اولین بهاریه مو نوروز 87 نوشتم. سال 86 پر از اتفاق‌هایی بود که کلا مسیر زندگیم رو تغییر داده بود. کلی دوست جدید که خیلی‌هاشون هنوز هم برام موندن. یه عالمه دریچه رو به دنیاهای تازه. اما آخرش خوب نبود. همه رفقام ناراحت بودن. «دنیای تصویر» و «هفت» رو بسته بودن و روحیه‌ها خراب اما معجزه موسیقی باعث شد حالم خوب بشه. معجزه‌ »بوی عیدی، بوی توت» که تو بهاریه اون سال ازش نوشتم.

امسال دیگه قضیه به اون سادگی نبود. بهاریه نوشتن هر سال سخت‌تر میشه. چراشو نمی‌دونم. یا من دارم بزرگتر می‌شم و خدای نکرده از شدت و غلظت احساساتم کاسته می‌شه و به منطقم اضافه می‌شه که حس می‌کنم خب اساسا 1 فروردین 92 چه فرقی داره با 30 اسفند 91؟ یا بعد از ساعت دو و نیم چهارشنبه مثلا چه اتفاقی ممکنه بیفته که قبلش امکان وقوعش نیست؟هر چی که هست بهاریه نوشتن برام سخت شده. دیگه معجزه «با اینا زمستونو سر می‌کنم» فرهاد و رنگ کردن تخم‌مرغ و چیدن هفت‌سین ته یک سال سخت جواب نمی‌ده. دم عید انگار بیشتر یاد غم و غصه‌ها میفتم. یاد مهتاب که رفتنش آخرهای تابستون چه ضربه‌ای بود و چقدر تنهام کرد. یاد اینکه امسال چقدر به زندگی خودم گند زدم و یاد اینکه بعضی رفقا چقدر هوامو داشتن. یاد نصیحت‌هاشون که سعی می‌کردن کمکم کنن بزرگ بشم. مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی که دوستشون داریم از دل زخم‌ها و شکست‌ها به رستگاری برسم. ناامیدشون کردم؟شاید! امسال خیلی‌ها رو ناامید کردم و مهم‌تر از همه خودمو. قراره با اومدن سال جدید چیزی عوض بشه؟بعیده! تا اینجاش که نشون دادم همونی‌ام که بودم. فقط تلخ‌تر شدم احتمالا.

ولی خب هر چیزی یه قانونی داره. قانون بهاریه نوشتن هم اینه که مثل هوای بهار تر و تازه و دوست‌داشتنی باشی. پس باید یه جوری از پس خودم بربیام و موقع نوشتن این خط‌ها حال و هوامو بهاری کنم. چطوری میشه این کارو کرد؟شب از گذاشتن موسیقی «دسته سیسیلی‌ها» موریکونه شروع کردم. همون فیلمی که حتی قبل از دیدنش هم با شنیدن موسیقیش و دیدن عکس‌هایی که آلن دلون عزیزم و ژان گابن بزرگ توش بودن، می‌پرستیدمش. تا اینکه میثم، رفیق خوش سلیقه که همیشه بلده چه جوری حالتو خوب بکنه، فیلمو برام آورد و دیدم و رفت اون بالا بالاها کنار یه سری فیلمی که جدا از اینکه شاهکار تاریخ سینما هستن یا نه، فیلم‌های خیلی شخصی هستن. مثل «نامه زن ناشناس» افولس که حالا شده امضای همه نوشته‌هام. کد شناسایی‌م. اینا فیلم‌هایی هستن که فقط برای من ساخته شدن. مهم نیست منتقدها تحسینشون کرده باشن یا نه، مهم نیست که تو کارگردانی یا فیلمنامه‌شون نقطه ضعفی بشه پیدا کرد یا نه، به هر حال اینا مال دنیای منن. و البته یه جور کد روابطم. یه جور نخی که سریع می‌تونه منو به بعضی‌ها وصل بکنه و اون آدم‌ها هم بشن جزیی از زندگی و قبیله من. ولی باید یه اعترافی بکنم. موسیقی «دسته سیسیلی‌ها» برای اینکه حال و هوای بهاری بگیری اصلا خوب نیست. بیشتر تو رو یاد تنهاییات می‌ندازه. و رویای اینکه عضو گروهی باشی مثل دسته سیسیلی‌ها. تا آخرین نفس پشت هم. موسیقی موریکونه، موسیقی عروجه. نوای رستگاریه. صدای تنهاییه و در عین حال آواز رفاقته ولی بهاری نیست. پس اون شب بی‌خیال بهاریه می‌شم تا فرداش که حالم بهتر بشه، «آقای بنفش» گروه پالت رو بشنوم که تازه از شهرکتاب خریدم و چند تا از دوستام عاشقش بودن و من چون خیلی اهل موسیقی تلفیقی نیستم دل به دل آهنگ نداده بودم ولی وقتی تو کافه شهرکتاب، همون‌جایی که محل دیدارها و گپ و گفت‌های من و مهتاب و بعدا من و ندا و مهتاب بود، با فاطمه دوست جدیدم که عاشق اون روسری سرمه‌ای پر نقش و نگارش هستم، نشسته بودم یه دفعه موسیقی پخش شد که منو با خودش برد. ترک اول خوب، ترک دوم خوب و دیدم نه این خیلی خوبه. همه ش خوبه. باید ببینم چیه و بگیرمش. که رفتیم و پرسیدیم و دیدم ای بابا. اینکه همون «آقای بنفش» هستش. طبعا خریداری شد اما هنوز مونده تا آقای بنفش بتونه روزگار پاییزی کسی رو بهاری کنه. یاد پاییز امسال میفتم. که سال‌های پیش فصل موردعلاقه‌م بود و امسال دیگه مهتاب نبود که شریک راهپیمایی‌های پاییزی هم بشیم. جو «تهران امروز» به هم ریخته بود و دیگه فقط تک و توک دوستانم بودن که باعث می‌شدن دل بدم به نشستن و کار تو روزنامه. پاییز امسال خیلی زود گذشت. هیچ خاطره‌ای ازش نمونده. برعکس تابستون که اوج خستگی و مریضیم بود و یکی دو تا اتفاق که بیش از حد ظرفیتم بزرگ بودن. تابستونی که دوست دارم همه خاطراتش از یادم بره به جز وقتی ویژه نامه نیوزویک برای گروه «بیتلز» رو هدیه گرفتم که فقط لمسش باعث می‌شه روحم پرواز کنه و جشنواره فیلم کودک اصفهان که از جشنواره بودنش و فیلم‌هاش چیزی برام نمونده اما از رفاقت‌هاش چرا. و دورهمی‌هامون و شوخی‌هامون. و گشت و گذارهامون توی شهر. یاد محله جلفا و کلیسای وانک. اون عکاسی روبه‌روی کلیسا که ژوزف بود و روزی که خوشحال و خندون و رنگی رنگی رفتم پیش‌اش تا عکس‌های کلیسا رو بگیرم بهم یه سی‌دی موسیقی ارمنی هم خودش هدیه داد. تابستونی که برای اولین‌بار با اعتماد به نفس از این زبان دست و پا شکسته انگلیسی استفاده کردم و حرف زدم و دلم خواست به مهمون‌های خارجی جشنواره روی شاد جامعه مطبوعاتی ایران رو نشون بدم. که وقتی با اون ایتالیایی خوش‌تیپ، کریستیانو بورتونه که موهاش و لبخندش منو یاد جورج کلونی می‌نداخت(والبته که قیاس مع‌الفارغه و هنوزم میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است) مصاحبه کردم، بهم لقب ژورنالیست زیبا بده و از رنگ لباسم تعریف کنه و من کیف کنم که بالاخره این لباس‌های رنگ و وارنگی که یه عمر خواهرم رو حرص داده بود، به چشم یکی مثل خودم قشنگ اومد!

تو همین سفر اصفهان فهمیدم که چقدر سریع می‌شه با آدم‌ها رفیق شد. کافیه محبت‌ات رو نشون بدی و دست دوستی‌ت رو دراز کنی. من عاشق همین ویژگی ایرانی‌ها هستم. ماها آماده معاشرت و رفاقت کردنیم. چیزی که من بیشتر از هر چیزی تو دنیا ازش لذت می‌برم.

می‌دونم که موسیقی کلاسیک با وجود اینکه عزیزترین ژانره موسیقی برای منه حال و هوامو بهاری نمی‌کنه هرچند موقع فکر کردن بهش میرم تو فیس بوک و می‌بینم رالف فان رات اون پیانیست هلندی که جشنواره موسیقی امسال اومده بود و ایران و من یه مصاحبه سرسری باهاش کردم برام پیغام داده و یاد رسیتالش بیفتم که چقدر ناامید شدیم وقتی دیدم نوازنده مخصوص پیانوهای اشتاین‌وی و پسران، کارهای مدرن علیرضا مشایخی رو می‌زنه! بعد یاد صفحه‌های ویژه‌نامه «هفت صبح» می‌افتم که این مصاحبه اونجا کار شد و ذهنم می‌چرخه میره اواخر پاییز. وقتی رفتم با آرش حرف زدم و قرار شد که برم «هفت صبح». جدایی از دوستان «تهران امروز» برام خیلی سخت بود. 2-3 سال خونه م بود و اونجا خیلی‌ها رو دوست داشتم و دوستم داشتن اما می‌دونستم کاری که این اواخر انجام می‌دادم(یعنی درآوردن صفحه‌های جهان فرهنگ) با سیاست‌هاشون خیلی جور نیست این بود که رفتم «هفت صبح» و دوباره تجربه آرامش کار کنار آرش که دوست خوبیه و تو کار هم انقدر دلچسبه که احساس می‌کنی ممکن نیست مشکلی پیش بیاد و با همفکری آرش نتونی حلش کنی. بدون اینکه ذره‌ای بهت سخت بگذره و یادم افتاد خبر اینکه قراره پدر بشه و آنالی مادر، یکی از بهترین خبرهای سال گذشته بود برام. همون‌طور که خبر پدر شدن میثم اشک شوق به چشمم آورد. عمه شده بودم. عمه ماهان. ماهان که می‌خوام وقتی بزرگتر شد براش همه اون نوارها و کتاب‌هایی رو کادو بخرم که وقتی خودم بچه بودم باهاشون زندگی کردم. یه کتاب «حدیث بی‌قراری ماهان» شاملو هم بدم به میثم که بذاره تو کتابخونه‌ش و هر چند وقت یه بار یاد پسرش بیاره که چه اسم شاهکاری داره.

نشستم واسه بهاری شدن عکس‌هامو دونه دونه نگاه کردم. عکس‌های اصفهان، عکس‌های دورهمی‌ها باجول، عکس‌های مسافرت شمال خردادماه. این آخری بهترین چیزیه که از سال 91 یادم میاد. رهاترین و سرخوش‌ترین روزهای زندگیم. اون طلوع بی‌نظیر کنار دریا که در حقیقت هدیه ندا بود. جاده ماسوله با کاوه و عطا. روزهای بلند خندیدن، راحت گریه کردن، تو خیابون هروله کردن، روزهای آزادی مطلق.

بعد قاعدتا یاد فیس بوک افتادم که چند تا از این عکس‌ها رو تا حالا تو فیس‌بوک رونمایی کردم و چه عیشی کردم موقع یادآوری خاطره‌شون. قلبم دوباره رفت سمت مهتاب که از اون سر دنیا تو فیس بوک هوامو داره و اون پارتی‌های مجازی با آریا. آریا که رفیقمه، برادرمه، عزیزمه، پسرمه، نویسنده محبوبمه و بودنش یعنی آرامش خیال. آسایش. راحتی. یاد شبی افتادم که تو یکی از همین پارتی‌های شب تا صبح مجازی یکی لینک آهنگ «بهار» مارتیک رو گذاشت که من از بچگی عاشقش بودم. اصلا عاشق مارتیک بودم. بخاطر اسمش. بخاطر اون آهنگ شیرین: «یه دل دارم، دو دلبر...» که برای من یه داستان بود و همه شو حفظ کرده بودم.

بهار اومد، گلها وا شد، دل ما باز خاطرخواه شد

بهار اومد، هوا خوبه، نگار من چه محجوبه

آهنگ مارتیک رو گذاشتم پلی بشه. یه بار، دوبار، سه بار گوش دادم و بعد جوونه‌های درخت‌های توی حیاط رو بالاخره دیدم. یادم افتاد که سال جدید قراره با دوست‌های جدید خیلی خوب بریم سینما. یادم افتاد هنوزم فرصت سرخوشی و رهایی و عاشقی و خندیدن به وسعت دل و گریستن از سویدای جان رو دارم. گاهی برای بهاری شدن نباید زیادی دست و پا بزنی. باید بری سراغ اولین چیزی که اسم بهار توشه. بقیه ش خود به خود میاد. تازه یادت میفته امسال کلی دوست خوب پیدا کردی که قراره باهاشون بری و به یکی از رویاهای زندگیت تحقق ببخشی: حضور در یک کنسرت راک واقعی. اونم کنسرت کی؟آقامون راجر واترز.

کم‌کم داره صوفیای همیشگی سر و کله‌ش پیدا می‌شه. همونی که با یه آهنگ یا یه فیلم یا دیدن یه نفر تو تلویزیون می‌تونه چند روز سرخوشانه زندگی کنه و رویا ببافه. سر و کله همون صوفیای امیدوار که بزرگترین افتخارش اینه که همه زندگی براش یه معنی داره: ایمان و اعتماد به آدم‌ها و اعتقاد به اینکه ارزش همه آدم‌ها به چیزیه که تو قلبشونه و چیزی که تو مغزشونه.

همون صوفیایی که عاشق دوستاشه. یه وقت‌هایی دلش می‌خواد قدرتی داشت که همه عشق بی‌پایانشو بهشون نشون بده. همون صوفیایی که دوست داره با آدم‌های تازه معاشرت کنه، دنیاهای جدید کشف کنه و در عین حال جهان خودش رو حفظ کنه. گاهی فکر می‌کنم نکنه یه لاک‌پشت باشم؟ لاک‌پشتی که هر وقت چیزی زندگیشو تهدید می‌کنه به لاکش پناه می‌بره. لاک من رویاهامه. رویاهام که شامل کتاب‌هام، موسیقی‌هام، دوستام و هر چیز خوشگل دیگه‌ای تو دنیا می‌شه.

این‌ها که حرف‌های سالی بود که گذشت و ازش چند تا عکس مونده و چند تا خاطره و چند تا آدم که خیلی عزیزن برام. اما سالی که الان تازه اول راهشیم هیچ ایده‌ای بهش ندارم. نمی‌خوام به انتخاباتی فکر کنم که برای همه‌مون خیلی مهمه. نمی‌خوام حتی به سفر ترکیه و راجر واترز فکر کنم. نمی‌خوام به پاییز فکر کنم که مهتاب قول داده بیاد ایران. نمی‌خوام جلو جلو چیزی رو پیش‌بینی کنم. امسال شاید از اون سال‌هایی باشه که روز به روز زندگی کنم.  به تهش فکر نکنم. فقط یادم باشه می‌خوام همیشه امیدوار، عاشق و مومن باشم به همه چیزهایی که بهشون ایمان دارم و دوستشون دارم. امسال فقط می‌دونم باید قوی‌تر بشم. باید عاقل‌تر که نه، ولی آگاه‌تر بشم حتی اگه بخوام حماقت کنم. حتی اگه عقلمو سرکوب کردم و باز افسارمو به دست دلم دادم، لااقل آگاهانه این کارو بکنم. به آخرهای بهاریه که رسیدیم skyfall آدل رو گذاشتم که تیتراژش با این صدای جادویی یکی از زیباترین چیزهایی بود که امسال رو پرده سینما پردیس قلهک تجربه کردم. این بهار فقط می‌خوام به صوفیا بودن فکر کنم. کنار همه اونایی که دوستشون دارم. و در هر حالی تمام سعیمو بکنم که چراغ‌های امید رو تو دلم روشن نگهدارم. همه سال براتون بهار باشه و بهارتون همیشه پرامید.

پی نوشت 1: آخرش نفهمیدم که تونستم بهاریه بنویسم امسال یا نه. که این اصلا شبیه بهاریه شد یا کم آوردم. خوبیش این بود که از ترس تموم شدن ددلاین فرستادن مطالب فقط هر چی تو مغزم اومد نوشتم. به ساختار فکر نکردم. چیزی تو ذهنم آماده نبود. فقط حرف‌هایی بود که یه دفعه اومدن. اینکه ارزش نوشتن یا خوندن داشته باشن رو نمی‌دونم. مجبور بودم بنویسم. قرار بود بهاریه باشه. الان نمی‌دونم چیه فقط می‌دونم خوشحالم که بالاخره نوشتمش.

