<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>TheSicilianClan</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com</link>
<description>دسته‌ سیسیلی‌ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Oct 2013 19:41:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خفته در دره</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/24</link>
<description>گودالی پرسبزه که رود آنجا ترانه می‌خواند، و دیوانه‌وار، به علف‌های خمیده‌ی نقره‌ای‌فام می‌آویزد؛ آنجا خورشید از فراز کوهستانی پرغرور می‌درخشد. این دره‌ی کوچکی است کف‌آلود از پرتوهای آفتاب سربازی جوان، با دهانی باز، سری برهنه و گردنی خیس از طراوت شاهی‌های آبی زیر آسمان، با رنگی پریده در بستر سبزش که نور بر آن می‌بارد، آرمیده است؛ پاهایش در گلایل‌ها، لبخندزنان، گویی کودک بیماری می‌خندد، در خواب فرورفته ای طبیعت به گرمی در آغوشش گیر، سردش است عطر گل‌ها</description>
<pubDate>Wed, 09 Oct 2013 19:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>houman</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>کار ما دیگه از این حرفا گذشته</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/22</link>
<description>دیگه خیلی به یادت نیستم. راستش به جز چند تا تصویر تو ذهن و چند تا عکس تو آلبوم، چیز دیگه‌ای ازت برام نمونده. خیلی وقته که تقریباً از زندگیم پاک شدی. گفتنش دردناکه ولی حقیقت داره؛ خیلی وقته که دیگه نیستی. خیلی وقته که دیگه حتی به خوابم هم نمیای و منم سر خاکت نمیام. خیلی وقته که دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم. نمیدونم الان کجایی و دونستنش هم مشکلی رو حل نمی‌کنه. کار من و تو از این حرفا گذشته. من سال‌های ساله که دیگه کاری به کارت ندارم.</description>
<pubDate>Mon, 27 May 2013 19:11:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>houman</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی دور خیلی نزدیک</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/20</link>
<description>&quot; اولین چیزی که یادم آمد چیزی بود که شاید ده سال پیش پیش آمده بود. صبح زودی بود و من با پدرم داشتیم می رفتیم لب آب. هفته ای چند بار، صبح زود، به هوای حمام از خانه می آمدیم بیرون و به جای حمام می رفتیم لب آب. پدرم دوست داشت صبح زود آفتاب نزده توی رودخانه آبتنی کند. این کار او را سرحال می آورد. همیشه ، وقتی که می رفتیم لب آب، این شعر را که نمی دانم خودش ساخته بود یا کس دیگری ، با صدای بلند می خواند: میخوام برم تریاکو ترکش کنم / صبح ها برم رودخونه ورزش کنم &quot;&quot;</description>
<pubDate>Sat, 25 May 2013 19:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>behrooz</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>همه چیز درباره مادرم</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/19</link>
<description>بی‌بی قصه‌های مجید: تمام آرامش چهره‌ات که پناه ما بود و مجید.تمام چین و چروک‌های مقدس دست‌هات. شب یلدا: تمام حضورت.تصویر ماتت پشت شیشه وقت ورودت.ظرف‌های غذا و سبزی خوردن و شیشه‌های مربای توی سبدت.اون کاسه‌ی دوغی که نصف شب دادی دست حامد. و تمام اشک‌هات. شش پا پایین‌تر: تمام تلاش‌هات برای پر کردن خلاءها، فاصله‌ها.برای فهمیدن، فهمیده شدن.تمام بغض‌هات. پاریس تگزاس: تمام شکوه لحظه‌ی آغوش کشیدن هانتر، جوری که نگاهش می‌کنی.جوری که لمسش می‌کنی.جوری که چرخ</description>
<pubDate>Sat, 25 May 2013 12:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sicilian</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>بنشین تا بنشانی</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/18</link>
<description>این روزها که نگاهتان می کنم سرگذشت پسرک جوانی را مرور کنم که بعد مرگ مادر و ورود زن جدید به خانه ، بودن در خانه را تاب نمی آورد. تحصیل را رها می کند و به هوای سربازی به شهر بزرگ تر می رود ... تنهاست . سختی های زیادی را تحمل می کند.بارها و بارها غرورش شکسته می شود. جاهای مختلفی می رود کار میکند .آهسته آهسته دوستان و یاران جدیدش را پیدا می کند. چندسال می گذرد . پسر جوان پول هایش را خورد خورد جمع کرده و زمین کوچکی توی یکی از محله های پایین شهر بزرگ می خرد.</description>
<pubDate>Fri, 24 May 2013 15:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tm</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>ماهان</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/12</link>
<description>...ینی وقتی بازش می کنی انگار آزاد شده، می خنده، دل آدم ضعف می ره، همش می گه باهام بازی کن.وقتی تازه شیر خورده، شکمش سیره، انگار استرس داره. می گیرمش تو بغلم، چنگ می زنه به موهای سینم، تا سرشو می زاره رو سینم خوابش می بره. تو این مدت به بوم عادتش دادم...</description>
<pubDate>Tue, 26 Mar 2013 21:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meysam</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>من اسباب بازی می فروشم آقایون</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/11</link>
<description>کیومرث پوراحمد را به تلویزیون دعوت کرده‌اند.به روال برنامه از او می‌خواهند فیلمی انتخاب کند تا سکانسی از آن فیلم را برایش پخش کنند به مامان می‌گویم الان میگه اسپارتاکوس.... پوراحمد مکث می‌کند.... اسپارتاکوس. یه حس‌هایی هست یه احساساتی یه زخم‌ها و دردهایی که خیلی نیاز نیست تجربه‌اش کنید که خداوند ابتدا حس بارور شده‌اش را در وجودمان قرار می‌دهد و بعد شاید... اگرلایق بودیم تجربه‌اش را نصیب‌مان کند مثل حال من، مثل حال این روزهای من این چند ماه من...</description>
<pubDate>Tue, 26 Mar 2013 17:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shide</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>اسماعیل من، رویای من بود</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/15</link>
<description>ایستاده بودیم. با فاصله. سوز می‌آمد. نور آبی ِ ابری بود. صدامان به هم نمی‌رسید. صدامان به خودمان نمی‌رسید. حرفی نمانده بود. می‌دانستیم و نمی‌دانستیم. دایی پاهایم را نشان داده بود و گفت بود چقدر مودب. دو زانو، منقبض. هفت سالگی‌ام سر حرف دایی را گرفته بود و رسیده بود به پسردایی‌ها. یله، رها، کودک. همانطور که باید باشند. نوه عمه‌ی آقاجون به مودب بودن من قل‌قلی خندیده بود و سال، تحویل شده بود. مهرنوش زنگ زد و گفت که شب مهمانیم.</description>
<pubDate>Sun, 24 Mar 2013 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>saleh</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>شادی شکستن قلک پول</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/9</link>
<description>عادت داشت بعد از اینکه شیرینی را گاز می‌زند، آن را با دو انگشت روبروی صورت بگیردش و با دقت به خلل و فرج و طيف رنگي زرد تا قهوه‌اي‌اش دقت کند. خصوصاً قسمت نارنجی رنگش. تمركز مي‌كرد روي رد دندان‌هايش روي شيريني، كه چه مرتب و منظم شيريني را برش داده‌اند. نگاهش می‌رفت روی چين و چروك‌هايي كه خمير برداشته بود. برشتگي‌هاي قسمت‌هاي مختلفش را یک دل سیر تماشا می‌کرد. بعد همانطور كه از طعم شیرینش لذت مي‌برد، فكر كرد اين شرینی‌ها به درد مهماني و جلوي مهمان نمي‌خورند.</description>
<pubDate>Sat, 23 Mar 2013 17:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tm</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>بهار بازم بیا عشقو بیارش، بده هر یاری رو دست نگارش</title>
<link>https://sicilian.blogfa.com/post/8</link>
<description>اولین بهاریه مو نوروز 87 نوشتم. سال 86 پر از اتفاق‌هایی بود که کلا مسیر زندگیم رو تغییر داده بود. کلی دوست جدید که خیلی‌هاشون هنوز هم برام موندن. یه عالمه دریچه رو به دنیاهای تازه. اما آخرش خوب نبود. همه رفقام ناراحت بودن. «دنیای تصویر» و «هفت» رو بسته بودن و روحیه‌ها خراب اما معجزه موسیقی باعث شد حالم خوب بشه. معجزه‌ »بوی عیدی، بوی توت» که تو بهاریه اون سال ازش نوشتم. امسال دیگه قضیه به اون سادگی نبود.</description>
<pubDate>Sat, 23 Mar 2013 17:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>soofia</dc:creator>
<guid>sicilian.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
</channel>
</rss>
