فصل نهم، قسمت شانزدهم: فیبی به یک باره حقیقتی را می فهمد که تا همین چند لحظه پیش به خاطر شوق و شور زیستن، تصمیم داشت نادیده اش بگیرد:

دوستانش که توی این باغ ها نیستند، هنوز دارند بابت خرحمالی کردن برای اساسی کشی این دو تا نق می زنند. همه چیز یک دفعه رنگ دیگری پیدا می کند. دیگر نه آن نق ها مهم است، نه حرف هایی که پشت سرش می زدند و نه حتا این جدا شدن یک دفعه ای و فیبی وار. کسی سرزنشش نمی کند. کسی سعی نمی کند میانجی گری کند تا آشتی شان بدهد. خبری هم از دخالت نیست.می ایستند. نگاه می کنند و وقتی همه چیز تمام شد آغوش همه دوستانش باز است تا او را پناه دهند:

درستش هم همین است . این که برای دوستانت فرقی نکند در چه حال و روزی هستید و چه کاری کرده اید. برایشان مهم این است که تنهایتان نگذارند و مگر دوستی و دوست داشتن غیر از این است که بابت شاد بودن تان خوش حال باشند، برای ناراحتی های تان غمگین بشوند، در تنهایی ها پناه تان باشند؟

این جا قرار است یک چنین جایی باشد: جایی شبیه به خانه‌ی مونیکا که بدانیم هر چی شد، جایی هست، آغوشی هست، پناهی هست و بهتر از آن می شود شادی ها را آنجا برد تقسیم کرد. جایی برای شادی ها و غم ها. برای جشن گرفتن و دورهمی ها ، مواظبت از بچه راس ، توی تاریکی یاد چیزهای خوب و بد کردن ، خواستگاری چندلر و مون، دعواهای راس و ریچل ، دیوانه بازی های فیبی و... 

پس بیاید با دعا شروع کنیم: