برای ایوان و آلیوشا

میدونی, این که حال تو خوب نیست حال منم بد میکنه و بدیش اینه که میدونم چند وقت دیگه حال من خراب میشه و تو باید بشینی پای حرفام.شدیم یویو. یه روز من, یه روز تو. وضعیت خوبی نیست؛ یعنی راستش اصلاً خوب نیست. یه روزی باید بیاد که جفتمون سرحال باشیم و کِیف کنیم با هم یا این که حداقل هر دومون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط. چیه این یه بوم و دو هوا.
خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی میرسه. تو روزایی که حوصلهی خودمم ندارم. نمیدونم بهت گفته بودم یا نه, من خیلی عیدباز نیستم. یعنی راستش تو روزای عید کلافهم, قاطیام.مخصوصاً عید نوروزا که یه عالمه دلیل دارم برای بیحوصلگی. اولی و مهمتر از همه این که هر سال وقتی سال تحویل میشه, هنوز تو دوران نقاهت بعد از روز تولدمم.همون حسی که هممون خوب میشناسیمش. دلم نمیخواد ازش حرف بزنم, یعنی راستش انقد همه ازش گفتن و زیر و بمشو ریختن بیرون دیگه هیچ چیز گفتنی ازش نمونده. این که هر سال مث برق و باد میگذره و ترازوی شکستها و موفقیتها همیشه به سمت اولی سنگینتره و این که روز به روز داری نزدیک میشی به هیچ مطلق. البته این دومی رو اگه از اون ور نیگا کنی همچینام بد نیست.
سرتو درد نیارم. جون عمه جونم دارم بهاریه مینویسم. این نق و نوقای همیشگی هر سال که میگذره لباس خردمندانهتری میپوشه اما هنوزم نق و نوقه. هنوزم حال به هم زنه. هنوزم از یاد رفتنیه نه به یاد موندنی. هنوزم بیارزشه. آدمای کار درست میسازن, خلق میکنن, حرف نمیزنن و به جاش عمل میکنن و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه که یه عمری تو گوشمون خوندن. خوب همهی این حرفا درست اما آخه لعنتیا این چیزا همهش مال اوناییه که حوصله دارن. من که دیگه حوصلهای برام نمونده. نمیدونم متوجه شدی یا نه؛ من اساساً آدم بیحوصلهایام. همین الان که دارم این چهار تا پاراگرافو مینویسم دل تو دلم نیست که پا شم برم به هزار تا کار دیگهای که تو ذهنم دارن جفتک میزنن برسم و از همین حالا میدونم که به هیچکدوم اونا هم نمیرسم. نمیدونم مال روزگاره یا سن و سال ولی شایدم ارثی باشه. راستش این روزا هر چی که میگذره بیشتر به شباهت خودم و بابام پی میبرم. جالبیش اینه که انگاری سرنوشتمونم یکیه. این که تموم عمرتو بین آدمایی بگذرونی که شبیهشون نیستی, که شبیهت نیستن؛ که باید نقاب بزنی و همون مزخرفات همیشگی که میدونی و میدونم.
باز دارم نق میزنم و بازم میخوام بگم که حالم از این نق زدنا به هم میخوره و باز فردا میشه و روز از نو و روزی از نو. خدا پدر موزیکو بیامرزه که تو روزای بد لااقل به داد من یکی میرسه. راستی تا یادم نرفته بگم که یه چند تا آلبوم جدید توپ برات دارم. همین الان داره Yo la tengo میخونه؛ از اوناس که حتماً خوشت میاد؛ آروم و پر از تصویر. یه گروه جدید باحال هم کشف کردم به اسم Ivan & Alyosha. حال میکنی اسمو خدایی؟ مو به تن آدم راست میشه. دیوید بووی هم که بعد ده سال آلبوم داده و چه آلبوم درجه یکی هم. دپچ مُد هم که میدونم خیلی دوس داری برات میارم. چه کنیم دیگه. دنیای ما هم به همین چیزا خوشه. این که بهار از پس زمستون میاد یا پاییز از پس تابستون, راستش خیلی هم دیگه برام فرقی نمیکنه. به سن و سال رویاهای کوچیک رسیدم. خوشیهای ریز. دم های غنیمت. چه خوب گفته رفیقمون که "انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود". وظیفهی ما هم شاید همینه که هر سال تو این روزا از سر دل به هم بگیم " عیدت مبارک و صد سال به این سالا" و از ته دل آرزو کنیم که یه روز خوب بیاد. یه روزی که حال هر دومون خوب باشه و با هم کِیف کنیم یا اینکه حداقل جفتمون خراب باشیم و با هم بریم تا ته خط؛ آخه چیه این یه بوم و دو هوا.