ایستاده بودیم. با فاصله. سوز می‌آمد. نور آبی ِ ابری بود. صدامان به هم نمی‌رسید. صدامان به خودمان نمی‌رسید. حرفی نمانده بود. می‌دانستیم و نمی‌دانستیم. دایی پاهایم را نشان داده بود و گفت بود چقدر مودب. دو زانو، منقبض. هفت سالگی‌ام سر حرف دایی را گرفته بود و رسیده بود به پسردایی‌ها. یله، رها، کودک. همانطور که باید باشند. نوه عمه‌ی آقاجون به مودب بودن من قل‌قلی خندیده بود و سال، تحویل شده بود. مهرنوش زنگ زد و گفت که شب مهمانیم. تند کرده بود و حرف‌هایش را میان انگشت‌هایم گره می‌زد. من آهسته بودم. قدم‌هایش را تنظیم می‌کرد. دوباره تند می‌کرد. تنظیم می‌کرد. همراه می‌کرد. دوباره تند می‌کرد. آهسته‌تر شدم. سر بلند کرد و یک‌جوری انگار از روی گله درآمد که... الان تقریبا ایستاده‌ایما! ایستاده بودیم. با فاصله. خیابان تا انتها پیدا بود و گدا چرکی و کج، پولی قد یک وعده غذا می‌خواست. سینما سیاه پوش بود و دلم می‌خواست بغلش کنم و تسلیتی بگویم. فاصله پیدا بود. فاصله مال ما بود. آدم‌ها توی دوشنبه‌ی تعطیل‌شان قدم می‌زدند و می‌خواستند با کلمات مناسب، فاصله ما را پر کنند. خسته. شانه خمیده. مات ِ نقطه‌ای میان کفش‌هایش شده بود. پرنده‌های جلد افتاده توی شیشه، پشت شانه‌هایش اوج می‌گرفتند. لب‌خندی زد از سر کلافگی. شاید هم صدایم کرد. لب‌خندی بود که آدم را به اسم صدا می‌کرد. دست سردش را گذاشتم روی پیشانی سرخم. تا مترو. محمد افتاده بود دنبال میعاد و هی قربان صدقه‌اش می‌رفت. حامد شل و ول توی مبل نشست و سنگین نیش‌خند ‌زد. چه دوئل لوسی. چه مردمان دیوثی. میعاد کلافه دوید توی بغل من و محمد از رمیدن بچه ‌کیف کرد. استکان‌های چای دست‌نخورده روی میز ماندند و سرد شدند. عمه روی سینه‌ام نشست و به اکراه بوسی داد و گفت پدرسوخته! شدی سالی به سالی ها! رفتند. فریادی کشیدم. فریاد که نه، زوزه‌ای شبانه‌ بود... اتفاق، افتاده بود.

توی ایستگاه هرچقدر لفتش دادیم نشد. بالاخره که چه. رفت.

پشت سرش زده بودم زیر آواز. کولی‌ها توی سینه‌ام دور آتشی کهن، با هوهوی شعله‌ها و آواز من ضرب ‌‌گرفنته بودند و ‌‌می‌رقصیدند. عبدل با همان لحن ثابت و محکم همیشگی از بلندگوهای ایستگاه ندا ‌می‌داد که: گت یور شت توگدر... گت یور شت توگدر... گت یور شت توگدر...