پی نوشت2: واسه این بهاریه خیلی عکس‌ها مد نظرم بود. از فیلم محبوب. سکانس محبوب. عکس با رفقا. ولی هر کدوم رو می‌ذاشتم بنظرم یه طرف دلم شاکی می‌شد که پس سهم من چی؟ اینه که فقط همین عکس رو میذارم. یه نقاشی از رو عکس خودم که حسام برام درستش کرده. حسامی که امسال مهربونیش همیشه همراهم بوده. مال یکی از بهترین روزهای سال 91 هستش. همون روزی که نصقه شب از اسکله برگشتیم و تا صبح بیدار موندیم و بعد من با لباس سفید و شال ترکمن قرمزی که عاشقشونم، برای اولین بار تونستم طلوع خورشید رو لب دریا ببینم. چه مبارک سحری بود...اون قاب تا آخر عمر یادم نمی‌ره. لحظه‌ای که حس کردم انقدر با دریا و آسمون یکی شدم که امکان نداره خدا منو به این وسعت یادش بره. امکان نداره منو نبخشه. امکان نداره بهم آرامش نده. بالاخره یکی هست که به اندازه همه عشق من، دوستم داره. این قراره صوفیای سال 92 باشه. امیدوارم که باشه. سفیدپوش ولی همراه با قرمز تندی که رنگ همیشگیشه. مسیرش پر از سبزه‌های تر و تازه و مقصدش جایی که دریا و آسمون به هم رسیدن.

پی نوشت 3: این بهاریه، هرچند آشفته حال، تقدیم می‌شه به همه اونایی که دوستشون دارم: چه عضو خانواده م باشن، چه دوستان حقیقی که دیدمشون، چه دوستان مجازی که هنوز ندیدمشون. همه اونهایی که برای من جزو دار و دسته سیسیلی ها هستن و تا ته خط باهاشونم. 

موخره: اين همه نوشتم و يادم رفت مهم‌ترين اتفاقي رو كه تو همين اولين روزهاي بهار افتاده بنويسم. كه اگه قرار باشه سال 92 همين‌جوري شروع بشه، بهترين سال زندگيم ممكنه باشه. كسي چه مي‌دونه؟روز اولش با ناراحتي شروع شد و روز دومش با خبري كه معجزه محسوب مي‌شه. خداوندگارم، خواننده عزيزم، اندرو لاتيمر بزرگ دوباره گروه افسانه‌اي كمل رو دور هم جمع كرده تا اكتبر امسال كنسرت بذارن. كمل كه گمونم بعد از بيتلز و پينك فلويد اولين گروه راكي بود كه تو عالم بچگي شناختم با يه نوار بتاماكس كه يكي از دوستان دايي امير آورده بود و يكي از كنسرت‌هاي كمل بود و اواخر دهه 60 و اوايل دهه 70 انقدر هر روز و هر وقت مهموني ميومد خونه‌مون مي‌ديديمش كه روي هدش كلي خش افتاد و اين آخريا ديگه قابل ديدن نبود. اندرو لاتيمر كه سرطان گرفت، غصه دنيا رو دلم بود. وحشت اينكه روزي برسه كه لاتيمر ديگه نباشه. تا وقتي خبر سلامتي دوباره استاد رسيد و نيرو گرفتم. در حالي كه همون روزها يكي ديگه از اعضاي مهم گروه، پيتر باردنز در اثر سرطان درگذشت. حالا لاتيمر اعلام كرده كه يك دهه بعد از مرگ باردنز كمل براي بزرگداشتش دوباره برنامه اجرا مي‌كنن. دور هم جمع شدن كمل اگه معجزه نيست پس چيه؟حالم خوب شد. خيلي خوب. لاتيمر هنوز هست. ميخواد با انرژي زندگي كنه و ياد باردنز رو هم با اجراي يه كنسرت در ستايش زندگي و موسيقي زنده كنن. خدا كنه همه‌مون كنار هم مثل اندرو لاتيمر باشيم. همه‌مون يكي از اعضاي كمل. يكي براي همه و همه براي يكي.