کیومرث پوراحمد را به تلویزیون دعوت کرده‌اند.به روال برنامه از او می‌خواهند فیلمی انتخاب کند تا سکانسی از آن فیلم را برایش پخش کنند به مامان می‌گویم الان میگه اسپارتاکوس.... پوراحمد مکث می‌کند.... اسپارتاکوس.

یه حس‌هایی هست یه احساساتی یه زخم‌ها و دردهایی که خیلی نیاز نیست تجربه‌اش کنید که خداوند ابتدا حس بارور شده‌اش را در وجودمان قرار می‌دهد و بعد شاید... اگرلایق بودیم تجربه‌اش را نصیب‌مان کند مثل حال من، مثل حال این روزهای من این چند ماه من... حکایت نوشتن و ننوشتنم... حکایت ناتوانی‌ام در ادای کلمات... در گفتن... در تمیز و خوشرنگ گفتن که حکایتی زنی است شیرده با سینه‌هایی که آنقدر پُراند که شیر ناخودآگاه و بی‌حواس از نوک آن بیرون می‌ریزد و لباس را تر می‌کند... اما توان سیر کردن با زن نیست یا اگر هست نوزادی گرسنه برایش وجود ندارد...سینه‌هایم رگ رگی شده‌اند.


راهب در مورد هیزم‌شکن اشتباه کرده است هیزم‌شکن بچه را می‌پذیرد... منتی هم در کار نیست ادعا می‌کند که هفت بچه برایش با شش بچه فرقی ندارد تا خیالی هم اگر ناراحت هست راحت شود...از دریچه‌ی بزرگ معبد آسمان و نور دیدنی است... به درک که تاریکی سوراخی که هیزم‌شکن را در خودش جا داده توی ذوق می زند.


فروردین... سه سال پیش... نزدیک می‌شوم... سومین روز رفتن عموست... سه سال بعد از رفتن برادرش... مرگ عاشق خانواده‌ی ما شده... ول کنمان نیست بچه‌ها مسخره می‌کنند که دیگر با لباس سیاه کسی سر کار محلمان نمی‌گذارد... لباس عزا به تنمان زیادی خوش آمده خیال کندن ندارد... لرزش لب‌هایم کاری برای چشمانم نکرده اشک فقط کارش حلقه درست کردن شده نمی‌ریزد... نزدیک می‌شوم... دلم فامیل می‌خواهد فامیل بزرگ و پر جمعیتان را که عزیز شمردن تعدادشان را حرام اعلام کرده بود مبادا تحفه‌هایش کم شوند... دلم نیما می‌خواهد سارا می‌خواهد... ننه‌ی میشل فوکو...هفده شهریوری... نازی... دلم اشک‌هایم را می‌خواهد... نزدیک می شوم... اولین عزیز عزیزم است... آخ خدایا... به من قدرت بده... تمام شد.کی گفته خاک مرگ را باور می‌سازد. من همین الان باورم شد .. باور کردم از قامت این زن که دیگر راست نمی‌شود... باور کردم که دیگر دوتایی خندیدن برادرها تمام شد آخر می‌دانید خندیدن برادرها به مسائل همزمان است ربطی ندارد به سلیقه‌ی متفاوتشان در انتخاب الیویه و براندو... به مکتب‌های سیاسی چپ و راستشان. شاید به کودکیشان مربوط است اما زمان خنده‌ی برادرها در یک لحظه است... نزدیک می‌شوم...عزیز جلوتر آمده است ..چشمانم خوشحال می‌شوند به مغز قول سنگ تمام می‌دهند... حالاعزیز با چشمانم فاصله‌ای ندارد... رعشه‌اش دیگر فقط برای دستانش نیست همه وجودش به لرزه افتاده‌اند... در گوشم می‌گوید: عزیز بری آروم بدون اینکه کسی متوجه بشه یه گوشه بشینی‌ها... مردم تمام روز از غصه و خستگی هلاک شده اند... وقت اذان و ناهاره... حواست که هست؟ نه نیست... حواس من کجا می‌فهمد بزرگی تو را... عظمت تو را...غم تو را... چشم... نزدیک می شوم... بغلم کن... نزدیک نزدیک...


کی کوچیو بلند می‌شود دوربین همچنان نشسته و افقی است زوم می‌شود روی پاهای سامورایی که همین چند لحظه‌ی پیش اعتراف به دهقان زادگی‌اش کرده... از پاهایش نشانه می‌رود اصالتش از کجاست... آقام می‌فونه دارد حس را می‌اندازد به پاها... پاهای یک کشاورز است...

