من از بهاریه خوشم نمی‌آید از دیدن و فکر کردن به بهاریه‌ها اذیت می‌شوم اما طبیعتا باید بگویم که سال نو شده، باز نوبت بهار شده، نوبت حرف‌های جدید، وعده‌های جدید. در طول دوازده ماه سال آدم وقتی مشغول به کاری یا دلگرم چیزی می‌شود بند دلش با اتفاقی گره می‌خورد اگر جستجو کند به طور حتم ریشه‌های ناخوداگاه‌ش را در همین نو شدن فصل خواهد دید. همان جایی که پیش خودش می‌گوید چون بهار شده بوی عید در تمام خانه پیچیده است پس باید همت کنم و چند کار جدید را امتحان کنم. کارهایی که خیلی وقت‌ها قرار بوده انجام بدهم ولی به هر دلیلی از انجام دادنش کوتاهی کرده‌ام. می‌دانید این حس کاملا درونی به طور ناخوداگاه در همه انرژیی که برای برآورده شدن نیت‌هایمان صرف می‌کنیم پیداست هر چند ممکن است تنبلی یا بدبیاری و حتی عدم لیاقت باعث شود به مقصود نرسیم. ولی قطعا در فاصله گپ زمانی روزهای آخر اسفند و اوایل فروردین هر ایرانی تصمیم می‌گیرد چیزهای جدید را شروع کند. خیلی پیش می‌آید که بعد از مدتی از فکرمان خسته شویم و بعد از چند ماه فاصله وقتی به ایده‌مان فکر می‌کنیم احساس یاس و تاسف به ما دست بدهد. چه بسا از خودمان بدمان بیاید ( من معمولا بهاریه‌ها را تا چند روز بعد از فروردین می‌خوانم و برای مابقی سال از دیدن و شنیدن جملاتی مثل "سال نو شد باز نوبت بهار شد " به دلیل غفلت و روزمرگی و دیدن نیت‌های اولیه‌ام حالم بهم می‌خورد) علتش در تکرار اشتباهات است. تکرار کارهایی که آرزو می‌کنیم انجام ندهیم، تکرار رفتاری که در مقابل دیگران دوست داریم انجام بدهیم ولی انجام نمی‌دهیم، تکرار خطاهای سال گذشته که باز در این چرخه قرار می‌گیرد. بنابراین به من حق بدهید که از دیدن اسم بهاریه حتی در همان نیمه دوم فروردین ماه هم حالم بهم بخورد.

سرتان را درد نمی‌آورم نمی‌خواهم از مشکلات پارسال بنویسم.دوست ندارم بگویم کجاها واقعا نفسم گرفت. حالم بد می‌شود که به آنها حتی فکر کنم ولی بنا بر ماهیتشان مجبورم که فکر کنم و برای دفع شدنشان تلاش کنم و چه چیز بهتر از نو شدن فصل و آمدن بهار که باز انرژی بگیرم و کمی آن میل سرکوب شده را زنده کنم ( لعنت به تو حسین).

آن قدیم‌ترها زمانی که بچه بودم و دبستان می‌رفتم یادم هست وقتی والدینم دفتر نو 100 برگ یا 60 برگ برایم می‌خریدند همیشه از بو کردن دفتر لذت می‌بردم. بوی نو شدگی از تمام سوراخ و سنبه‌های دفتر بیرون می‌زد توی همان روزهای اول همیشه سعی می‌کردم که دفتر را پاکیزه و تمیز نگه دارم کنار هر صفحه را قشنگ با خودکار قرمز و خط کش مرتب و صاف خط کشی می‌کردم، سعی می‌کردم کلمات دقیقا داخل همان چارچوبی که تعیین کرده‌ام قرار بگیرد نوشته هایم یک خط در میان بود و کاملا مرتب و خوانا.از دو مداد استفاده می‌کردم: مداد سیاه برای نوشتن کلمه‌ها و جملات دُروسی مثل تصمیم کبری و چوپان دروغگو و دندان شیری و مداد قرمز برای درج نقطه در پایان هر جمله.این کار بعد از مدتی به دلیل تکراری بودن و خستگی و عدم پشتکار بنده در شیوه نگارش در دفتر تمام می‌شد بطوری که از برگ 30 یا 50 دوباره نوشتن به روال سابق برمی‌گشت: خطوط کج و شلخته می‌شد، خط‌ کشی‌های کنار صفحه رعایت نمی‌شد و اگر هم خط کشی بود لغات با ارفاق از خط میزد بیرون.حتی گاهگاهی از صفحات آخر دفتر مشق برای ساخت و تولید بدنه موشک کاغذی در فضای کلاس و مدرسه استفاده می‌شد.به این ترتیب آن ذوق و شوق اولیه با عدم پیگیری و کمی بی‌همتی تبدیل به یک چیز آزاردهنده می‌شد که در نوع خودش برای دکترهای روانشناس این تمایلات بنده قابل تعقیب و مورد پایان‌نامه‌ای محسوب می‌شود.اما جدا از این موضوع آن چیزی که الان برای گفتن اهمیت دارد آن لذت خرید جدید و خط کشی جدید و نوشتن لغات جدید در دفترهای جدید بود که همیشه‌ی خدا در من بود، هنوز که هنوز است.برق چشم‌هایم موقع باز کردن دفتر نو را می‌توانم تصور کنم و از به خاطر آوردنش شاد شوم.

