرخه قرار می‌گیرد. بنابراین به من حق بدهید که از دیدن اسم بهاریه حتی در همان نیمه دوم فروردین ماه هم حالم بهم بخورد.

سرتان را درد نمی‌آورم نمی‌خواهم از مشکلات پارسال بنویسم.دوست ندارم بگویم کجاها واقعا نفسم گرفت. حالم بد می‌شود که به آنها حتی فکر کنم ولی بنا بر ماهیتشان مجبورم که فکر کنم و برای دفع شدنشان تلاش کنم و چه چیز بهتر از نو شدن فصل و آمدن بهار که باز انرژی بگیرم و کمی آن میل سرکوب شده را زنده کنم ( لعنت به تو حسین).

آن قدیم‌ترها زمانی که بچه بودم و دبستان می‌رفتم یادم هست وقتی والدینم دفتر نو 100 برگ یا 60 برگ برایم می‌خریدند همیشه از بو کردن دفتر لذت می‌بردم. بوی نو شدگی از تمام سوراخ و سنبه‌های دفتر بیرون می‌زد توی همان روزهای اول همیشه سعی می‌کردم که دفتر را پاکیزه و تمیز نگه دارم کنار هر صفحه را قشنگ با خودکار قرمز و خط کش مرتب و صاف خط کشی می‌کردم، سعی می‌کردم کلمات دقیقا داخل همان چارچوبی که تعیین کرده‌ام قرار بگیرد نوشته هایم یک خط در میان بود و کاملا مرتب و خوانا.از دو مداد استفاده می‌کردم: مداد سیاه برای نوشتن کلمه‌ها و جملات دُروسی مثل تصمیم کبری و چوپان دروغگو و دندان شیری و مداد قرمز برای درج نقطه در پایان هر جمله.این کار بعد از مدتی به دلیل تکراری بودن و خستگی و عدم پشتکار بنده در شیوه نگارش در دفتر تمام می‌شد بطوری که از برگ 30 یا 50 دوباره نوشتن به روال سابق برمی‌گشت: خطوط کج و شلخته می‌شد، خط‌ کشی‌های کنار صفحه رعایت نمی‌شد و اگر هم خط کشی بود لغات با ارفاق از خط میزد بیرون.حتی گاهگاهی از صفحات آخر دفتر مشق برای ساخت و تولید بدنه موشک کاغذی در فضای کلاس و مدرسه استفاده می‌شد.به این ترتیب آن ذوق و شوق اولیه با عدم پیگیری و کمی بی‌همتی تبدیل به یک چیز آزاردهنده می‌شد که در نوع خودش برای دکترهای روانشناس این تمایلات بنده قابل تعقیب و مورد پایان‌نامه‌ای محسوب می‌شود.اما جدا از این موضوع آن چیزی که الان برای گفتن اهمیت دارد آن لذت خرید جدید و خط کشی جدید و نوشتن لغات جدید در دفترهای جدید بود که همیشه‌ی خدا در من بود، هنوز که هنوز است.برق چشم‌هایم موقع باز کردن دفتر نو را می‌توانم تصور کنم و از به خاطر آوردنش شاد شوم.

دلم می‌خواهد مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی با قهرمانان تنها، مثل جان وین جویندگان جان فورد، وقتی در آن قاب انتهایی فیلم قرار می‌گیرد یا بلوندی، خوب زشت بد، وقتی نگاه خیره‌اش افق رو از جا می‌کَند برای دوستان و خانواده‌ام کاری بکنم.بعد بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از کنارشان بگذرم ولی می‌دانید چیست؟ احساسم به من می‌گوید که اینها همه دروغ است اگر دروغ نبود که راه به سینما نمی‌برد اصلا. اگر تنهایی دردش قابلیت اندازه گیری داشت که راه نمی‌کشید به سینما. سینمای دروغگوی آدم فریب از اُبهتش استفاده می‌کند تا جایی که جان در بدن داری و شوق دیدن به تو دروغ می‌گوید برای همین هم هست که از جان وین جویندگان جان فورد بیزارم، بلوندی سرجئو لئونه برایم جز بی‌تفاوتی چیزی به ارمغان نمی‌آورد. البته عوضش قهرمان‌های فیلم های جاد آپاتو یا همین اُلیو فیلم easy A  برایم زنده تر و پویاتر هستند. قهرمان‌هایی که دوست دارند زندگی کنند و به دیگران زندگی ببخشند...

 از چه حرف می‌زدم و به کجا رسیدم. قرار بود بهاریه بنویسم اما شبیه دل نوشته‌های پرت و پلا شده است. قرار بود بنویسم که من از حس اوائل شروع بهار مثل خط کشی‌های صفحات دفتر 100 برگ بچگی‌هایم خوشم می‌آید.می‌خواستم بنویسم که حس بهاریه‌نویسی به آدم زنده احساس فرح بخشی می‌دهد اما از تنفرم گفتم و تنهایی، تنهایی که فقط بیننده خوشبختی دوستان است اما خود از دورن علیرغم همه تلاش‌هایم صاحبِ رنجِ عظیمی است.امسال نمی‌خواهم برای اطرافیانم چنین شخصی باشم.دوست دارم که در تنهایی‌هایشان شریک باشم و در تنهایی‌هایم حضور داشته باشند. قبول دارم که کمی ذهن رویاپرداز و ایده آل‌گرا در این تصمیم‌گیری دخالت دارد اما مگر این مغایرت دارد با آرزوهای اول سال و دم عید؟ چه باک که آخر سال این چنین نشد. حداقل سعی‌ام را که می‌توانم بکنم.اصلا باید یک اعترافی کنم: مهمترین نقشه من برای امسال یک تجاوز گروهی است. دلم می‌خواهد به همه دوست‌ داشتنی‌هایم تجاوز کنم به همه چیزهایی که این روزها چشم و چراغ خانه دلم هستند تا وقتی قاضی دادگاه فرضی از من پرسید چرا این چنین کردی؟ با دل و قلبی مطمئن بگویم: چون دوستشان داشتم. نمی‌خواهم تنها باشند.چون عاشقشان بودم. اصلا برای سال پیش رو می‌خواهم عاشق شوم.