گفتم همه اینها رو گفتم که بیایید و باز به دل من بسازید ای عزیزترین عزیزان...همه‌ی همه‌ی شما که تحملم کردید سکوتم را دلگیری‌ام را و هر کدام به روش خودتان بودید و کنارم ماندید.نگذاشتید بفهمم که خسته‌تان کرده‌ام.دانستید که نگفتن از ایمان نداشتن به دوستی‌مان نیست.از نزدیک نبودن دلهای‌مان نیست. دانستید که آن روزها به هیچ چیزی به جز شما مومن نبوده‌ام. دانستید که نگفتن از ناتوانی من است.از الکن بودن زبانم از ضعف و شکنندگی‌ام...از غرور بی ربطم... که یاد نگرفتم مثل شما خوب حرف بزنم و بگویم که چقدر بودنتان افتخار دارد، چقدر بال و پر دارد... رنجشی اگر هست که حتما به حقه بر من و این روزهای عیدی ببخشایید. آخر شما نظرتان بلند است.دلتان بزرگ است.مقیاستان جهانی است... که بخشش کاری ندارد برایتان. سکانس پایانی اعتراض رضا و قاسم در رستوران خالی از جمعیت نشسته‌اند، رضا تند تند صندلی‌ها را جابه‌جا می‌کند تا یادش برود یکی دو ساعت پیش یار را در کنار دیگری دیده، دوستان مشترکشون رو که دور عروس حلقه زده بودند دیده.کار می‌کند تا همه چیز یادش برود... باران می‌بارد و رضا دلش به چشمهای قاسم خوش است... که براق و تمیز شده... تا همان نگاه براق روانه‌اش کند به پشت شیشه‌های رستوران... دوستانش آمده‌اند با لباس‌های عروسی با کراوت و پاپیون و کفش پاشنه بلند... با کلی خبر و غیبت از داماد و خانواده‌اش ‌جوری که لبخند رضا رو داشته باشند. که بالاخره زبانش باز شود به تیکه پرانی به رفقایش... و آنها هم که اصلا منتظر همین لحظه بودند جیغ‌هایشان به هوا برود که... اصلا مبارک تو... مبارک تو باشه.عمرا من رضای شل اعتراض باشم اما شما عجیب سپیده گلچین منید اونجا که دل رضا رو خنک می‌کند و می‌گوید به ما نمی‌خوردن... زیادی خوشبخت بودن... و نگاه خندان رضا... آِی می چسبد... آی می‌چسبد...


و اینکه از پشت‌صحنه هم لو بدهم که ما خیلی ذوقتان را داریما... اینجا با بیش از سیصد مِیل دسته جمعی راه افتاده با بسم الله و کل کشیدن بلند... با رقص و می‌‌ریزن نقل و نبات... بیایید زیاد بیایید و بذارید حظتان را ببریم.حظ تک‌تک‌تان را


 واتانابه همین را می‌خواهد، همین تاب‌ بازی زیر باران را هر کار دلش خواسته کرده و حتما لایق این است که دوربین از پشت سر به سمتش بیاید و آنقدر نور بزند که سیاهش کند و آسمان را سفید...همه چیز دو بعدی شده است... با خیال راحت می‌تواند بمیرد.

اسپارتاکوس... مامان لبخند می‌زند فکر می‌کند دخترش خیلی با مطالعه است لو نمی‌دهم که این ربطی به اطلاعات سینمایی من ندارد که اسپارتاکوس مال روزگار نوجوانی آقای کارگردان است. زمان صدای خش‌خش دمپایی دختر همسایه... زمان روزه‌ی سکوت... زمان بهاریه‌های مجله فیلم... و حالا فکر می‌کنم اگر از من بپرسند جوابم باز در راستای خوش‌بینی تا حدی افراطی نوجوانی است. برایم از کوروساوا بذارید.برایم"رویاها"یش را بگذارید تا کهنسالی آکیرای جان جانانم به حرف درآید: دوست ندارم شب‌هایم آنقدر پر نور باشند که ستاره‌ها رو نبینم.و حتما حواسم هست که این حرفها بعد خودکشی ناموفق آقام بیرون اومده... سال خوبی بود... الهی سال بعد نور و قدرت بیشتری کنار همه‌ی‌ مان باشد.

پی نوشت: این پست تقدیم می‌شود به آذر... در شناسنامه‌ اسمش آذرمیدخت است.قد‌ بلند با پوستی روشن... نویسنده‌ی کتاب‌های جغرافیایی استان... برای دخترش آرزوی باله و ریاضی محض داشت... و به مهمان‌دوستی افراطی‌اش می‌گویند در خونه باز ...بر خلاف بقیه مادرها خجالت می‌کشد از بچه‌هایش تعریف کند... با این حال امسال تا توانست محبتش را علنی کرد و غم‌هایش از غم دخترش را درونی... برای تولد دختر جشن باشکوهی گرفت و شعری که برای بچه‌گی‌های دختر می‌خواند را تا توانست زمزمه کرد: نازی که اون نگاه و لبخند تو داره
سپیده صبح شب یلدا نداره... به مادرم