دلم می‌خواهد مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی با قهرمانان تنها، مثل جان وین جویندگان جان فورد، وقتی در آن قاب انتهایی فیلم قرار می‌گیرد یا بلوندی، خوب زشت بد، وقتی نگاه خیره‌اش افق رو از جا می‌کَند برای دوستان و خانواده‌ام کاری بکنم.بعد بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از کنارشان بگذرم ولی می‌دانید چیست؟ احساسم به من می‌گوید که اینها همه دروغ است اگر دروغ نبود که راه به سینما نمی‌برد اصلا. اگر تنهایی دردش قابلیت اندازه گیری داشت که راه نمی‌کشید به سینما. سینمای دروغگوی آدم فریب از اُبهتش استفاده می‌کند تا جایی که جان در بدن داری و شوق دیدن به تو دروغ می‌گوید برای همین هم هست که از جان وین جویندگان جان فورد بیزارم، بلوندی سرجئو لئونه برایم جز بی‌تفاوتی چیزی به ارمغان نمی‌آورد. البته عوضش قهرمان‌های فیلم های جاد آپاتو یا همین اُلیو فیلم easy A  برایم زنده تر و پویاتر هستند. قهرمان‌هایی که دوست دارند زندگی کنند و به دیگران زندگی ببخشند...

 از چه حرف می‌زدم و به کجا رسیدم. قرار بود بهاریه بنویسم اما شبیه دل نوشته‌های پرت و پلا شده است. قرار بود بنویسم که من از حس اوائل شروع بهار مثل خط کشی‌های صفحات دفتر 100 برگ بچگی‌هایم خوشم می‌آید.می‌خواستم بنویسم که حس بهاریه‌نویسی به آدم زنده احساس فرح بخشی می‌دهد اما از تنفرم گفتم و تنهایی، تنهایی که فقط بیننده خوشبختی دوستان است اما خود از دورن علیرغم همه تلاش‌هایم صاحبِ رنجِ عظیمی است.امسال نمی‌خواهم برای اطرافیانم چنین شخصی باشم.دوست دارم که در تنهایی‌هایشان شریک باشم و در تنهایی‌هایم حضور داشته باشند. قبول دارم که کمی ذهن رویاپرداز و ایده آل‌گرا در این تصمیم‌گیری دخالت دارد اما مگر این مغایرت دارد با آرزوهای اول سال و دم عید؟ چه باک که آخر سال این چنین نشد. حداقل سعی‌ام را که می‌توانم بکنم.اصلا باید یک اعترافی کنم: مهمترین نقشه من برای امسال یک تجاوز گروهی است. دلم می‌خواهد به همه دوست‌ داشتنی‌هایم تجاوز کنم به همه چیزهایی که این روزها چشم و چراغ خانه دلم هستند تا وقتی قاضی دادگاه فرضی از من پرسید چرا این چنین کردی؟ با دل و قلبی مطمئن بگویم: چون دوستشان داشتم. نمی‌خواهم تنها باشند.چون عاشقشان بودم. اصلا برای سال پیش رو می‌خواهم عاشق شوم.